تبليغاتX
راز و رمز
راز و رمز
اولین وقدیمی ترین وبلاگ دلنوشته ها و علوم غریبه

سلام

نمي دونم چي بايد بگم. اما بازم انتخابات رنگ شهر رو عوض كرده. اين انتخابات اولين انتخاباتيه كه من هيچ دخالتي تو كاراش ندارم. اونقدر گرفتار مشكلات زندگي هستم كه نتونم حتي نفس بكشم. مشكلات خونه سازماني تا خونه خودت. گروني هر چيزي كه بايد تو شيكم لامصبت بريزي و هزارتا مهمون كه ميان واسه فضولي و اسمشم مي ذارن عرض تبريك. ديگه مثل پارسال نيستم كه بخوام بدوم دنبال اين آقا و اون آقازاده. اصلا حوصله سياستم ندارم. ادا نيست بخدا. اصلا سياست زدگي كه مي گن من الآن سمبلش شدم. بگذريم اما يه حرفايي تو دلم بود كه دوست دارم بگم. هر چند كه باز هم فيلتر مي شيم. اما مهم نيست. قرار بوده هيچوقت سانسور نكنم.

يكي رفت جنگ شهيد شد. حالا برگشت يا برنگشت مهم نيست. يكي رفت جنگ عليل شد. حالا اعتقادش چي بود و چيه مهم نيست. عباس باغستاني رفيق خودمه. سال 59 زانو به پايينش قطع شد. الآن دارم مي بينم با يه كارت جانبازي 50 درصد داره واسه نون شبش مي دوه. يه پاي مصنوعي داره كه ميل زورخونه پيشش پر كاهه. ميل زورخونه رو ادعات مي شه با دس ورميداري. اما الين پارو باس با پات بلند كني. نتيجه چيه؟ اينكه جنس پاي بنيادي جوريه كه 3 برابر پاي آدم بوي گند مي ده. اينكه پات از زانو پينه مي بنده سايز پينه زانوي شتر. صداتم نباس دربياد. همين پا هم  كليه. نداشته باشي ديگه نداري. كل مزاياتم از بنياد يه دفترچه بيمه اس كه فرقي با دستمال توالت نداره. از كل رانت خواري هم دلت به يه تابلو محل توقف جانبازان جلوي دفترت خوشه كه اونم هميشه راننده هاي سالم تر از خرس سيرك اشغالش كردن. وقتيم پات رو ترمز و كلاج گير مي كنه بايد سرتو خم كني بگي پام مصنوعيه و جاش فحش زن و بچه بخوري. خونه ات رهن موسسه مهر باشه و تابلوي حراجي اش هم آماده باشه و نشونت بدن.

چه انتخاباتي؟ چه كشكي؟ چه دوغي؟ كي اومده حال عباس رو بپرسه كه عين 8 سال با عصا تو جبهه بوده؟

برو عمو دلت خوشه! عفريته هرجايي رو تو خيابون ديدم. تو همين صادقيه. آشغال روسري نداشتو هدبند سبز بسته بود كه مثلا بگه مير حسينيه. چه مير حسيني؟ يارو مسافركش بود. سوارم كرده. جلويي هم مثلا مسافره. فحش به همه دادن كه به مير حسين راي بده!!! آخرش چي شد؟ آقايون مثلا همو نمي شناختن. موبايل آقاي مسافر زنگ خورد داد به راننده كه چي؟ خانومته!!! مير حسين رو دوست دارم به شرطي كه جلو نياد! بابا همه اين باندبازياي امروز يادگار همين نخست وزير زمان جنگه. آقاي موسوي؟! تا كي مي خواي به ورشكسته ها سواري بدي؟!! بابا يه دادي بزن! يه تكوني بخور! خاتمي اگه كسي بود پشت تو قايم نمي شد. چقدر مي خواي سواري بدي؟

خيلي چيزا ديدم. از محسن رضايي بگير تا بقيه. همين آقا محسن كه خيلي دوسش دارم مدعي معماري اقتصاد نوين شده! چه اقتصادي؟ بابا برو فيلم اقتصاد صلواتي آويني رو ببين بعد بگو اقتصاد! پسرت كه اونطوري ترمالي كرد برگشت. والله اگه من بودم خودت منو روزي سه دفعه جا دسر تيربارون مي كردي. غير اينه؟ اما حالا شازده برگشته اومده شده مسئول دبير خونه مجمع تشخيص! اين عدالته؟ اين انقلابي و بچه جبهه اي بودنه؟

كروبي هم كه اصلا اسمش رو نميارم. مجلس كم بود موند رياست جمهوري. بابا تو كه مدعي هستي بيا بگو از كجا آوردي شهريه طلاب لر رو مي دي؟ ارث پدريه يا پول بيت المال يا مال برادر جزايري؟ بنياد شهيدم كه بودي جانباز كتك زدن و شيشه هاي بنيادت با دست بچه مذهبيا اومد پايين. نيومد؟

احمدي نژاد! خدا بگم چي كارش نكنه؟!!! چقدر عاشقش بودم. واقعا خراب كرد. انتظار نداشتم. اما اينو قسم مي خورم كه خرابكارياش از همه رييس جمهوراي قبلي كمتر بود. من كه بهت راي نمي دم. قبولت دارم. مي گم آدم خوبي هستي. اما راي نمي دم. واسه من حكم تف سربالا داري.

واسه همه حمالي كردم. از اعتدال و توسعه دكتر نوبخت تا كارگزاران سازندگي. از اصولگراها بگير تا سوسولگراها. نتيجه؟ باختم. امروز سومين روزيه كه توي خونه درازكش افتادم. فكر مريضي نيستم. فكر مشكلاتم هستم. كي بهم زنگ زده؟ بگو حتي يه نفر؟

كاش جنگ بود. كاش بچه هاي واقعي جنگ بودن. كاش فقط 5 تا محمد كوثري داشتيم. كاش كاش كاش...

چه مي شه كرد؟

يه انتخاباته با همون آدماي تكراري قديمي. همه هم مدعي وارث شهدا بودن. دلم واسه خودم مي سوزه! دلم واسه سياستمدارا مي سوزه! مي دوني چرا؟ چون شهدا دارن از اون بالا به ريش همه مي خندن...

ارسال در تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 توسط مهرپویا
قالب وبلاگ