|
روز ها وقتي به انتظار رسيدن ساعت 11 شب وقت مي گذروندم وگاهي از كارهاي وقت گير استقبال مي كردم به خاطر اينكه كمتر متوجه گذر زمان بشم و يه جورايي ساعت خوش شبانگاهي وشنيدن قصه روز از تنها قصه گوي زندگيم فرا برسه , روزها هم به شوق شب وحال وهواي پاكش برام جلوه ديگه اي داشت.گرچه گاهي قصه رنگ تلخي وبوي غم مي داد اما باز هم شيرين بود به خاطر صداي قصه گو به خاطر احساس قشنگ اش واينكه لحن قصه گفتنش بهت مي گفت :اميد هست , نور هست, زندگي هست , ...انگار اشتراك يه مجله رو بهت هديه كردن كه تنها ساعت 11 هر شب به دستت ميرسه و تورو مهمون صداش مي كنه حتي با سكوت پر از حرف اش.اما باز مثل هميشه سياهي پيداش شد, سرد, تلخ , سخت, خشن و باز طولاني وبعد . . . ديگه ساعت 11 ساعت شنيدن وآرامش نيست .ساعت 11 يعني تلنگري براي اينكه امروز تموم شد بدون اون وصداش و بدون اشك, بدون خنده , بدون صداي قصه گو . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط محبوبه
|
|
|