|
خانومی که دیگه عزیز دل برادر نیستی!
سلام. دیروز صبح زنگ زدی. یه کمی بی موقع بود. آخه تو جلسه بودم. تو اداره آگاهی بودم و با یکی از دوستان صحبت می کردم.خودت قضاوت کن! یهویی زنگ زدی و می گی لطفا دیگه با من تماس نگیرین و بهتره رابطمون همینجا قطع بشه! انصافا جا داره چارتا لیچار بارت کنم یا نه؟!!! ولی خداییش دلم نیومد. نمی دونم چی شد که از دهنم در رفت باشه و دیگه مزاحمت نمی شم؟!!! دلیلش رو بهم نگفتی. گفتی خصوصیه! باشه! منم قبول کردم. فقط به خاطر احترامی که واسط قائلم. دلم نمی خواد ناراحت بشی. پس واسه همیشه فراموش می کنم... فقط کاش می ذاشتی حرفامو بزنم. به خدا خیلی داغون شدم تا بتونم واسه یه بارم که شده حرف دلمو بزنم. ولی خوب شانسم گند بود! مثل همیشه!!! بهم گفته بودی از لات جماعت بدت میاد! مگه من لاتم؟ گفتی از شغلم بدت میاد! گناه من چیه که نظامی هستم؟ گفتی مادیات واست فرعه ولی مهمه. خوب منم که کم نذاشتم. کارایی رو قبول کردم که هیچ دوستشون نداشتم. رفتم ماموریت! اونم جاهایی که به خدا اگه سگ رو به زور می فرستادی فرار می کرد. گور پدر جون آدم. ولی این کارو دوست نداشتم. خیلی متلک شنیدم. می دونم تو تاحالا نشنیدی... چون من و تو فاصله هامون زیاد بود. تو تو فکر سینما و موسیقی و سفر فرنگ بودی و من تو فکر اینکه راحت واسه خودم زندگی کنم. خوب نمی شد. قبول دارم ! کارم اشتباه بود! از اولش اشتباه بود. هنوزم دوستت دارم. اما... مثل بقیه! قسم می خورم دیگه حتی اسمم رو نشنوی چه برسه به دیدن ریخت و قیافم. ولی... از خدا می خوام هر جا که هستی و در هر شرایطی عاقبت یه خیر بشی. دل خوش داشته باشی و روزگار خوب... یا علی...........
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
|
|