تبليغاتX
راز و رمز - حکایت

حکایت خاطر خواهی خیلی از آدما راشنیدم ودیدم ولی هیچ وقت از فراق ونبودن وصل آخر قصه متاثر نشدم. وتنها کلمه حیف ابراز احساسی بود که داشتم , اما قصه شما بارها وبارها منو گریه انداخت,گریه ای که مفهومش واسه خودم هم گنگ.چقدر زیبا نوشتید, خالصانه واز سر عشق, که جز گریه کاری از دستم بر نمی اومد.ناب بود مثل اولین احساس دوست داشتنتون, شیرین بود مثل اولین لحظه دیدارتون, زیبا بود مثل اولین نگاه در هم گره خوردتون, عمیق بود مثل اولین احساس نیازتون   وشاده بود مثل یواشکی دیدنتون وبی ریا بود مثل جرات حبس رفتنتون وپاک بود مثل قلب خستتون, اما سنگین بود مثل اولین نفس تو سینه حبس شدتون,سخت بود مثل ضربه های مشت روی صورتتون, تلخ بود مثل مزه خون تو دهنتون, شور بود مثل اشک های روی گونتون وطولانی بود مثل اون لحظه های انتظار وبی خبریتون حتی اگه برای فقط45 روز بود, وچقدر غمگین بود مثل لحظه های تنهایی ونیازتون ....

معنی دوست داشتن زمینی رو اعلاء معنی کردید, اما یک طرفه بود.دوستش داشتید بدون اینکه دوستتون داشته باشه, خندیدید بدون اینکه معنی خندتون را بدونه, سکوت کردین دریغ از اینکه چیزی از بغض سنگین تو گلوتون بفهمه, خطر کردین بدون اینکه کوچکترین توجهی بکنه, نگاهش کردین بدون اینکه لحظه ای تو دریای پرتلاطم نگاهتون غرق بشه وخواستینش بدون هیچ ملاحظه ای وصبر کردید بدون هیچ گله ای  وباز دیوونه همه بی معرفتی هاش شدید. شما بگین پاک بود , ساده بود, عاقل بود, خانوم بود. اما من می گم خود خواه بود, بی انصاف بود.حق نداشت 12 سال شما رو منتظر بذاره.می دونم می گین خودم خواستم.

می دونم اولین نگاه , اولین صدا , اولین حضور هیچ گاه فراموش نمی شن ومن انتظاری غیر از این از شما ندارم وهیچ گاه شما رو در این امر به سخره نمی گیرم, گله من از اون.

از اینکه آب شدن شما رو دید ودم نزد, خواستن شما رو دید وندید, وبهتر بگم اگر عاشق بود چرا لحظه ای تلاش نکرد؟؟؟دیدن این همه اصرار , این همه سختی  به خاطر یه نفر وانکارش دور از انصاف.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط محبوبه  |