تبليغاتX
راز و رمز - سرگیجه های دوست داشتنی
سلام. نمی دونم چی باید بنویسم. فقط می دونم سرم گیج می ره! انگار که عینک ته استکانی زده باشی و چشات بخوان از کاسه در بیان!ولی روی هم رفته بد نیست. به یه استراحت می ارزه. تقصیر خودمه که هوس بیجا کردم. یه هفته بود که هوس کرده بودم رولت بخورم. دیشب یه کیلو و دویست گرمش رو یهو خوردم و خلاصه الباقی قضایا!!!

اگه توی این یادداشت غلط تایپی دیدین تعجب نکنین و بذارین رو حساب سرگیجه های من.

خیلیا گله دارن ازم و حقم دارن. من هزار بار گفتم نمی تونم کارتون رو راه بندازم. مگه یه نفر می تونه جواب لااقل ۵۰ تا ایمیل رو در روز بده؟! جواب می دم اما وقتی خودم تشخیص بدم که باید کاری بکنم یا نه. پس عذرم موجه هستش.

خانم فاطمه می گن موبایلم خاموشه. آره خاموشه. اگه می خوای زنگ بزنی جلوترش بهم اس ام اس بده.

خانم سلیمی عزیز من هم به موبایلت زنگ زدم و هم به محل کارت. نیستی خواهر من. تقصیر من چیه؟!

آقا احسان گل! واست ای میل زدم. فقط از تو انتظار دارم شرایطم رو درک کنی. اگه تو نکنی پس کی درک می کنه؟

سارای عزیز!از اینکه می خوای کتابارو واسم بیاری ممنونم. فقط زودتر!

خانم ساناز.ن ! امرتون اطاعت شده. فقط منتظر باشن.

از اونجا که سردرد دارم و نمی دونم چی باید بگم همه رو به خدا می سپرم. یا حق...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  |