|
روزي عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن قعنب و گروهي از بني هاشم و جمعي از اعراب از قبيله بني عبدالعزي در مقابل خانه كعبه معظمه نشسته و با هم بحث و گفتگو داشتند .در اين هنگام ديدند فاطمه فرزند اسد در حاليكه درد مخاص يعني درد زاييدن او را سخت آزار ميداد وارد مسجد الحرام گرديد و در مقابل خانه كعبه ايستاد و نظر به جانب آسمان كرد و سپس صورت به خانه كعبه نهاد و عرض كرد: پروردگارا من به تو كه خالق تمام موجوداتي و به هر پيامبري كه تو فرستادي و به هر كتابي كه نازل فرمودي اقرار و ايمان دارم و به حق جدم ابراهيم خليل عليه السلام كه اين خانه را بنا نهاد و به حق پيامبراني كه فرستادي و به حق اين فرزندي كه در رحم من است و با من سخن مي گويد ، درد زاييدن را بر من آسان بگردان. عباس بن قعنب ميگويد اين هنگام ديدم كه ديوار عقب خانه كعيه شكافته شد و هاتفي ندا در داد : فاطمه داخل شو ، زايشگاه تو جايگاه ولادت فرزند تو در اين خانه است . فاطمه از همان شكاف داخل شد و هر چه كردند در خانه خدا را باز كنند و از اسرار الهي چيزي بفهمند براي ايشان ميسر و مقدور نگرديد و متوجه شدند اين امر خدايي است . فاطمه فرزند اسد سه روز در درون كعبه توقف كرد .اهل مكه همه جا صحبت از همين داستان بود .همينكه روز چهارم شد همان موضع شكافته شد ، فاطمه در حاليكه قنداقه نوراني در بغل داشت خارج شد . فاطمه بنت اسد در حال خارج شدن ميفرمود : كدام زن مثل من است در صورتيكه جايگاه ولادت فرزند من خانه كعبه بوده است و فرزندم اميرالمومنين علي عليه السلام است .در آن مكان مقدس از ميوه هاي بهشتي و مائده هاي رضوان مرا پذيرايي كردند و فرزندم در آن مكان شريف در ميان هاله اي از نور ايزدي قدم به عالم هستي گذاشت. حوران بهشتي بدن مطهر او را در آبهاي بهشتي شستشو دادند سپس او را در لباس بهشتي و قنداقه بهشتي قرار دادند. وقتي ديوار شكافته شد و هدايتم كردند كه از خانه خدا خارج شوم ، هاتفي ندا كرد: اي فاطمه نام او را علي بگذار كه او علي است و خداوند علي الاعلي فرمايد اي فاطمه نام او را از نام خود گرفتم و او را به پوشيدگيهاي علم خود دانا و آگاه گردانيدم .اوست كه بر بام خانه ام اذان مي گويد و مرا تقديس و تمجيد مي نمايد . باري علي عليه السلام در خانه كعبه قدم به عالم شهود نهاد . سر تراشيده ، ناخن گرفته و ختنه كرده .از پرتو انوارش خانه كعبه و مسجد الحرام روشن و منور گرديد. به محض آنكه علي عليه السلام به اين عالم قدم نهاد جبين مبارك خود را روي زمين نهاد و اقرار و شهادت داد به وحدانيت خدا و نبوت پيامبران از آدم تا خاتم و ولايت خود و يازده تن فرزندانش صلوات الله عليهم اجمعين . فاطمه فرزند اسد قنداقه فرزند عزيزش علي عليه السلام را در بغل گرفت .طفل را به همسرش ابيطالب داد .نوزاد گفت : « السلام عليك يا ابنا و رحمه الله و بركاته » . رسول خدا محمد مصطفي كه سي سال از سن نازنينش مي گذشت و هنوز به مقام خطير نبوت مبعوث نشده بود قنداقه علي را از فاطمه گرفت . علي عليه السلام چشمان مبارك خود را باز كرد و متبسم شد . عرض كرد: السلام عليك يا احمد ! السلام عليك يا محمود ! السلام عليك يا ابوالقاسم ! يا رسول الله تويي خاتم پيامبران .تورات ميل داري بخوانم ، زبور ميل داري بخوانم ، انجيل ميل داري بخوانم .. رسول الله اجازه داد . علي عليه السلام كتب آسماني پيامبران سلف را در كمال فصاحت و بلاغت قرائت كرد .سپس با اجازه رسول الله شروع به خواندن قران كرد .
(( بسم الله الرحمن الرحيم قد افلح المومنون الذينهم في صلاتهم خاشعون و الذينهم عن اللغو مغرضون و الذينهم للزكوه فاعلون و الذينهم لفروجهم حافظون )) بنام خداوند بخشنده مهربان .به تحقيق رستگار شدند مومنان كساني كه در نمازشان خضوع و خشوع و طمانينه دارند و از كارهاي بيهوده اعراض نمايند و زكوه اموالشان را مي دهند .مومنين آنهايي هستند كه اندامهاي خود را از حرام و زشتي نگه مي دارند فاطمه بت اسد خدمت رسول الله امد قنداقه را از ايشان گرفت و كودك را در مهد نهاد و او را با در چند بند بست . نوزاد فرمود . مادر جان دستهايم در بند نكن كه مي خواهم خداي خويش را با دستانم تسبيح گويم . شاعر گفتگوي فاطمه بنت اسد را با فرزند عزيزش به نظم درآورده كه به شرح زير است : گفت اي مادر از چه بندي دست من هست مفتاح دو گيتي شست من دست من را دست خود خوانده خدا چون دو گيتي شد ز دست من به پا ُنه فلك بر پا از اين دست من است هست هر هستي از هست من است هست اين دستي كه چون نوح نبي كشتيش در كوه جوزي داد جا هست اين دستي كه موسي را عصا داد برهاندش ز دست اژدها هست اين دستي كه يوسف را ز چاه برد در مصر و نمودش پادشاه هست اين دستي كه عيسي را ز دار بر چهارم چرخ دادش اقتدار دست من دست خداست اي مادرم دور خواهم كرد بتها از حرم دين حق گردد رواج از دست من كفر گردد پايمال از شست من اين همان دستي است كه يونس را ز يم وارهانيدش ز گرداب الم اين همان دستي كه از فضل كريم عاصيان را مي رهاند از جهيم اين همان دستي كه در روز حساب دوستان را ميدهد از كوثر آب اين همان دستي ااست كه در روز نبرد مي زند ضربت بر عمرو عبدود اي فداي دستت اي دست خدا دركجا بودي زمين كربلا اندر آن ساعت كه جمّال لعين دست ببريد از تن سلطان دين يا علي ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط دلارام
|
|
|