تبليغاتX
راز و رمز

خبر آمد كه دگر بار كمين كرده عدو

                             فوج سرباز مسلح به ره آورده عدو

 

چاووشي بانگ بزد بار سفر بر بنديد

                         عزم ره كرده و دستار به سر بربنديد

 

همه خويش به غير از خودِ خود بر داريد

                     همگي كاسه سر را به خدا بسپاريد

 

مسپاريد به تن دل،همه بيدل هستيم 

                 و جز اين نيست اگر هست همه باطل هستيم

 

پايمان نيست مگر بهر رسيدن به هدف  

                  دست داريد اگر،دشنه بگيريد به كف

 

ناگهان باديه از غرش شيران پر شد

                         دل اين راه ز پافنگ دليران پر شد

 

همه گفتند،به تأكيد كه آنك مائيم  

                            پايمان هست-اگر هم نبود-بر پاييم

 

دست اگر هست و اگر نيست علمدار هستيم

               ما همه پرچم غيرت به سر دار هستيم

 

خنجري نيست مگر بهر رجز خواندن ما

                     نيست جز در گروِ رفتن ما،ماندن ما

 

هر كه در بند زمانه است بماند بي ما

                       هر كه پابسته خانه است بماند بي ما

 

طبلِ راندن زده شد قافله راهي شد و رفت  

               آخرين حرف سپه برق نگاهي شد و رفت

 

رفت تا دشت،پُر از بانگ دليران بشود

                          زوزه گرگ،گُم از نعره شيران بشود

 

رفت تا طعنه زند عشق به سرپنجه مرگ

                      رفت تا پنجه در اندازه،در پنجه مرگ

 

رفت بر هجمه فرعون زمان نيل شود

                         يورش ابرهه را فوج ابابيل شود

 

رفت با زنده كند خاطه خيبر را 

                                زوزه حارث و مرحب،علمِ حيدر(ع) را

 

راه اين واقعه را ديد و به خاطر بسپرد

                        هر كه مي رفت دو صد قافله دل با خود برد

 

(وَ اِن يَكاد)ي ز عزيزي به پر شالش بود

                       آنكه ميرفت چه دلها كه به دنبالش بود

 

رفت و ديگر نشنيدم بجز سوختنش

                              و نديديم بجز سوخته پيرهنش

 

مرحبا عود صفت سوختنش در ميدان 

                         واي از عطر دل انگيز درون كفنش

 

همسرش گفت:برو،منتظرت خواهم ماند

                       رفت و برگشت و نديديم،سري بر بدنش

 

مرحبا بوسه آخر به رخ فرزندش

                                 واي از بوسه فرزند به صد پاره تنش

 

آيه خوانديم و دميديم كه تا برگردد

                            واي از آمدنش،آمدنش،آمدنش

 

آري آسوده از رفتن او خانه ماست

                          آنكه خوابيده به تابوت رو سرِ شانه ماست

 

وقت تدفين عزيزان،دل شب غمگين بود  

                 عََلَمِ قافله برگرده ما سنگين بود

 

اينكه بر زير سر ماست نه بالشت پَر است

                پيك مرگي است كه از تيغ عدو دشنه تر است

 

تن ما زخمي از دشنه آسودن هاست

                    مقصد ما نه در اين بستر فرسودن هاست

 

چشم كفتار عداوت،به زمين خوردن ماست

             جمله موجيم كه آسودن ما مردن ماست

 

دم فرو بسته مپرسيد چه بر جا مانده است

             هم چنانت علمي هست كه بر پا مانده است

 

گر چه رفتند ولي قافله راهش بر جاست

                  در دل بيشه كنون برق نگاهش بر پاست

 

دست داريم و به كف دشنه نداريم چرا؟

                     آب داريم و لب تشنه نداريم چرا؟

 

آنكه بر نيزه كند جلوه،سَر ماست،ببين

                     زير پا نيست،فَراي همه سرهاست،ببين

 

اي برون رفته از قافله عشق،بيا

                              تو مپرس از ره پُر غائله عشق،بيا

 

بايد اين راه پُر از غرش شيران بشود

                       راه،سر مست ز پافنگ دليران بشود

 

تا دل راه بداند كه هنوزم هستيم

                           باز دستار به سر،بار سفر بر بستيم

 

هر كه در بند زمانه است بماند،بي ما

                       هر كه پا بسته خانه است بماند،بي ما

 

اللهم رزقنی شفاعهٌ الحسين  يوم الورود

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

بخوان ما را
بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت ازذره ای ناچیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را علم را من هدیه ات کردم
بخوان ما را منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را سوی ما باز آ
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید
تورا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا خدایی مهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
توخواهی یافت که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من قسم بر نور هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن امادور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری ؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
توغیر از ما چه می جویی ؟
تو با هر کس به جز با ما چه می گویی؟
و تو بی من چه داری هیچ ؟
بگو با ما چه کم داری عزیزم هیچ
!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید وگیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشیدزیبایم
تویی والاتر از مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کمداشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را ؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد ؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم من تو را ازدرگهم راندم ؟
اگر در روز سختییت خواندی مرا
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من هیچ آوردم ؟؟
که می ترساندت از من؟؟؟
رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت خالقت
اینک صدایم کن مرا ، با قطرهاشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل شکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی
آیا عزیزم ، حاجتی داری ؟
توای از ما
کنون برگشته ای ، اما
کلام آشتی را تو نمی دانی ؟
ببینم چشمهایت خیس است آیا ، گفته ای دارند ؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من
بگو،جز من ، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن ،یک قدم باتو
تمام گام های مانده اش ،با من ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

اي ماه با توسخن ميگويم:

با صورت سرخ از سيلي غرور

با درد در كمر

با دست پر زخون

با اشك  خشك شده

با يك دل  غمين

در اين شب سياه

ازراز يك سكوت

ميگويمت نگاه

اين روز واين شبها

اين حس واين اميد

آغاز يك سلام

تا يك نگاه خاص

توهمدم شبام

آگاه ز راز ما

در خاطرم بمان

يا يك طلوع زود

يا ....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

 

با توام، با تو ، خدا

 

یک کمی معجزه کن

 

چند تا دوست برایم بفرست

 

پاکتی از کلمه

 

جعبه ای از لبخند

 

نامه ای هم بفرست

 

کوچه های دل من

 

باز خلوت شده است

 

قبل از این که برسم

 

دوستی را بردند

 

یک نفر گفت به من

 

باز دیر آمده ای

 

دوست قسمت شده است

 

با توام، با تو ، خدا

 

یک دل قلابی

 

یک دل خیلی بد

 

چقدر می ارزد؟

 

من که هر جا رفتم

 

جار زدم:

 

شده این قلب حراج

 

بدوید

 

یک دل مجانی

 

قیمتش یک لبخند

 

به همین ارزانی

 

هیچ وقت اما

 

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

 

هیچ کس دل نخرید

 

با توام، با تو، خدا

 

پس بیا، این دل من، مال خودت

 

من که دیگر رفتم اما

 

ببر این دل را

 

دنبال خودت
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط سحر  | 
کمک کنین هولش بدین

چرخ ستاره پنچره

رو آسمون شهری که

 ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالی رو

 بذار کنار پنجره

بلکه با دیدنش یه شب

 وا بشه چن تا هنجره

به ما که خسته ایم بگو

خونه باهار کدوم وره؟

تو شهرمون آخ بمیرم

چشم ستاره کور شده

برگ درخت باغمون

 زباله سپور شده

مسافر امیدمون

رفته از اینجا دور شده

کاش تو فضای چشممون

پیدا بشه یه شاپره

به ما که خسته ایم بگو

خونه باهار کدوم وره؟

کنار تنگ ماهیا

گربه رو نازش می کنن

سنگ سیاه حقه رو

مهر نمازش می کنن

آخر خط که می رسیم

خطو درازش می کنن

آهای فلک که گردنت

از همه مون بلن تره

به ما که خسته ایم بگو

خونه باهار کدوم وره؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 
تو چه گفتی سهراب

خانه دوست کجاست؟

می نویسم به ورق

خانه اش در دل ماست

دل پیر پدری

که میانش ترک آینه هاست

و چنان می گرید

وبه کس هیچ نگوید

غم تنهایی خود

و به دل بار غمی است

و درونش شده خاموش چراغ

تو چه گفتی سهراب

خانه دوست کجاست؟

خانه دوست دل غمزده ایست

که به دورش زده یک هاله خون

و به یاد دل یاران خدا می گرید

آسمانش ابریست

وبدان سو که او می نگرد

دستهایش خالیست

و بخود کوس ملامت دارد

که چرا من ماندم

روزگارش شده سخت

یاد یاران بخون خفته در اوست

قایقی را که تو خود ساخته ای

در دم غرش طوفان گم شد

و بدان ساحل جانان نرسید

پس بدان خانه دوست

دل بشکسته ماست

که علی می گوید

و رهش می پوید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

وقت تنگ است هلاهل از زمين جوشيدست
شامگه نيست زمين رخت عزا پوشيدست

پنجه مرگ چه بي رحم و گريبانگير است
آه اي قوم بجنبيد كه فردا دير است

فصل تف آمد و ما تشنه و خصم آسودست
تشنگي را بگذاريد فرات آلودست

آب آغشته به ننگ است مبادا بخوريد
سهم لبها همه سنگ است مبادا بخوريد

هر نفس راوي مرگ است برون مي ريزد
از بزاق دهن مرگ جنون مي ريزد

شاخه ها چوبه دارند در اين مرگ آباد
خانه ها مامن مارند در اين مرگ آباد

وقت تنگ است مخسبيد زجا برخيزيد
گاه جنگ است مخسبيد زجا برخيزيد

مقصد ما در اين جاده فرسودنهاست
تن ما زخمي از دشنه آسودنهاست

واي اگر در كمر جاده عمارت سازيم
يا كه لنگر همه در بحر فنا اندازيم

درب خمخانه عشرت طلبي باز شده است
فصل گردن زدن آينه آغاز شده است

تيغ كين شهوت بوسيدن حنجر دارد
باز قابيل به كف دشنه و خنجر دارد

باز هم فصل كمين كردن قابيل آمد
دشنه اي باز به قصد تن هابيل آمد

ما همان زخمي از دشنه قابيل هستيم
نه قناري و نه بلبل كه ابابيل هستيم

طبل جنگ است كه آواز كند در اين دشت
مرغ ثار است كه پرواز كند در اين دشت

دشنه بردار كه سردار تو را مي خواند
باره زين كن كه علمدار تو را مي خواند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

خوب همانند آب است،
بدون تلاش همه چيز را سيراب مي كند
و جمع شدن در پستي را هرگز حقارت نمي شمارد؛

نزديك به زمين زندگي كنيد.
هميشه ساده بيانديشيد.
در مشاجرات، عادل و بخشنده باشيد.
در حكومت، سعي در فرمانروايي و تسلط نداشته باشيد.
در كار، آن چيزي را انجام دهيد كه از آن لذت مي بريد.
در زندگي خانوادگي، هميشه در دسترس و حاضر باشيد.

وقتي از اين كه خودتان هستيد خوشنوديد
و از رقابت و مقايسه دست كشيده ايد،
همگان به شما احترام مي گذارند.

 

وقتي مردم برخي چيزها را زيبا مي دانند
چيزهاي ديگر زشت مي شوند.
وقتي مردم بعضي چيزها را خوب مي دانند
چيزهاي ديگر بد مي شوند.
بودن و نبودن يك ديگر را مي آفرينند.
سخت و ساده يك ديگر را پشتيبانند
بلند و كوتاه يك ديگر را تعريف مي كنند.
پستي و بلندي به يك ديگر وابسته اند.
قبل و بعد به دنبال هم مي آيند.

بنابراين فرزانه
بدون انجام دادن كاري عمل مي كند
و بدون به زبان آوردن كلمه اي آموزش مي دهد.
اتفاقات رخ مي دهند و او به آن ها اجازه ي روي دادن مي دهد؛
موارد مختلف ناپديد مي شوند و او به آن ها اجازه ي از بين رفتن مي دهد.
او دارد، بدون آن كه مالك چيزي باشد،
عمل مي كند، بدون آن كه انتظاري داشته باشد.
وقتي كارش به اتمام مي رسد، آن را فراموش مي كند.
به همين دليل براي هميشه جاويد باقي مي ماند.

اگر مردانِ بزرگ را بيش از اندازه ارزشمند شماريد،
مردم عادي كوچك شمرده مي شوند.
اگر دارايي خود را بيش از اندازه عزيز داريد،
دزدي ميان مردم رواج پيدا مي كند.
فرزانه با خالي كردن ذهن مردم
آنها رهبري مي كند
و با تضعيف جاه طلبي ها
و تحكيم اراده شان
درون آنها را غني مي سازد.
او به آنها كمك مي كند
تا از دانسته ها و آرزوهاي خود خالي شوند
و در كساني كه تصور مي كنند مي دانند سردرگمي به وجود مي آورد.

بي عملي را بيازماييد،
و هر چيز در جاي خود قرار خواهد گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط دلارام  | 

آن چه ريشه دارد آسان تغذيه مي شود،
آن چه به تازگي رخ داده آسان اصلاح مي شود.
آن چه خشك و سخت است آسان مي شكند
.
آن چه كوچك است آسان گسترده مي شود
.
از مشكلات قبل از روي دادنشان جلوگيري كنيد
.
به هر چيز قبل از به وجود آمدن نظم بدهيد
.
درخت كاج عظيم

از بذري كوچك مي رويد
و سفرِ هزار فرسنگي
با يك گام آغاز مي شود.
با عجله در عمل شكست مي خوريد
.
با سعي در فهميدن مسائل را از دست مي دهيد
.
با زور زدن براي تكميل كاري،

آن چه به تقريب كامل بود را خراب مي كنيد.

فرزانه با جازه دادن به روند طبيعي رخدادها

اقدام مي كند.
او در پايان به همان آرامي است كه در ابتداي كار
.
او هيچ ندارد

پس چيزي را براي از دست دادن برايش وجود ندارد.
آرزوي او رهايي از آرزوهاست
.
آن چه فرا مي گيرد رهايي از آرزوهاست
.
او به مردم يادآوري مي كند

كه چه كسي بوده اند.
براي او هيچ چيز به جز قانون حاكم بر هستي اهميت ندارد

پس مي تواند مراقب همه چيز باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط دلارام  | 

من علیم که خدا قبله نما ساخت مرا

جز خدا و نبی و فاطمه نشناخت مرا

من به یک حمله در از قلعه خیبر کندم

داغ زهرا به خدا از نفس انداخت مرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

صبا زلطف رسان بهترین سلاله بر ید                       زهی بكهتر و مهتر چنان یاله بر ید

بنازم آنكه جهان را بكف قباله بر ید                         چو آفتاب می از مشرق پیاله بر ید

زباغ عارض رویش هزار لا له بر ید

نگار من تو پس پرده ی ز چیست تامل           تراست شش جهته و چادر كن دست تو سل

زجور و ظلم خزان گشته سطح و نیست تحمل           نسیم در سر  گل بشكند كلاله سنبل

چو در میان چمن بوی آن كلاه بر ید

یا ولی زمان مظهر و مبین فرقان                                       بشذ زشرع قوائم فتاد و ین زبنیان

هزار سال و فزون در حجابی یشه امكان                  گرت چو نوح بنی صبر هست در غم طوفان

بلا بگردد و كام هزلر ساله بر ید

چه خوانم ین سر شوریده را شماتتهاست                چه نالم ین تن پر عشق را ملا متهاست

چه سازم از غم هجرت بدل جراحتهاست                    حكیت شب هجران نه ین حكیتهاست

كه شمه زیبائیش بصد رساله بر ید

ز تو فراز سما ارض مهد و خور به تلمع                 خدیو كشور یجادی و چراست تقنع

بوصل یار دلا ناله كن بساز تضرع                             ز گرد خوان نگون فلك مدار توقع

كه بی ملالت صد غصه یك نواله برید

از آنزمان كه سرم كوی عشق تو بربود                      بنالم از غمت هر دم ز دل بر آرم دود

ره علاج ندارم مگر زحضرت معبود                            بسعی خود نتوان برد گوهر مقصود

خیال باشد كا ین كار بیحواله برید

"عتیق" بریم عشق تو اندر است نه واعظ                     غریق بحر ترا كی فتد قبول مواعظ

حدیث عشق تو هرگز نخوانده اخفش و حافظ             نسیم وصل تو گر بگذرد ز تربت حافظ

ز خاك كالبدش صد هزار ناله بر ید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

هر چی آرزوی خوبه ماله تو                                  

هر چی که خاطره داری.... مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بی قراری مال من

منمو حسرت با تو وا شدن

تویـــی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست.... مگه نه ؟

اول دو راهی آشنا شدن !!

تو نگاه آخــــــر تو

آسمون خونه نشین بود

دلتو شکسته بودن

همه قصه همین بود

میتونستم با تو باشم

مثل سایه مثل رویا

اما................ بیدارمو بی تو

مثل تو تنهای تنـــها

هر چی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داری مال من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

جزعشق تو، هيچ نيست اندر دل ما        عشق تـو سرشته گشته اندر گلِ م

"اسفار" و "شفاء" ابن سينا نگشود         بـــــا آن همـه جرّ و بحثها مشكل م

بــا شيخ بگو كه راه من باطل خواند         بـــر حـــــــــــقّ تو لبخند زند باطل م

گــــــــــر سالك او منازلى سير كند         خــــــود مسلك نيستى بود منزل م

صـــد قافله دل، بار به مقصد بستند         بر جــــاى بمانـــد اين دل غافـــل م

گر نوح ز غرق سوى ساحل ره يافت         اين غرق شدن همى بود ساحل م

حضرت روح الله

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

گـــــرچه از هر دو جهان هيچ نشد حاصل ما      غــــم نباشد، چـــــــو بـــــود مهر تو اندر دل م

حاصل كونْ و مكان، جمله ز عكس رخ توست     پس همين بس كه همه كوْن و مكانْ حاصل م

جملـــــــه اسرار نهان است درونِ لب دوست     لب گشا! پـــــــرده بــــــــرانداز ازين مشكل م

يـــــــــــا بكش يــا برَهان زين قفس تنگ، مرا     يا بــــــــرون ساز ز دل، ايـــــن هــوس باطل م

لايـــــق طوْف حــــــــــريم تو نبـــــــــوديم اگر     از چــــــه رو پس ز مــــحبت بسرشتى گِل ما؟

حضرت روح الله

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

تـــــاراج كـــــــــرد روى گلش، هستى مرا              افزود چشم مى‏زده‏اش، مستى مرا

افــــــــــروخت آتشى به روانم، ز غمزه‏اش             بـــــر باد داد سركشـى و پستى مرا

افشاند زلف خم خم و چين چين خويش را             خم كــــرد قامت مــن و تردستى مرا

آن دم كـــه با صراحى مى، سوى من دويد            بر كند هستــى من و سرمستى مرا

حضرت روح الله 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

رنــــدانه، گــــــــاه از سر كويت گذر كنم         شـــايد به زير چشم، به رويت نظر كنم

 تسبيح پــــــــارسايـــــــــى و سجاده ريا         در رهن باده، چون نبود سيم و زر، كنم

آمد شدن به مدرسه‏ام نيست بعد از اين         جــز آنكه جستجوى بتى عشوه‏گر كنم

در صحـــــن مسجدم نبود راه، غير از آنك         بــر كوى مىْ فروش از آن ره، گذر كنم

  حضرت روح الله

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

اسير عشقــــم و اين رتبه، پـــــــــــادشاه ندارد           قتيل دلبــــــرم و همچـــــو جــاه، شاه ندارد

اگـــر در آينـــــه بينى جمال خويش، بگــــــويى            اسير عشق من آن كس كه شد، گناه ندارد

اگــــــــــر به گوشـــــه قلبم نظر كنى، تو ببينى           لـــــــــواى عشق به جايى زدم كه راه ندارد

قسم به عشق كه هر عاشقى، اسير تو گردد            گــــــرش بــــــرانــى از اين در، دگر پناه ندارد

حضرت روح الله

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  |