تبليغاتX
راز و رمز

من در مسير قرنها در كنار تو بوده ام . لحظاتي بوده اند كه تو زندگي را اين جنين خالي يافته اي . در نيمه هاي عميق شب بر خواسته اي تا صداي آواز باران را در ناودانهاي بام گوش كني و به صداي نجواي باد در لابه لاي شاخه هاي درختان گوش فرا دهي اما ذهنت از پندار خدا ، خدايي هنوز تنها ، لبريز .

تا به حال تو آنكس را نيافته بودي كه بتواني با اشتياق از كلامش درآويزي يا آنكه بتو احساس شعفي عرضه كند كه حس كني نفس بعدي ، دم آخر است .

آنگاه بسوي من عزم كردي و من اين را بتو خواهم گفت كه من خويشتن تو هستم .نداي من آن نسيم لطيف و گزنده ايست كه از كوهسار مي آيد .

در آن هنگام كه محبوب تو از تو روي بر گرفته و تو در كشمكشي تا آن لحظه گرانقدر را بازيابي ، من آن دردي ام كه در دل توست . من ناله آن كودكم كه در تنهايي شب مادرش را مي خواند .من بي كسي سالخوردگانم .

من عشقم .

تجلي بزرگترين چشم داشت هر روحي .  تنها ترين و اصيل ترين نيرو در كائنات . چون من امور هستي تو را در تمام طبقات به دست مي گيرم ، اينچنين تو چون گل كوزه گري مي شوي در تمام دستان من و اين را تسليم گويند .

ابتدا بايد اشتياقي سهمناك وجودت را برانگيزد كه خويش را به قدرت من تسليم كني . اين مي بايد آنچنان آرزويي بزرگ باشد كه از برايش خواب و خوراك نداشته باشي . چون آرزوي گرسنه اي براي خوراك يا تشنه اي براي آب . آنطور كه شخصي كه در حال خفگي است فقط نفسي را آرزو مي كند . بايد كه جز آن اشتياق فكر ديگري در سرت نباشد .

 

تو را چه هراس از اينكه تنت در جامه اي مندرس پوشيده يا معده ات خالي از خوراك باشد ، اگر من عهده دار تو ، ذهن تو و جسم تو باشم . تو بايد از همه چيز خالي شوي تا عشق خويش را به من عرضه كني و من به تو زندگاني خواهم بخشيد  .

 

تو سر به ديوار كوفته اي ، تمام شبهاي دراز بي وقفه فرياد بركشيده اي ، تمنا كرده اي كه خدا بيايد، اما اين همه مرا به سوي تو نياورد چون فقط به تسليم است كه من مي توانم عهده دار تو باشم .

زيرا من خداوندم ، روح تو و ذهن تو !

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط دلارام  | 

من در مسير قرنها در كنار تو بوده ام . لحظاتي بوده اند كه تو زندگي را اين جنين خالي يافته اي . در نيمه هاي عميق شب بر خواسته اي تا صداي آواز باران را در ناودانهاي بام گوش كني و به صداي نجواي باد در لابه لاي شاخه هاي درختان گوش فرا دهي اما ذهنت از پندار خدا ، خدايي هنوز تنها ، لبريز .

تا به حال تو آنكس را نيافته بودي كه بتواني با اشتياق از كلامش درآويزي يا آنكه بتو احساس شعفي عرضه كند كه حس كني نفس بعدي ، دم آخر است .

آنگاه بسوي من عزم كردي و من اين را بتو خواهم گفت كه من خويشتن تو هستم .نداي من آن نسيم لطيف و گزنده ايست كه از كوهسار مي آيد .

در آن هنگام كه محبوب تو از تو روي بر گرفته و تو در كشمكشي تا آن لحظه گرانقدر را بازيابي ، من آن دردي ام كه در دل توست . من ناله آن كودكم كه در تنهايي شب مادرش را مي خواند .من بي كسي سالخوردگانم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط دلارام  | 

اینجانب را ملاحظه کاری نموده و برایم صدقه میل ارسال کمک کنید تا با چشمهایتان برخورد و تصادف نکرده باشم. این عکس مبارک من می باشد که برای شما یادگاری باشد.

يادداشت آقا كوچولو


آقا كوچولو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 4:54 قبل از ظهر  توسط آقا کوچولو  | 

 چشممون روشن . فیلم فجر بیست و شیش ساله شد  _ مبارکه ایشالا _ . اما انگاری این شازده خیال نداره بزرگ بشه و مث « کن » و « برلین » ، سری تو سرا در بیاره . تولد امسالش که خیلی بی رمق بود . از اهل فامیل ، فقط خودی های نزدیک مث داداش و پسر خاله دعوت داشتن . بچه های محله هم که از  کم محلی والدین آقا زاده ، دل خوشی نداشتن ، عطای مهمونی رو به لقاش بخشیدن و توی این سرما از خیر اومدن گذشتن . واسه همین ، پاسبون های دم خوونه بیکار شدن .چون عابرهای محترم هم شست شون خبردار شده بود که مهمونی امسال چنگی به دل نمیزنه .بیچاره پاپتی هایی که به هوای سورچرونی ، پولای جیبشون رو دادن تا چن تا بلیت بخرن واسه ی راه انداختن بازار سیاهی اما دماغشون سوخت و جیبشون یخ زد . بد جوری بور شدن عینهو تماشا چی های بازی روز چارشنبه تیم ملی تو زمین آزادی . راستی  شگفتی سازی یی که شخص اول ف . ف ، وعدشو میداد ، این بود ؟ . . . مساوی کردن با سوری ها یی که هیچ وقت عددی نبودن تو فوتبال . حتا تو سطح منطقه . اونم تو زمین خودی و با کلی لژی نمیدونم چی چی پر مدعا که تو ژست و دک و پز ، خدارو بنده نیستن . کی بود دادزد ، آهای . . . خان دایی کجایی که داداش فوتبال غیرتیتو کشتن ؟ . کجایی که جماعت اهل استادیوم ، یخ اندر یخ زدن رو سکوهای ورزشگاه پیر . سار از سر اسکوربورد پرید ، ذهن آدمای عاشق سرد شد . گفتم از عاشق و سردی . راستش منم یخ زدم وقتی خبر رفتن یه عاشق دیگه رو شنفتم . پیرمرد جور غریبی عاشق بود . عاشق لنز و شاتر ونگاتیو 135 و 120 و فریم هایی با قابی سرشار از حس هایی قشنگ و مانا در پس لایه های خاکستری مغز . و. . . عاشق طبیعت همه جای این سرزمین . پیرمرد با کارهاش ، آشنای همه کسانی بود که از نگاه اون ، تموم این دیار رو تماشا کردن . « نیکول فریدنی » هم ، رفت و دوربینشو آویزون گل میخ خاطره کرد . سفری تو چارشنبه سرد و یخی 17/11/1386 . یاد پیرمرد ، همیشه موندگار .

فسفر سوزوندم از بس از یخ و سرما گفتم . شاید بگی این یه مشت پرت و پلا س از  تراوشات یه ذهن یخ زده . قبول . شایدم راس بگین . اما فکر می کنم اینا همش یه دل نوشته بود واسه رازو رمز . آهای آقا کوچولو ، چپ چپ نیگا نکن . . . . یا علی مدد . . . حق نگهدارتون .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط الف. سین. سورنا  | 

صدای اذون پیچیده تو ی حجم خیابون .دمدمای تاریکی شبانه است و سوزسرد استخوان سوز است .

دلم بد جوری گرفته است . بی پولی - درد مشترک همه ی آدمای دردمند - بی کاری - اونم تو سال های صاحبقرانی عمر - شرمندگی جلوی سروهمسر و شازده پسری که داره ماه پنجم سربازی رو پشت سر میذاره . دغدغه دیدن فیلم های جشنواره بیست و ششم - نمی دونم اصلن ارزش دیدن دارن یا نه -

راستی اگه بعداز نوشتن این چند جمله درددلانه وقتی به در نونوایی برسم و با تنور خاموش و بساط بدون نون نونوا یی فیس تو فیس - لطفا" با تلفظ انگلندی بخوانید - جواب هجمه زبانی - و احتمالا" یدی -

عیال مکرمه را چی بدم ؟ممکنه شما خواننده گرامی واسطه بشین و بگین که جون خودش - یعنی خودم -

حواسش به نوشتن چن خطی از سر دلتنگی گرم بوده و ساعت رو بی خیال شده ؟ شاید افاقه کنه

عزت زیاد . یا علی . دم همتون گرم .

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط الف. سین. سورنا  | 
مهران قاسمی هم رفت...

چشمهایش آرام بسته شد. بلاگری که با اکثر نوشته های وبلاگش زندگی کردم. بعد از مدتها بی خبری همین حالا خبر مرگش رسید. این یادداشت که در این پست آمده است آخرین یادداشت مهران قاسمی در وبلاگ شخصی خودش است. یادش به خیر و روانش شاد...

 

سه دهه پیش بعد از اذان ظهر جمعه در شیراز متولد شدم و شاید به خاطر همین زمان خاص بود که پدرم می‌گوید مدتی بعد از نام ‌گذاری من و انتخاب نام مهران مردد شده بود که شاید بهتر بود نام سید مهدی را برایم برمی‌گزید.

از دیروز ظهر سی‌ساله شده‌ام و چه حس غریبی است ورود به این دهه چهارم زندگی! هزار کار ناکرده دارم و هزار افسوس برای آن‌چه که بر زمین مانده است و هزار سوگ بر آن‌چه که گاه انجام داده‌ام.

اگر چرخ روزگار اندکی هم به عقب می‌چرخید، شاید فرصت برای جبران بسیاری از اشتباهات وجود داشت اما افسوس که در گذر بیرحم زمانه باید به بازی برد-باخت تن بدهی و یا همه چیز را بدست آوری و یا از دست رفته ببینی.

صادقانه می‌گویم دو سال و نیمی است که نگاهم به زندگی عوض شده، قدر فرصت‌هایش را، تمام لحظاتش را می‌دانم و به این باور رسیده‌ام که چه بسیار افراد و چیزها که شاید حتی ارزش لحظه‌ای اندیشیدن و وقت تلف کردن نداشته‌اند. حالا دیگر حس می کنم وقتی برای تلف کردن ندارم. شاید هم روزی آن‌قدر جسور شوم که بگویم برای مردن هم وقت ندارم!

این تغییر نگاه را اما مدیون حضور پررنگ کسی هستم که امروز به عنوان همسر در کنار دارم و جالب اینجاست که من و سارا، زاده یک روز هستیم؛ روزی در میانه فروردین ماه.

دهه چهارم را اما با امید به تحولی درونی و بیرونی آغاز می‌کنم و با این اطمینان که بازهم مهر الهی و شفقت او باران فرصت‌ها را بر سرم خواهد باراند. این بار اما چشمانم را بر این باران نخواهم بست،فرصتی برای چشم بستن نیست!

 


  

Free Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.net

 


 بعد التحریر: در مورد همه چیز نوشتم جز این دو تصویر تاریخی! یکی از این دو تصویر متعلق به من است و دیگری متعلق به سارا. تصویر من البته از اهمیت تاریخی فوق‌العاده‌ای برخوردار است چون نشان می‌دهد ادعای کاذب مخالفان دیوسیرتی که در کمال بدپنداری و شیطنت اقدام به سم پراکنی و انتشار تراوشات ذهن معیوب و بیمار خود مبنی بر اینکه که چشمان بنده از همان ابتدا بیشتر شبیه خطی صاف و کشیده شده بوده و به زحمت امکان تشخیص اینکه من خواب بوده‌ام یا بیدار وجود داشته ،می‌کنند چگونه بی‌محتوا و بی پایه و اساس است!

 

مهران قاسمی وبلاگ سبکباران

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

سلام رفیق

این پست رو دقیقا ۴۰ دقیقه بعد از تموم شدن جلسه نقد وبلاگت واست می نویسم. واسه منی که لااقل سالهاست تو رو میشناسم خیلی جلسه چرتی بود. قرار بود وبلاگت رو نقد کنیم. لااقل من واسه نقد اومده بودم. خیلی حرفها تو دل همه موند و نتونستن بزنن. منجمله خود من.

آقای رفیق.

اونقده معروفی که نمی خوام اسمت رو ببرم. ولی وقتی گفتی با همه صادقی و جوابات رو از رو صداقت می دی بهم برخورد. می خواستم وسط جلسه بپرسم حاضری حرفهایی رو که تو دلت مونده و نمی خوای به احدی بزنی یا روت نمی شه رو تو بلاگ بنویسی یا نه که نپرسیدم.

قیافه من و تو و تیپ من و تو واسه خیلیا ترسناکه. قبول دارم. ولی یادمون باشه که من و تو باعث شدیم که دیگرون ازمون حساب ببرن. از این کارمونم زمانی لذت می بردیم. می خوام بگم زمانی که من بعنوان نویسنده اومدم تو اون نشریه معروف شروع بکار کردم تمام فکر و ذکرم این بود که منم مثل بقیه حضرات علیه السلام باشم. یعنی وقتی می رم تو خیابون و یه عربده می کشم همه جفت کنن. آره! منم این رو خواستم و آخرش هم بهش رسیدم.

سر همین آرزوهامون بود که بهشون رسیدیم و کاش چیزای دیگه ای رو خواسته بودیم و واسشون ارزش قائل می شدیم...

وقتی بهم زنگ می زنن و می گن حاجی الان تو ماهواره دارن راجع به تو حرف می زنن باورت نمی شه خیلی احساس شرم می کنم. وقتی می بینم تو ماهواره بهم فحش خواهر و مادر می دن هیچی نمی تونم بگم. می دونی چرا؟

چون من و تو خودمون باعثش بودیم و خودمون اینطور خواستیم. حالا من و تو هزار تا نشریه و چند تا فیلمم بسازیم باز آش همون آشه و کاسه همون کاسه...

کاش اون موقعها یکی پیدا می شد و به من و تو می گفت خدا یه رنگ دیگه اس...

من و تو نمی تونیم از گذشته هامون فرار کنیم. همین گذشته هان که امروز من و تو رو ساخته ان. فرداهامون هم باز تابع همین گذشته هامونه. پس جانماز آب نکشیم. اگه یه زنی به فحشا کشیده شد یا اگه یه دختری بدحجاب شد دلیلش خودش نیست. لااقل کاملا مقصر نیست. من و تو و امثال ما دوتا با برخورد و ظن غلطمون لااقل ۱۰ درصدی مقصریم. من خودمو کنار کشیدم. امشبم خواستم اینو بهت بگم که سرت شلوغ بود و نشد. من الان نشستم فکر می کنم که فردای قیامت آیا کسی شفاعتم رو می کنه؟

اگه دوستت نداشتم این پست رو نمی نوشتم. من فقط زمانی می نویسم که دوست دارم و زمانی تو راز و رمز می نویسم که اون نوشته برام ارزش داشته باشه. امیدوارم بهت بر نخورده باشه. چون این روش نقد هم یادگار همون دوران لمپنیزم مشترکمونه.

یا حق و روزبروز تکامل یافته تر...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

بهش مي گي فكر نكن غصه نخور كه همه چي داره تموم مي شه.اما راستش خودت هم حال وروز اون رو داري وباور اتفاق هاي اخير وتموم نارفيقي رفيقا ونامردي آدمهاي دوروبرت وحتي نزديكترين كس بهت ديگه واست يه جورايي غير قابل تحمل .داري تاوان دوست داشتن ات رو پس مي دي . چقدر ظاهرا" تا خبر خواستگاري ونامزدي رو شنيدن بهت تبريك گفتن ويه عده اي هم كه تا همين يك ساعت قبل دشمن قسم خوردت بودن با شنيدن اين خبر رگ غيرت ودلسوزيشون گل كرد و با گفتن جمله هايي مثل : يعني اين پسره از فلاني بهتر بود كه به فلاني جواب رد دادي واين رو قبول كردي؟! آخه مادرشوهرت اينها تورا نمي خوان؟.وا!اصلا " نيومدن سر عقد؟!و . . . .يه چند تايي هم  از همون لحظه معارفه شمشير جنگ رو از رو بستن وبدون ملاحظه اي از كوچكترين فرصت واسه دعوا وبحث سينه سپر كردن وبادي از سر غرور تو گلو وبعد تو چشمات زل ميزنن وصداي انكر الاصواتشون رو تو گوشت ول مي كنن كه آخه اينجوري واون اونجوري.همه به اسم تو با هم دعوا ميكنن وتمام كينه ها وعقده هاي چند ساله رو تو لفافه حالي هم مي كنن اما همش به اسم تو.سر سفره عقدخوب ميدوني كه بعد بله جز خدا واون كسي رو نداري كه روش حساب كني .اين فقط يه احساس نبود .نه پدر نه مادر نه خواهر وبرادر و . . ..عقد غريبانه اي بود خيلي غريب.خوب مي شنيدم كه تو گوش هم زمزمه مي كردن كه پس مادر وپدر پسره كجان ونبايد اون سر خود كاري مي كرده اما تا نگات تو چشماشون مي افتاد يه لبخند تصنعي مي زدند.پدرت بيش از اين كه تو فكر وشادي عقد دخترش باشه تو فكر جمع آوري اطلاعات از دور وبرش انگار تو خواب و مي خواد نشونه ها رو يادش بمونه كه اگه روزي از خواب بيدار شد شايد از روي اون نشونه ها ي ضبط كرده به يه جايي برسه وببينه واقعيت بوده .قيافه بعضي ها هم داد ميزد كه ازروي اجبار ورودر بايستي اومدن. تازه وقتي منشي حاج آقا به مادرت مي گه اگه مي خواد عروس چادر سفيد سرش كنه يا سفره قند اوردين الان وقتش .انگار تازه يادشون مي افته كه اومدن محضر واسه عقد . يهو از اين تصاوير دلت مي گيره اما همه وجودت مي شه گوش تا خطبه رو بشنوي وبله بگي.اما درست همون لحظه نميدوني چرا بله گفتن واست سخت مي شه.تمام توانت رو توي زبونت جمع مي كني وبلاخره بله رو ميگي.چه مبارك باشيد هاي سردي مي شنوي جز يكي دو نفر غريبه كه انگار فقط اون ها از ديدن اين ازدواج خوشحال شدن.خوب فهميدي كه از اين به بعد تنهايي يك نفرت  حالا مي شه يه جور تنهايي دونفره.رسيدن بهم به قيمت از دست دادن خيلي چيز هاشد حتي آبرو.يادت نمي ياد كسي بعد از سر عقد صورتت رو بوسيده باشه وبهت خالصانه واز سر صدق تبريك گفته باشه. مي گي مهم نيست و واقعا´هم نيست.همه فرصت با هم بودن بعد از اين همه دوري و مشكل تنها 3ساعت وبهترين جا بعد از اين مراسم رفتن به امامزاده است.منتظري تنها بشي ويكمي گريه كني ودوباره با خودت وخدا عهد ببندي.وبعد يه نماز شكر.كنارش بودن مثل صداش آرومت مي كنه.اولين هديه بعد از عقد يه دسته گل از طرف يه زوج يه دوستان ناديده تا به اون روز . هديه عزيزي بود خيلي عزيز.هديه بعدي كه هيچ وقت تلخي اون رو يادت نميره درست زمان برگشت واون تلفن شوم همه چي رو خراب كرد رنگ زرد پدر گواهي داد كه تخم شك تو دلش باز كاشته شد. مستعصل شدي اما فقط به خاطر اون جلوش وايسادي . چقدر دلت مي خواد باز زير مشت ولگدش بري و صورتت از سيلي هاش كبود بشه اما حتي يك لحظه در مورد اون با شك وترديد حتي به شوخي حرف نزنه.دلت مي خواد به همه داد بزني وبگي كه با خدا معامله كردي نه با بنده خدا. وفقط از خدا كمك خواستي وبس واز اين معامله كاملا” راضي حتي اگه به قول شما ها اين معامله رنگ وظاهرش مثل معامله هاي شما نبوده ونيست.حالا دوباره واسه آروم شدن خيره به اون عكس مي شي و يهو بغضت مي شكنه و تنها با نگاه آروم مي شي وهر بار فقط با ديدن اون صنحه وعكس يه جمله رو تو دلت بدون كوچكترين ترديدي زمزمه مي كني .خيلي ناخدا اگاه مي گي :دوستت دارم وخوشحالم از اينكه باتوام.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

تحريف از ماده حرف است و به معني منحرف کردن و کج کردن يک چيز از مسير و مجراي اصلي است. برخي از داستان‌هايي که به دروغ به زندگي سيدالشهدا (ع) نسبت مي‌دهند، عبارتنداز:
1- داستان عروسي قاسم (ع) که ظاهراً خيلي مستحدث است و از زمان قاجاريه تجاوز نمي‌کند. ( از زمان ملاحسين کاشفي )
2- داستان فاطمه صغري (ع) در مدينه و خبر دادن مرغ بر او.
3- داستان دختر يهودي که فلج بود و قطره‌اي از خون اباعبدالله به وسيله يک مرغ به بدنش چکيد و بهبود يافت.
4- حضور ليلا در کربلا و امر حضرت (ع) به او برود در يک خيمه جداگانه موي خود را پريشان کن.
5- داستان طفلي از ابي عبدالله که در شام از دنيا رفت و بهانه پدر مي‌گرفت و سر پدر را آوردند و همان‌جا وفات يافت.
6- بازگشت اسرا به کربلا در اربعين و ملاقات امام سجاد (ع) با جابر. ( اما اينکه جابر مزار پاک سيدالشهدا(ع) را زيارت کرده است، صحت دارد. )
7- هشتصد هزار نفر بودن لشکر عمرسعد بلکه يک ميليون و ششصدهزار نفر و هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا _ با يک حمله ده هزار نفر را کشتن س هجده گز بودن نيزه‌ي هاشم مرقان و ...
8- داستان طفلي که در حين اسارت گردنش را بسته بودند و سوار مي‌کشيد تا طفل خفه شد.
9- حضرت زينب (س) در حالت احتضار آمد به بالين امام (ع) فرمقها بطرفه فقال لها اخوه ارجعي الي الخيمه ... ( پس حضرت با گوشه‌ي چشم به وي نگاهي انداخت و فرمود: به خيمه بازگرد که دلم را شکستي و غمم را افزودي.)
10- امام چند بار به دشمن حمله کرد و هر نوبت ده هزار نفر را کشت.
11- داستان اباعبدالله هنگام رفتن به ميدان جنگ و طلب کردن اسب سواري و اين‌که کسي نبوده براي ايشان اسب را بياورد و حضرت زينب (س) آن را مي‌آورد.
12- داستان حضور حضرت زينب در قتلگاه: مي‌گويند تا امام را ديد که در حال جان دادن است، خود را به روي بدن امام (ع) انداخت و گفت: تو برادر مني، تو اميد مايي، تو پناه مايي، تو پشتيبان مايي ...
13- بوسيدن گلوي حضرت (ع) توسط زينب (س) قبل از اعزام به ميدان جنگ و اين‌که زينب (س) ذکر مي‌کند که مادرم وصيت کرد به من.

منبع : حماسه حسینی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

از فرمايشات حضرت علي (ع):

12آيه از تورات را انتخاب كردم كه روزي سه مرتبه نگاه كنم:

1-هميشه از سلطنت من بترس.

2-هرگز از فوت رزق نترس.

3-با احدي به جز من انس نگير.

4-به حق خودم من تورا دوست دارم پس توهم مرا دوست بدار.

5-از غضب من ايمن باش.

6-تمام اشياء را براي تو خلق كردم وتورا براي خودم پس از من مگريز.

7-وقتي تورا از نطفه گنديده خلق كردم عاجز نبودم پس چگونه از روزي دادن تو عاجز م.

8-با من به خاطر نفس خبيثت دشمني مي كني چرا با نفست به خاطر من دشمني نمي كني؟

9-تو واجبات مرا انجام بده ومن هم روزي تورا مي دهم چنانچه از انجام واجبات تخلف كني من از روزي دادن به تو تخلف نمي كنم.

10-همه كس تو را براي خودش مي خواهد اما من تورا براي خودت مي خواهم.

11-روزي فردا را ازمن نخواه‚ همچنانكه من عمل فردا را از تو نمي خواهم.

12-اگر به قسمت من راضي شدي تا ابد آسوده خواهي بود ولي اگر به قسمت من راضي نشدي هميشه مي دوي ولي بجز آنچه قسمت تو ست به تو نمي رسد ودر نتيجه در نزد من مزموم خواهي شد.

((برگرفته از كتاب بحارالانوار :علامه مجلسي(ره).))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

همیشه از دیدن فیلمهای خارجی لذت می برم. واسه من که یه کم از مسائل فنی سینما سردر میارم نقطه قوت این فیلمها جلوه های ویژه شون محسوب می شه. چیزی که ما توی ایران آنچنانی بهش نرسیدیم. وقتی یه افکتور می خواد تیر اندازی روی بدن رو انجام بده کارگردان انتظار داره که کار با فوقش ۲۰۰۰ تومن تموم بشه! در حالیکه یه شلیک روی بدن نورمال ۵۰۰۰۰ تومن آب می خوره.

پریشب به نادر میرکیانی از بنیانگذارای جلوه های ویژه ایران تماس گرفتم که حالی ازش بپرسم و تبریک عید هم گفته باشم. یهو داد زد که ۵ تا کار گرفته و نمی رسه انجامشون بده و ازم خواست تا لااقل یه کارش رو اجرا کنم.

دیروز ساعت ۱۰ صبح واسه دیدن نادر رفتم لوکیشنش. کتابخونه ملی پشت متروی میرداماد. خلاصه کار رو بهم سپرد و شروع کردم.

در حدود ۱۵ تا شلیک روی بدن باید انجام می شد. اینا بماند و ۵ تا شلیک هم باید روی در و دیوار و شیشه ها اجرا می کردیم.

ساعت یازده بود که کوروش تهامی اومد واسه گریم. برای اولین بار قراره که نقش منفی بازی کنه. ۲ ساعتی گریمش طول کشید. بعدش نوبت به رامتین خداپناهی رسید. کسی که واقعا دوستش دارم. کسی که جز یه کار تو همه کاراش منفی بوده.

واسه همه آدما حتی بچه های صحنه جلوه های ویژه یه کار ساده اس. هیجان داره. خنده داره. یا گاهیم می گن کلاشیه!

ولی وقتی دارم کاست انفجاری ساده ای رو تهیه می کنم که صداش اندازه یه سیگارته هیچکس نمی فهمه که دارم از خدا طلب بخشش می کنم. چون یه اتصالی کوچولو کافیه تا حداقل یه بند انگشتم قطع بشه!

جالبه! همه احترام افکتورها رو دارن. مردم نمی دونن اصلا افکتور چیکار می کنه! همه فکر می کنن مثلا من بعنوان افکتور الان تو فیلم باید از برج میلاد بپرم! خیلی جالبه!

از افکتینگ خوشم میاد! شاید یه دلیلش بامزه بودن کار باشه! اما مطمئنم از اینکه دارم با خطر بازی می کنم و جون دیگرون رو بازی می دم تا یه تماشاگر و بیننده یه لحظه بخنده یا خودش رو خراب کنه لذتی نمی برم!

رامتین دیروز توی سومین کار من بهم احترام گذاشت. برعکس پژمان بازغی که فقط خودش خودش رو تحویل گرفت. حتی برعکس کورش. رامتین خداپناهی بر عکس ظاهر پر رو و دریده ای که داره واقعا قلبش صافه! دیروز وقتی سینه رامتین رو با کاست ترکوندم دیدم هنر رامتین از هنر من بالاتره! اون هنرش این بود که از کار من بهترین بهره برداری رو بکنه و در اصل کار منو تکمیل کنه! از رامتین ممنونم.

از اینکه واقعا افتاده و خاکیه! از اینکه مدعی نیست. از اینکه با من مشورت کرد تا تیر اندازی واقعی و صحنه واقعی رو بشناسه.

سومین کار من تموم نشده. اما می دونم کسی توی تیتراژ اصلا اهمیت نمی ده که افکتور منم یا نادر میرکیانیه یا اینکه اصلا محسن روزبهانیه! راستش واسه منم مهم نیست که کسی منو بشناسه یا نه. من فقط دلم می خواد فیلمی رو افکت بدم که به احترام واقعیتها و خونهای برحق واقعی تهیه می شن.

خطر همیشه هست. اما دوست دارم خطر رو بازی بدم. بزار همه بگن که من ژانگولربازی در میارم یا نون حقه بازیم رو می خورم. اصلا مهم نیست.

مهم نیست که دیروز یه اتاق خونی رو از واقعی هم واقعی تر ساختیم. وهم نیست که ۵ تا تیر تو قفسه سینه کوروش خالی کردیم. مهم نیست که رامتین رو با سه تا تیر کشتیم.

مهم این بود که دیروز آدمای افتاده ای بودن تا بفهمن چرا اینکار رو کردیم. به خاطر این احساس تازه و این ارزش والا که هدیه نادر میرکیانیه خدا رو شکر می کنم. نادر بهم یاد داد که کشتن ارزش و هنر نیست. یادم داد که کشتن بدون مرگ هنره.

یا حق...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

قصه ازدواج  وخاطر خواهي خيلي ها واسم جالب بود ه وبعضي ها ش هم در نوع خودشون جاي تامل اون هم با فرجام هاي شاد و غمناك زياد.اما هيچ وقت فكر نمي كردم قصه خاطر خواهي وازدواج خودم هم يه جورايي اينقدر پر فراز ونشيب  بشه.از اول تو گوشم كردن ويه جورايي حاليم كه رو حرف بابا نبايد حرف بزنم وجاي بحث نداره .اگه گفت آره نبايد اما واگر بيارم.اما تو گوشم نرفت كه نرفت وهر دفعه با، پا فشاري به قول مامان كولي بازي  وحتي گاهي به قيمت زخم وزيلي شدن وناقص شدن هم كه بود راضي به ازدواج نشدم.چون از مرد جماعت و دستاشون مي ترسيدم.اما راستش هر وقت پام به درمانگاه مي رسيد به خودم مي گفتم اين بار يه بله مي گم وخودم رو مي سپارم به روزگار.اما باز به خودم دروغ گفتم وبه قول بابا آدم نشدم.تا اينكه با سرچ يك كلمه ،نفهميدم كه قسمت زندگيم رو سرچ كردم.بلاخره كابوس هاي شبانه شدن روياهاي صادقانه .اما تحقق اين رويا ها به تلخي همون كابوسهان.هيچ وقت اون شب، اون نگاه سرد وكمرنگ ماه وخنكي هواي روي پشت بوم رو كه با احساس خجالت ام دست به يكي كرده بودن و تمام وجودم رو به لرزه در آورده بودن رو يادم نميره كاش هيچ وقت نمي گفتم كه وجودت واسم اهميت داره و خاطرت واسم عزيزه.گفتم واي كاش نمي گفتم.از اون شب كليد زندگيم رو بهش دادم واجازه ورود به دنياي سرد و آشفته روزگارم. از خواب ناز تنهايي وخاطرات خوش گذشته بيدارش كردم و ذهنش رو مشوش.قصه همين جا تموم نشد تازه حكايت اون سيلي والتماس به اون دستهاي سنگين واون صداي پر از . . . وبعد قطع شدن تلفن وادارش كرد تا جرات كنه ،اونم يه جرات مردونه.حالا شده همه حكايت ما انتظار و انتظار و بي صبري وپيدا شدن يه گره تازه تو هر قدم واسه رسيدن .اما تا حالا همه گره ها ودغدغه ها توي اين مدت يكسال باعث نشد حتي يكبار با هم دعوا كنيم ازهم گله كرديم اما فقط با يكي دو جمله كه آخرش باز به عذر خواهي از هم تموم شده.با هم گريه كرديم وشب ها از نگراني اتفاق هاي روز واسه هم نخوابيديم خيلي ها توي هرسنگي كه پيش پاي ما ميفته نصيحت امون مي كنن كه عاشقي مال قصه هاست وما قسمت هم نيستيم.اما كسي از دل من خبر نداره كه من علا قه ام رو اسمش رو نمي ذارم عاشقي ميگم خستگي مفرطي كه بعد سالها تازه رسيدم ودرك كردم مي شه حتي بعضي وقتها تو بدهكاري وغرض وبي پولي آرامش رو پيدا كرد.اما ظاهرا واسه رسيدن به يه آرامش نسبي آرامش اون رو هم گرفتم.آخرچي ميشه؟چقدر اتفاق بد چقدر صبر ؟به چه قيمتي؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!»

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

نمي دونم چرا اگه خالصانه بخواي باكسي روراست باشي همه فكر ميكنن حتما يه ريگي تو كفش ات هست.اگه بگي بهش بابا همين جوري قبولت دارم اول مي خنده وبعد تودلش ميگه خالي بند. اگه بعد دستش رو بگيري وبگي بي توقع واسه خاطر خودت ميخوام كمكت كنم تا آرامش پيدا كني حتما فكر مي كنه" سلام گرگ بي طمع نيست" يا بهش بر مي خوره وفكر ميكنه بهش ترحم كردي.يه موقعي هم كه سعي مي كنه عصباني نشه وبا هات بحث نكنه حس ناراحتيش رو با دليل هاي مختلف توجيه مي كنه و يا به خودش و زمونه بد وبيراه ميگه.اجازه نمي ده بهش بگي آخه فدات شم واسه چي خودت رو سرزنش مي كني وبدترين ناسزا هارو به كسايي ميدي كه هر چند در حق ات بدي كردن اما باز به گردنت حق دارن كاش من هم مي تونستم به كسايي كه به گردنم حق ندارن و در حق ام بد كردن دشنام بدم .اما نمي دونم چرا نمي تونم .

بنده خدا چطور حامي تو بودن را اول جريحه دار شدن غرورت مي دوني و بعد به حسن نيت عمل شك مي كني و اون رو خلاف سنت ها مي دوني؟؟؟؟ وجالب اينكه از سنت ها وآداب ورسوم عرف ناراحتي !!! چرا اجازه نميدي وناراحت مي شي من سنت شكني كنم ؟؟فكر كن  فرصت كمي واسه زندگي دارم مثل خيلي ها بذار رنج دوري را اگه مي تونم كم كنم و دوستي ام را ثابت كنم لااقل به خودم. گفتي گيجي ونمي توني من رو وعملم رو ودليلش رو درك كني؟تو دوست عزيز اگه دارم كاري ميكنم در حق خودم كردم چون به خاطر تعهدم وعلاقه ام آبروي شما رو يقينا آبروي خودم مي دونم.در ضمن  اگه در مورد عملم هنوز شكي داري به دفتر چه اي كه پيشتون باز سري بزنيد روزي با مشهدي آشنا ميشي ومي بيني نذرم را ادا كردم اون موقع اون موضوع پيش اين مسئله پيش پا افتاده چيزي نيست فقط باور كن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 



گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواهید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

با خودم گفتم: خدایا... ای خالق هستی... با فرشته‌هایت... بر ما درود بفرست تا به لطف این ماه مبارک آدم شویم؟! ... ... ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

 

قطره ، دلش دریا می خواست . خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

هر بار خدا می گفت: «از قطره تا دریا راهی ست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.»

قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستا و منجمد شد . قطره روان شد و راه افتاد.قطره از دست داد و به آسما ن رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.

تا روزی که خدا گفت : «امروز روز توست. روز دریا شدن.» خدا قطره را به دریا رساند . قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما....

روزی قطره به خدا گفت : «از دریا بزرگ تر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟»

خدا گفت : «هست.»

 

قطره گفت: «پس من آن را می خواهم. بزرگترین را . بی نهایت را.»

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: «این جا بی نهایت است.»

آدم عاشق بود . دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد . اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد . و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت:

«حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است.»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

 

خوشبخت بود، زیرا هیچ سوالی نداشت. اما روزی سوالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی دیگر ، چیزی کوچک بود او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با همان سوال داد.

خدا گفت: «اجابت تو همین سوال توست. سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه ای است که آب و نور می خواهد.»

 

او سوالش را کاشت . آبش داد و نورش داد. و سوالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد. ساقه و شاخه و برگ . و هر ساقه سوالی شد و هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی.

و او که زمانی تنها یک سوال داشت، درختی شد که از هر سر انگشتش سوالی آویخته بود. و هر برگ تازه، دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر می رفت، درد او نیز عمیق تر می شد.

فرشته ها می ترسیدند. فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند.

اما خدا می گفت : «نترسید ، درخت او میوه خواهد داد. و باری که این درخت می آورد، معرفت است.»

 

فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری امدند و جواب های او را چیدند. اما در دل هر میوه ای ، باز دانه ای بود و هر دانه آغاز درختی و هر که میوه ای را بُرد، در دل خود بذر سوال تازه ای را کاشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

یه دوستی دارم که چندان  به دعا و ذکر و این چیزا اعتقادی نداره دلیلش هم اینه که: اگه بشینم پای دعا و ختم و توسلات از زندگی عادیم می مونم و چرا این بی دین ها که اینقدر از خدا دورند تو زندگی  و اهدافشون موفق اند و تازه خیلی هاشون دچار افسردگی هم نمی شن و تا آخر عمر خوشحالند. ما مسلمونها بی عرضگی و تنبلی مون رو با تقدیرو مشیت توجیه می کنیم و مصلحت خدا رو سرپوشی واسه احمال کاریهامون می دونیم.

بعضی وقتها به حرفهاش که فکر می کنم می بینم یه جورهایی راست می گه چون فکر می کنیم فلان دعا و عبادت رو انجام دادیم دیگه گارانتی شدیم  و نیازی به همت و سعی نیست بعدش وقتی خلاف نتیجه رو دریافت می کنیم گلایه از رحمت خدا داریم. دوستم می گفت: مردم ما مثل امت موسی هستند که  حتی تو جزئیات زندگی توقع دارند معجزه بشه و خواسته هاشون از آسمون نازل بشه. نه اینطوریاهام نیست خدا به این مشتریاش که بی دردسر جویای سعادتند کاری نداره و انهایی رو کمک می کنه که تو زندگی ، خانواده و هدفشون کوشا هستند و البته قانع به حدود خودشون.

در واقع معجزه مال کسیه که به نتیجه کار خودش اعتقاد داره ولو اینکه کافر باشه خدا کمکش می کنه تو همون هدف دنیایی توفیق داشته باشه. یه بابایی رو می شناسم که تو ماه های محرم و غیره مداحی میکنه و بعضی وقتها هم تعزیه اجرا می کنه یه روز دیدم از زمین و زمان شاکیه و به ثروت بعضیها و زندگی راحتشون غبطه می خوره پرسیدم آقای..... ذاکر اهلبیت و این شکوه ها؟ گفت ای بابا من (نعوذ بالله) وجود حضرتش رو منکرم چون اگه بود عدالتش شامل حالم میشد و منم ویلا تو فلان جا داشتم و حساب بانکیم مثل بعضیا سر ریز بود گفتم آقای .. شما نه تحصیلاتی دارید نه تخصص و تازه جوان هستید چرا فکر می کنی باید در حد فلان کس باشی خوب منزلت اون فرد اقتضای شرایط  بهتری رو داره که حرفم رو قطع کرد و گفت چندتا بی قابلیت و بی هنر میخواهی بهت نشون بدم که بهترین منصب و رفاه رو دارن.گفتم خودت هم میدونی اون حضرات از چه راهی به مکنت و مقام کذایی رسیدن جواب داد: برام فرقی نمی کنه راهشون ناصوابه مهم اینه که فعلا سعادتمند هستند و خدا هم کاری به کارشون نداره این وعده صبر دنیا و اجر آخرت هم مکر اهل دینه برای فریب عوام وگرنه چرا روز به روز دزدی و حرام خواری بیشتر می شه و عاملانش عزیزتراند؟ . این مدح وذکر گویی هم واسه خرج و اموراتمه و بس !!!! و گرنه هرچه از عمرم میگذره بیشتر نسبت به اونچه میخوام بدبین و منزجر می شم چون تا حالا اهلبیت کاری واسم نکردن خیلی شاکیم.

اینجا فهمیدم حتی اگه یه عمر با ذکرو مناجات  دمخور باشی و چه بسا به خیال خودت داری حق بندگی رو ادا می کنی، ولی چون  دلت پر از هوس و خواسته نابجاست؛ خدا اجازه نمی ده با اسرار اهل حق آشنا بشی و فیضی از سفره بی انتهایت انسانیت و پاکی ببری و چه بسا در منجلاب تباهی و شرک می افتی . کافری که دلش از اعتقاد راستین وعشق مملو باشد و برای زندگی بهتر تلاش می کند  شرافتمند تر است  از مسلمانی که خود را فریب می دهد و برکات بدون زحمت را از خدا طلب می کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

روز ها وقتي به انتظار رسيدن ساعت 11 شب وقت مي گذروندم وگاهي از كارهاي وقت گير استقبال مي كردم به خاطر اينكه كمتر متوجه گذر زمان بشم و يه جورايي ساعت خوش شبانگاهي وشنيدن قصه روز از تنها قصه گوي زندگيم فرا برسه , روزها هم به شوق شب وحال وهواي پاكش برام جلوه ديگه اي داشت.گرچه گاهي قصه رنگ تلخي وبوي غم مي داد اما باز هم شيرين بود به خاطر صداي قصه گو به خاطر احساس قشنگ اش واينكه لحن قصه گفتنش بهت مي گفت :اميد هست ,  نور هست, زندگي هست , ...انگار اشتراك يه مجله رو بهت هديه كردن كه تنها ساعت 11 هر شب به دستت ميرسه و تورو مهمون صداش مي كنه حتي با سكوت پر از حرف اش.اما باز مثل هميشه سياهي پيداش شد, سرد, تلخ , سخت, خشن و باز طولاني  وبعد . . .

ديگه ساعت 11 ساعت شنيدن وآرامش نيست .ساعت 11 يعني تلنگري براي اينكه امروز تموم شد بدون اون وصداش و بدون اشك, بدون خنده , بدون صداي قصه گو . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

اونقدر ناراحت بوديد كه تنها چند جمله نوشتيد ولي كاملا"رسا. انتظار هر اتفاقي مي رفت جز يه مرگ غير منتظره.خيلي سخت پايان يه انتظار تقريبا طولاني پر حرف وحديث با يه اتفاق خارج از توان تو تموم بشه .گفتيد خرافات بله درست اما اگه طرف مقابلتون شما رو دوست داشته باشه مثل قبل كوتاه نمي يادحتي اگه به قيمت از دست دادن خيلي چيزها واسش تموم بشه.شما دلتون خيلي پاك مطمئن ام انتخاب تون از سر يه حس زود گذر نبوده وحالا هم اصرار و احتمالا" اقدام دوباره تون به خاطر شناخت  و اطمينان از عملتون.طرفتون نمي تونه تلاش شمارو ببينه ومثل شما ناراحت نباشه ودم نزنه .بهتر نيست به اين اتفاق از اين ديد نگاه كرد كه محكي بوده واسه سنجش علاقه شما ها نسبت به هم  ؟تو اين ماجرا كه بي تابي وانتظار بي موردي كه نديديد ؟؟؟اميدوارم به زودي زود شاهد پستي باشيم از شما  كه توش خبر هاي شاد وبدون گله باشه.فقط باید امید داشت ودعا کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط محبوبه  |