تبليغاتX
راز و رمز
درباره بروز نشدن وبلاگ

سلام

چرا راز و رمز بروز نیست؟

در جواب اکثر دوستان باید بگم که تمام تلاش و تمرکز من روی سایت راز و رمزه که در حال حاضر ۵۰ درصد از کاراش انجام شده و الباقی هم مربوط به انتقال مطالب وبلاگه به سرورهای مخصوص سایت.

سایت راز و رمز تقریبا بروزه! تقریبا! چون فقط و فقط خودم دارم کار می کنم روش و حق بدین که یک نفر آدم که هم باید برنامه نویس باشه و هم گرافیست و تایپیست و طراح وب و مدیر سایت و نویسنده سایت و اپراتور اونم بصورت همزمان!!! آخه چطوری می تونه کارش رو بروز نگهداره؟!

ثبت هاست: ۲۵۰۰۰۰ تومن برای ۵ سال به حجم ۵ گیگ

ثبت دامین دات کام: ۵۰۰۰۰ تومن برای ۵ سال

نرم افزار مدیریت محتوای سفارشی: ۲۰۰۰۰۰۰ تومن نامحدود

اجاره سرور دانلود: ۱۰۰۰۰۰ تومن بمدت ۱ سال

حالا هزینه اینترنت و تلفن و برق و هزار کوفت دیگه بماند!

اینا رو گفتم تا باور کنین حق داریم سایت رو پولی کنیم. اما تا الآن نه پولی گرفتیم و نه پولی می خواهیم که بگیریم. برای جبران هزینه ها ۳ راه حل داریم که با کمک شما و با توکل بخدا می تونیم سایت راز و رمز رو حفظ کنیم.

۱- کلیک کردن روی تبلیغات سایت راز و رمز. هرکلیک شما روی بنرهای بزرگ بالای سایت ۵۰ تومن و بنرهای کنار سایت ۴۰ تومن برای راز و رمز درآمد میاره.

۲- خرید سی دی های راز و رمز. داخل سی دی ها بهترین کتابهای علوم غریبه رو با چند تا نرم افزار قرار دادیم که با قیمتی واقعا پائین می تونین از سایت تهیه کنین.

۳- خرید از فروشگاه راز و رمز. فروشگاه راز و رمز فقط لوازم علوم غریبه طلسمات ادعیه و حرزها و الواح معتبری رو عرضه می کنه که قبلا توی همین وبلاگ معرفی کردیم. ۱۰ درصد از خرید شما پورسانت راز و رمزه.

خوب!

همه ماجرا رو گفتم!. عضو رازو رمز بشین و تا می تونین مجانی دانلود کنین و از مطالب ویژه اعضا لذت ببرین. چون مطمئنا با توجه به شرایط اینترنتی کشور ما زمانی که تعداد اعضامون به ۱۰۰۰ نفر برسه عضوگیری رو متوقف می کنیم.

منتظر همه شما توی سایت راز و رمز هستم...

کوچیک همه شما...

مهرپویا.

2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 

از امریکای جنوبی تا کوشک نجف آباد...

سلام

دوستان خوبم

مدت زیادی هست که کلا مطلبی ننوشتم. بیشتر وقت و تلاشم الآن روی سایت راز و رمز متمرکز شده و مشغول انجام کارهای فنی و نرم افزاری اون هستم. بهتره برای دریافت مطالب جدید و استفاده از امکانات ما به اونجا مراجعه کنید.

این پست رو برای تبلیغ سایت ننوشتم. بیشتر یه تذکر بود به خودم و شما. اینکه فراموش نکنیم کی هستیم و کی بودیم... یکی از دوستان زحمت کشیدن و مدتیه دارن از طریق بخش نظرات وبلاگ برای شما دلسوزانه هشدار می فرستن! ایشون خیلی دلسوز هستن و بهتره بعد از مطالعه این پست کمی به صحبتهای این عزیز فکر کنید.

حدود سه سال پیش از یکی از کاربران این وبلاگ ای میل برام ارسال می شد. قصد تماس داشت و تقریبا ۱۰ تا میل (که همه موجودن و قابل نمایش) محتوی التماس دعا!!! ایشون همین دوست خوب یعنی آقا احسان بودن. شماره تماسی دادیم و تماس برقرار شد. برخلاف صداقتی که بنده تو ارتباطم با ایشون به خرج دادم و تا امروزم ادامه داشت ایشون حتی راضی نبودن که هویتشون فاش بشه. بنده هم که هویج نیستم! ایشون پسر سفیر ایران تو یکی از کشورهای امریکای جنوبی هستن تا همین امروز هم نفهمیدیم که دلیل دشمنیش با بنده چی بوده!

با توجه به علائمی که از مشکلاتشون دادن و مطالبی که تو وبلاگ خونده بودن یه سری حرز و یه لوح عین علی (ع) و چند تا مورد دیگه خواستن و دوستشون در تهران رو برای دریافتش و تحویل وجه فرستادن دفتر بنده. انصافا دوستش پسر فهمیده و مودب و مومنی هم بود. خلاصه این ارتباط با آقا احسان ادامه پیدا کرد. اومد تهران و همدیگرو سه چهار دفعه دیدیم. نه بدی کردیم و نه بدی دیدیم جز وعده و وعیدهای ایشون در خصوص بعضی برنامه های تجاری که پیشنهاد دهنده هم خودشون بودن.

ایشون از چیزایی که از بنده تحویل گرفته بودن کاملا راضی بودن و دائما دعا می کردن در حق بنده. حالا نمی دونم چی شده که یهو بنده شارلاتان شدم و لامذهب؟!

دوست خوبم

من هیچوقت ادعای مسلمونی نداشتم و ندارم. هیچوقت ادعای عالم بودن نداشتم و نکردم. اگر کسی همچو ادعایی از من دیده حتما بهم تذکر بده تا خودم توی وبلاگ و سایت از همه عذرخواهی کنم. راز و رمز اگه راه افتاد فقط برای این بود که هرچیزی که عقده بود واسه حرف زدن توش باز بشه و به شکر خدا همینطور هم بوده و هست.

آقا احسان

اگه من مدعی بودم و یا صداقت نداشتم هیچوقت به توصیه حضرتعالی پیش اون دعانویس شارلاتان اصفهانی س.م. نمی رفتم و بخاطر اعتمادم به تو و اون امروز اینطوری گرفتار مشکلات نمی شدم. دعانویسی که از دعانویسی فقط عربده کشیدن جن گیرها رو بلده و از خاکی بودن و تواضع فقط قلیون پک زدن. تو مریدش بودی و من به اعتماد تو توی چاهی افتادم که اینجا فقط بخشی از اونها رو بازگو می کنم.

۱-این جناب عارف جلسه هفتگی قرآن برگزار می کنن و خودشون تفسیر قرآن می کنن و تفسیر احدی رو قبول ندارن.

۲- یه بدبختی از اقوام بنده نبات تف مالی شده آقا رو میل کردن به نیت شفا و سه روز بعد کارش به اتاق عمل بیمارستان امام اصفهان کشید. در حالیکه استاد فرموده بودن که سحر بوده و با اون نبات باطل شده و تمام.

۳- کتاب های دعایی مثل میرداماد و شیخ بهایی رو زیر! تشکچه خودشون نگه می داشتن و گاهی برای باد زدن زغال قلیون ازشون استفاده می کردن.

۴- برای تفریح و سرگرمی با تفنگ ۵/۴ بادی قوطی کنسرو روی سر مریدان خودشون می ذاشتن و تیراندازی می کردن!

۵- یه مدتی در حدود دو ماه فرمودن می رن که ریاضت بکشن. تحقیق حاصل شد و فهمیدیم زندان بودن!

۶- علاقه شدیدی به کارت بسیجی فعال و ضابطین قضائی و مجوز حمل سلاح کمری دارن! حالا چرا؟ در هر حال برای بعضیا این چیزا کلاس داره!!!

۷- به سحر و جادو علاقه دارن. اما دریغ از توانایی حتی محاسبه ذکر اسم افراد. کاری که حتی طلبه های سطح ۴ حوزه هم بلدن.

۸- امضای این استاد طلسم شرف الشمس هستش و بنده یه نمونه از این امضا رو یادگاری از دوران خریت خودم دارم.

۹- حل نکردن مشکل من با ادعای اینکه بنده سحر خیلی حادی شدم و برای ابطالش باید تابلوی طلسم ۱۰۰در۱۰۰ که فقط تو مخزن کتابخونه ملی هستش رو براش ببرم!!!

۱۰- دریغ از حتی جواب یک سئوال ساده که داشتم و نداد!

۱۱- کارچاق کنی شغل شریف ایشونه و بهانه هم دارن که دارن گیر زندگی مردم رو باز می کنن. نمونه: وعده دروغ وام ۵ میلیاردی به شرکت سازنده برج کاوه اصفهان. وعده تبرئه کردن مدیر یه شرکت نفتی خصوصی (دارای دفتر تو اصفهان - سلفچگان - نجف آباد)از جرم قاچاق سوخت و مواد نفتی در قبال ۲میلیارد دستمزد. البته من هم توی جلسات این آقا بعنوان میهمان بودم. کپی مدارک دادگاه و شرکت و قراردادها هم الآن دستمه و اگه منکر بشی می ذارم روی سایت و وبلاگ.

۱۲- انواع شوخی های جنسی کلامی و دستی که آقا با مریدای خودشون داشتن هم دیگه قابل فاش کردن نیست!

۱۳- تقلید و مرجعیت رو حرام می دونه! خودش خودش رو مجتهد می دونه!

 من تقریبا یکسال بخاطر این زباله که بعد فهمیدم سید هم نیست هر دو هفته یکبار و هربار سه روز می رفتم اصفهان و گرفتار بودم. اگه خط کشیدن دور همچو آدمی دور از اسلامه من مسلمون نیستم و از اسلام هم متنفرم. اگر دلیل دیگه ای هست ممنون می شم حتما اون دلایل رو بگی.

اگه بخودم اطمینان نداشتم حرفایی که تو نظرات زدی رو تایید نمی کردم که تو وبلاگ نمایش داده بشن. در قبال تمام این تهمتها که زدی و جوابی که دادم انتظار دارم دلیل این رفتارت رو برام بگی تا توی وبلاگ بذارم. تو مسلمونی و من کافر و گمراه. رسم مسلمونی اینه که ایراد من آشغال رو بگی تا خودم رو اصلاح کنم. اگه اینکار رو نکنی من توی همین وبلاگ و سایت همونطور که مردونگی کردم و حرفهات رو گذاشتم تا همه بخونن مشخصات تو و اون زباله منحرف رو منتشر می کنم.

یا حق

مهرپویا.

متن صحبت های آقا احسان:

جمعه 23 مرداد1388 ساعت: 15:58 توسط:احسان

تو رو خدا گول چرت و پرت های اینو نخورید، من این آقای مهر پویا رو خوب می شناسم یه کسی مثل خودمون شاید خیلی خالی بند تر و حتی اعتقاداتش هم کمتر، دور و بر این چیزا رفتن فقط شما رو از خواستتون و از خداتون دور تر میکنه

سه شنبه 30 تیر1388 ساعت: 14:46 توسط:احسان
اینقدر مردمو نذار سر کار. بدبخت اونایی که کارشون به آدمی مثل تو بیفته . یه آدم کلاهبردار و دروغگوووووووووو

2 نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 4:10 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 

ذائقه ايراني قصه ايراني
ذائقه ايراني قصه ايراني
 شنيدن هر خبري از مهدي آذر يزدي بيشتر از هرچيزي يادآور خاطره مجموعه قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب است.

خبر خيلي كوتاه بود: مهدي آذريزدي، خالق «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب» به علت ناراحتي قلبي در بيمارستان سيدالشهداي يزد بستري است. همين.

آذر یزدی و «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب»، يك نويسنده و كتابش. آن هم خبري كه براي پيرمردي 85 ساله چندان عجيب نيست. شايد اين خبر هم مي‌توانست مثل خيلي خبرهاي ديگر، خبري ساده تلقي شود.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 

زندگينامه: مهدي آذر يزدي (1301- 1388)
زندگينامه: مهدي آذر يزدي (1301- 1388)
مهدي آذر يزدي سال 1301 در محله‌ خرمشاه يزد متولد شد

آذريزدي كه او را پرتيراژترين نويسنده‌ي تاريخ ادبيات كودك و نوجوان ايران مي‌دانند، در مجموع، بيش از 20 عنوان كتاب براي بچه‌ها نوشته است.

چند جلد «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب» نوشته و «قصه‌هاي تازه از كتاب‌هاي كهن» را از «قند و عسل» شعر گفته و از «گربه‌ي ناقلا» و «گربه‌ي تنبل»، داستان.

براي «بچه‌ خوب»، «مثنوي» سروده و «مجموعه قصه‌هاي ساده» را نوشته و البته براي بزرگ‌ترها هم «مثنوي» مولوي را تصحيح كرده است، كه مي‌گفت، برايش ادعاي زيادي هم دارد.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 

براي مهدي آذر يزدي كه در شهر خودش هم غريب بود

img_3

من در شهر و محله خودم هم غریبم، همان طور که پدرم غریب بود، من مثل یک گیاه خود رو رشد کردم. وقتی هم که بمیرم کسی برایم ختم نخواهد گرفت. حتی دوستانی که پیشتر به من سر می‌زدند، دیگر به سراغم نمی آیند چون می‌ترسند نگهداری و زحمات من به گردنشان بیافتد.

به رئیس جمهور گفته‌ام، به مسئولان دیگر هم گفته‌ام، تنها خواسته‌ام این است که امکان انتقال مرا به آسایشگاه کهریزک فراهم کنند. این کار هیچ خرجی ندارد، فقط یک توصیه می‌خواهد. این تنها خواسته من است.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 

حکایت ریش ما و خنده بالایی ها!!!

سلام

نمي دونم چي بايد بگم. اما بازم انتخابات رنگ شهر رو عوض كرده. اين انتخابات اولين انتخاباتيه كه من هيچ دخالتي تو كاراش ندارم. اونقدر گرفتار مشكلات زندگي هستم كه نتونم حتي نفس بكشم. مشكلات خونه سازماني تا خونه خودت. گروني هر چيزي كه بايد تو شيكم لامصبت بريزي و هزارتا مهمون كه ميان واسه فضولي و اسمشم مي ذارن عرض تبريك. ديگه مثل پارسال نيستم كه بخوام بدوم دنبال اين آقا و اون آقازاده. اصلا حوصله سياستم ندارم. ادا نيست بخدا. اصلا سياست زدگي كه مي گن من الآن سمبلش شدم. بگذريم اما يه حرفايي تو دلم بود كه دوست دارم بگم. هر چند كه باز هم فيلتر مي شيم. اما مهم نيست. قرار بوده هيچوقت سانسور نكنم.

يكي رفت جنگ شهيد شد. حالا برگشت يا برنگشت مهم نيست. يكي رفت جنگ عليل شد. حالا اعتقادش چي بود و چيه مهم نيست. عباس باغستاني رفيق خودمه. سال 59 زانو به پايينش قطع شد. الآن دارم مي بينم با يه كارت جانبازي 50 درصد داره واسه نون شبش مي دوه. يه پاي مصنوعي داره كه ميل زورخونه پيشش پر كاهه. ميل زورخونه رو ادعات مي شه با دس ورميداري. اما الين پارو باس با پات بلند كني. نتيجه چيه؟ اينكه جنس پاي بنيادي جوريه كه 3 برابر پاي آدم بوي گند مي ده. اينكه پات از زانو پينه مي بنده سايز پينه زانوي شتر. صداتم نباس دربياد. همين پا هم  كليه. نداشته باشي ديگه نداري. كل مزاياتم از بنياد يه دفترچه بيمه اس كه فرقي با دستمال توالت نداره. از كل رانت خواري هم دلت به يه تابلو محل توقف جانبازان جلوي دفترت خوشه كه اونم هميشه راننده هاي سالم تر از خرس سيرك اشغالش كردن. وقتيم پات رو ترمز و كلاج گير مي كنه بايد سرتو خم كني بگي پام مصنوعيه و جاش فحش زن و بچه بخوري. خونه ات رهن موسسه مهر باشه و تابلوي حراجي اش هم آماده باشه و نشونت بدن.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

هوس کردم بخدا...

وقتی این عکس رو دیدم حیفم اومد واسه شماها نذارم که ببینین. راستش وقتی عکسو دیدم فوری ۲ تا ترشک لیوانی خریدم و دارم می خورم!!! اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...!!!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

التزام به قول شرف

رفتم دادگاه! بهنام ضامن من می خواست بشه و امیر وکیلم.دادسرای ناحیه ۶ خیابون خارک شعبه ۱۰ دادیاری. احضاریه ۲۶ اسفند اومده بود و من از ترس نرفته بودم. وقتی خدا بخواد کاری حل بشه حل می شه! هنوز نسخه دوم احضاریه من دست دادیار نرسیده بود. خیلی استرس داشتم. داخل دادسرا که شدیم رفتم وضو گرفتم و انگشتر حدید هفت جلاله دستم کردم. دادیار نیومد. از صبح ساعت ۸ نشستیم تا ۱ ظهر. امیر لایحه دفاع از منو نوشت و با وکالتنامه من گذاشت رو پرونده ام. قرار شد دو روز دیگه بریم.

از بهنام خجالت می کشیدم. از همه خجالت می کشیدم بگم بیان دادسرا واسه ضمانت من. به هیچکس حرفی نزدم. حاجی هم اومد. هم حاجی هم بهنام. سه تایی رفتیم پیش دادیار. استرس پشت استرس. برخوردای تند دادیار با متهمها داشت اعصاب منو خورد می کرد. داشتم دیوونه می شدم. ترس مثل خوره داشت منو می خورد. تا اینکه احضار شدیم.

حس می کردم از ترس و استرس دارم سکته می کنم. اسهال گرفته بودم. حالت تهوع بدی داشتم. چند تا از قرصامو خوردم. بدون آب. رییس دفتر دادیار پرونده منو گذاشت روی میز دادیار. فکر کردم پرونده کس دیگه ایه! می تونم قسم بخورم بگم ۳۵۰ صفحه بود. پرینت تمام تماسهای من. تمام اس ام اس های من و کلی مطالب دیگه. سئوالات شروع شد. می خواستم گریه کنم. دادیار آدم محترمی بود و انصافا خیلی محترمانه صحبت می کرد. خدا شاهده که کوچکترین برخورد زشتی با من نکرد. حتی احترام منم داشت. خلاصه سئوال و جواب تموم شد. حالا باید تو برگه ها دوباره چیزایی که گفتم رو می نوشتم و امضا می کردم. تموم شد. بازداشت!

آقای م.ه. طبق قانون دادگاه های کیفری متهمین تا زمان صدور رای باید در بازداشت باشن!

حاجی و بهنام پا شدن گفتن ما ضامنشیم! هم فیش حقوقی داریم و هم سند و کارت شناسایی. هیچی حالیم نبود! داشتم می مردم. مخصوصا وقتی دادیار گفت نه! گفتم تمومه دیگه!!! گفت خودش خودشو ضمانت کنه!!! بیست میلیون ریال وجه الضمان. گفتم حاج آقا من الآن دو میلیون از کجا بیارم؟!!! گفت این زیر بنویس ملزم به حضور می باشم و امضاء کن! نوشتم و امضا کردم. گفت به سلامت!

امیر گفت من آزاد شدم با قول شرف خودم که هروقت دادگاه منو خواست برم اونجا. لطف خدا بود! توکل کردم و اعتماد به خدا کردم و جواب منو داد. حالا باید بشینم و دل درد بگیرم ببینم کی دوباره احضاریه برام میاد.

راستی یادم نبود بگم! اتهام من مزاحمت تلفنیه! یه پرونده که کاملا بو داره و خدای من شاهده که حتی یه تماس یا اس ام اس از طرف من توی پرونده موجود نبود!!!

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

تولد یک راز

امروز دقیقا راس ساعت ۲۰/۱۰ دقیقه صبح تولد منه! تولد من! یعنی 14 سال فراموشی کیک تولد و کادو.

من فکر می کنم کیک تولد باعث تولد بعضی آدمهاست. برای بعضیا هم تولد چه با کیک و چه بی کیک تولد تولده! واسه بعضیای دیگه هم که تعدادشون خیلی کمه تولد معنی نداره و هر روز متولد می شن. نمی دونم شما از کدوم دسته هستین؟ اما باید بگم من تو هیچ کدوم این دسته ها نیستم. من فقط اینو می دونم که تولد معنی نداره. هر روز من هم همینه که هست!

به تولد واقعی فکر می کنم. تولد ساده اس. متولد کردن سخته. جشن تولدی در کار نیست!

من فقط زمانی جشن تولد می گیرم که یه لبخند کوچولو بتونم رو لبای قشنگ یه بچه متولد کنم. من احساس می کنم روی لبهای اون بچه متولد می شم. من اون لحظه جشن تولد می گیرم.

پس دعا می کنم!

خدایا!

به من توانایی بده تا هر لحظه جشن تولد من باشه!

و در تمامی لحظه ها تو تولد منو تبریک بگی...

بیست و هشتمین سال تولید یک راز !

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 

به یاد جمشید تاج بخش

*معبد*

از معبری غریب رسیدم به معبدی

بر در نوشته بودند:

لطفا به جای کفش

پا را در آورید!

تهران- 2/3/1376

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

بوی عیدی بوی توت...

بوی عیدی بوی توت...

تکراریه! اما هنوزم قشنگه و منو به حال و هوای بچگی می بره. بازم مثل پارسال. بازم مثل هر سال. هنوز معنی نو شدن واسم گنگه. فکر می کنم تکراری ترین مساله هنوزم همین عیده. البته این نظر منه و فقط در مورد من صدق می کنه.

۱۳۸۷ می ره. بازم با کلی قهر و آشتی. با کلی خوشی و غم... سال ۸۷ واسه من فقط کار بود. کار بود و دادگاه هایی که هنوزم تموم نشدن...

سال ۸۷ که داشت می اومد بعد سال تحویل مستقیم رفتم شهرک سینمائی دفاع مقدس. سال ۸۸ داره میاد. کمتر از یه ساعت دیگه. بازم باید برم سر کار. اینبار سال تحویلم سر کارم. بازم یه انفجار دیگه لازم شده. کاش تو دل آدمها هم می شد انفجار زد. حیف که نمی شه.

بذارین یه کم از چیزایی بگم که واسه خیلیا افت داره گفتنشون! من خسته هستم. من سگ دو زیاد زدم. من زیاد اذیت شدم. من زیاد خر حمالی کردم. من زیاد باج دادم. من زیاد سر خم کردم. اینا حاصل سال ۸۷ بود برای من. مهمترین هدیه خدا هم توی ۸۷ توکل بود. این هدیه رو با تموم وجودم احساس می کنم. سال ۸۸ هم این هدیه رو با خودم حفظ می کنم.

سال ۸۷ یاد گرفتم بدترین دشمن دوست آدمه! واسه سال ۸۸ می خوام دشمن نداشته باشم!

یاد پیک شادی بخیر! یاد کلاه قرمزی بخیر! یاد ژولی پولی هم بخیر! یاد قدیما بخیر! یاد بی خیالی هم بخیر. سال ۸۸ همه شما همراهای خوبم مبارک. پوینده و شاد باشین و دور از پوچی...

یا حق...

2 نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

این روزها که می گذرند...

سلام

خیلی وقته که دیگه دلنوشته واسه وبلاگ ننوشتم. نبودم. نبودم تا بنویسم. خیلی خسته ام. ا.نقدری که اگه بخوام همه حرفهام رو بنویسم یه کتاب باید تایپ کنم. یه بزرگی می گفت روزها همون روزهان و این روزگاره که عوض می شه. نمی دونم. شاید حق با ایشون باشه. توی این فرصت سه چار ماهه که نبودم شاید بتونم بگم بهترین فرصت بود برام تا خیلی چیزا رو لمس کنم و توی خودم خودمو جستجو کنم. کتابها خوندم. فکرها کردم. از خیلیا بریدم.

حیف که درست نیست. وگرنه کامنت های خصوصی بعضی از دوستان رو توی همین پست منتشر می کردم. خیلی اتفاقا تو همین مدت کوتاه یا شایدم زیاد پیش اومدن واسم. ناراحتی خونی و عصبیم تشدید شد. دست چپم از پشت تا مچ خورد شد. دو تا از دنده های سمت راستم از پهلو شکستن. اما اونقدر گرفتار بودم و هستم که دنبال مداوای شکستگی های دست و پهلوم نرم. دلم شیکسته. استخون به درک. دلم از خیلی دوستام که می تونستن کمکم باشن شیکست. همونایی که به اسمشون قسم می خوردم و سر سفره خودم می نشستن.

خیلی خسته هستم. حتی حوصله خودم رو هم ندارم. دوست دارم فقط راه برم. اونقدر راه برم که از زور پا درد بشینم. انتظاری از دوستام ندارم و نداشتم. اما خیلیا به جای حفظ دوستی شون با من دشمنی کردن. با لبخند با تمام هست و نیستم بازی کردن. دیگه هیچی برام مهم نیست. گذشت.

امشب داشتم کتاب نور علی نور رو ورق می زدم. حضرت علامه حسن زاده نویسنده این کتاب بود. یه جمله هایی دیدم که اشکمو درآورد. جدی خوش بحال ایشون. خوش بحال همه اونهایی که دردشون درد شیرینیه. من کجا و اونا کجا؟ من و امثال من فقط ادا درمیاریم. بقول شهید آوینی کتابای کانت زیر بغلمونه و شال گردن و پالتو تن می کنیم که همه بگن ما چقدر می فهمیم!!!

گرفتارم و توی اوج گرفتاری بلا تکلیف. باید کارها بکنم و وقت ندارم. بقول رحیم چهره خند عمر مفیدمون هدر رفته. عمر مفید من که دو سال دیگه تمومه. زهوارم که از همین حالا در رفته. حس بدی دارم. حالتهای خوبی این روزها سراغم نماد. اگه کسی نگه دارم خودمو لوس می کنم باید بگم این روزها حس می کنم به مردن نزدیک شدم. به پوچی نرسیدم. فقط خسته ام. به نظر من خستگی خود مردنه و من امروز قسم می خورم مرده متحرکم.  بگذریم...

توی این مدت که نبودم خبردار شدم سایت ایراد پیدا کرده. دوستان زحمت کشیدن و به سایتمون هم رحم نکردن. سرورمون بسته شد. دامینمون هم که چه عرض کنم. کنترل پنل هم که خیلی وقت بود پورتاش بسته شده بود. این یعنی سایت تعطیل. یعنی سایت راز و رمز مرخص شد. پس الکی خودمون رو گول نزنیم. سایت راز و رمز واسه همیشه تعطیل شد. نه توان مالی دارم و نه توان روحی و جسمی که باز بخوام دست تنها سایت رو راه اندازی و نگهداری کنم. باز هم بعضی دوستان زحمت کشیدن و ای مبل من و اطرافیان منو هک کردن. آقا خخدا قوت! چیزی عایدتون شد؟!

حوصله خیلی چیزها رو دیگه ندارم. حتی حوصله اینترنت رو هم ندارم. همین الانم که دارم این مطلب رو می نویسم در اصل واسه دانلود آنتی ویروس اومدم. حالم دیگه از بعضی کامنتها و نامه های راز و رمز بهم می خوره!!! فقط فحش و تهمته که داره نثارم می شه. وقتی ردیابی می کنم می بینم فرستنده پیامها در اصل ۳ نفرن که متاسفم از گفتن این مطلب که یکیاز این سه تا یابو مدتی نویسنده و دوست راز و رمزی خودم بوده. فرستادن اس ام اس با شماره های مختلف و زنگ زدن و قطع کردن که دیگه کار هر روزه این دوستانه...

نمی دونم. یا من کم طاقت شدم یا آدمها دریده شدن. بگذریم! ادامه این بحث اصلا جالب نیست...

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 

این روزها

سلام

این روزها خسته ام. از هرچی دویدن الکیه خسته ام. از هرچی بدقولی و سرکار رفتنه خسته ام. از یک نواختی خسته ام. از بی حوصلگی هم خسته ام.

این روزها کار من شده دویدن الکی. دنبال پول دنبال خونه دنبال مجوز دنبال دوا درمون. خلاصه فقط دارم می دوم و یکی نیست بیاد بگه خرت به چند من؟!!! همه انتظار دارن ازت و تو فقط باید واسه خاطر حرف دیگرون زندگی کنی. گردن کج کنی تا دردسر درست نشه. توجیه می کنی. خودتو توجیه می کنی که همه اینا مصلحتیه و گذرا و شرایط حساسه.

همیشه به خودم گفتم خر کردن مردم بده. اما اینکه خودت خودتو خر کنی بدتره. من دارم خودمو خر می کنم. این شده کارای شبانه روزی من. اما یه نفر هست که حرفامو گوش می ده. خودش یه نعمته. فقط حیف که دوره و دستش بسته اس. خودشم گرفتار من شده و دم نمی زنه.

وقتی بهم ایراد می گیرین که چرا راز و رمز بروز نیست بهتره حرفای منم بشنوین. من کار خیلیا رو به لطف و عنایت خدا راه انداختم. اما کی میاد کار منو راه بندازه؟ ایراد می گیرین که جواب میل و مسیج و کامنت شما رو نمی دم. آره جواب نمی دم. مگه بیکارم؟ مگه خودم کم مشکل دارم؟ مگه حق زندگی ندارم؟ هر کی میاد می گه سرکتاب. جالب اینجاس ازش بپرسی سرکتاب چیه و به چه کارته نمی دونه!!! الآن راز و رمز رو دارم یه نفری می چرخونم. کسی نیست کمکم باشه. دست تنها. به خیلی از شماها رو زدم کمک می خوام. گفتین باشه و کارتون که راه افتاد یادتون رفت. جالبه نه؟

دارم راز و رمز رو تعطیل می کنم. تهدید یا ناز و ادا نیست. بخدا نمی تونم. این وبلاگ یادگار چند ساله منه. دفترچه خاطرات منه. ولی نمی تونم دست تنها اداره کنم.

بماند که خیلیا اومدن بهم گفتن دعانویس و رمال و این طور مسائل. بعضیام که اومدن و فحش خوار و مادر بارم کردن که دارم از مردم سوء استفاده می کنم. نمی دونم والله!!! چی بگم؟!!!

من خدا نیستم. بنده خدام. من کاری نمی تونم انجام بدم. خداس که انجام می ده. به من التماس نکنین. کاش اونقدی که واسه من گریه زاری کردین واسه خدا ناله می کردین. یه دوست خوب بنام خانوم آرام میل دادن که من هدیه خوب خدام. یه دوست دیگه هم تماس گرفتن گفتن من هدیه آقا امام رضا هستم. نه! من هیچی نیستم. اگه عرضه داشتم یا خدا با من بود وضعم این نبود. اینطوری آواره و دربدر نبودم. حساب کردم امسال واسه کارم کجاها رفتم. خرمشهر اهواز آبادان دارخوین شلمچه سلیمانیه دمشق بصره مشهد آمل بابل اصفهان کابل ایرانشهر و ... . سخته بهم بگن پولم حرومه یا دزدی کردم تا دربیارم. یکی نیومد بگه خسته نباشی! بگه خدا قوت! بگه چرا می دوی؟!!!

اما بیخیال! اونی که باید بدونه می دونه. اون که باس بفهمه می فهمه. اون که حرفامو می شنوه می دونه دروغ نمی گم و باهاش صاف و صادقم. یه دفعه گفتم یاعلی و تا حالا تمام سعی خودمو کردم. خوشحالم که می فهمه و می دونه چرا این روزها داغونم.

هرکی با خداس واسه منم دعا کنه. هرکی نماز می خونه توی قنوتش واسه منم دعا کنه. هر کی زیارتی می ره منو فراموش نکنه. هرکی می تونه و دستش برمیاد واسم دعا کنه. این روزا خیلی خسته ام. خیلی داغونم...

یا حق...

کوچیک همه شما بزرگا

مهرپویا.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

بدون شرح...

جانباز شیمیایی

قهرمان جنگ...

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

ریش و ریشه

بنام خدائی که هر چی می کشم از دست اونه!!!

سلام

روی حرفم تو این پست خودمم و یه دوست. یه دوست باعث شد تا ۲ سال خاطره یهو بیاد جلو چشمم. یاد خیلیا بیفتم.

وقتی رفتم منجیل خیلیا باورشون نمی شد که یه آدم تیتیش مامانی که تموم فکر و زندگیش کتاباشه بره سختی بکشه. خودمم باورم نمی شد. اما رفتم. این رفتن به منجیل شروع خیلی چیزا واسم بود. تلخ و شیرین. زشت و زیبا. زشتیاش بی ریشگی دوستی خیلیا بود و قشنگیاش ریشه دار بودن خیلیای دیگه. جمشید تاجبخش که مربی من بود. سید محمد یزدانی. حمید پوسگانیا. مانا نعمت اللهی. جعفر هردانی. ژورس پانوسیان. ولی الله گودرزی. عباس حسنی. خیلیا و خیلیای دیگه. خیلیاشون هستن و خیلیاشون دیگه نیست. این اومدن و رفتنها من رو عادت دادن به بی وجدانی. اینکه دیگه از رفتن آدمها شوکه نشم و برم دق دلی خودم رو سر خاکشون خالی کنم. مثل جمشید تاجبخش. کسی که مثل پدر بود واسم. هر وقت یاد جمشید میفتم یادم میاد که زمزمه می کرد امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من ... بعد از مردنشم تنها آهنگ توی گوشیش رو ریختم تو گوشی خودم. افسر شهیدی خونده: حالا من تنها و خسته توی این شهر غریبم. یادش بخیر.

من خیلی آدمها رو دیدم که اومدن و رفتن یا اینکه موندگار شدن. رفتن بعضیا دائمیه و رفتن بعضیا هم از موندن خیلیا موندنی تر.

چرا ماها هی زور می زنیم؟ هی می خوایم خودمون رو بهم ثابت کنیم؟ بابا من باید خودمو به خودم ثابت کنم. نه به کس دیگه. من خودمو به خودم ثابت کردم. خودمو خوب می شناسم. لا اقل اتفاقات این چند روز منو بخودم بهتر شناسوند. مثلا اینکه ریش من ریش هست ولی بی ریشه...

ریشم رو هم تراشیدم و تا زمانی که حس نکنم ریشه دارم ریش نمی ذارم...

ادامه بزودی...

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

نامه ای به خدا×قسمت اول×

خدای محترم و گرامی!

 

سلام

 

امیدوارم دلت مثل دل من پر نباشه و وقتت هم اونقدر مثل من گرفته و پر نباشه که نتونی به این نامه جواب بدی.

شکر خودت تو مملکت امام زمانی ما وضع روبراهه! اونقدر وضعمون خوبه که دیگه به حضور حضرت عالی نیازی نیست. همه چیز آباد و اوضاع امن و امانه! خوب در هر صورت رییس دولتمون آقا امام زمان هستن و خوب در دولت ایشون ما هیچ مشکلی نداریم جز جفتک اندازیهای استکبار جهانی و عوامل منحرف داخلی اونها که نمی خوان ما این وضع خوب رو جهانیش کنیم!!!

زیر الطاف بی پایان شما ما الآن انرژی هسته ای داریم. حالا مهم نیست که انرژی هسته ای تا حالا بکارمون اومده یا نه؟ این مهمه که ما داریم. داشتنش به از نداشتنشه و خوب اگه داشته باشیم ممکنه یه روز به کارمون بخوره. برقمون هم که می ره کلا واسه مهار طرحهای ناجوانمردانه استکبار و دول کافر غربیه. حالا دو ساعت برق بره مگه چی می شه؟ مهم اینه که ما الآن راحتیم. اصلا تمام مشکلات ما زیر سر همین غربیهای پدر سوخته تخم سگه. خودمونیم شما هم بیکار بودی که این غرب رو خلق کردین! چی می شد اگه فقط شرق بود و بس؟


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

فقط به تسليم است كه من مي توانم عهده دار تو باشم

من در مسير قرنها در كنار تو بوده ام . لحظاتي بوده اند كه تو زندگي را اين جنين خالي يافته اي . در نيمه هاي عميق شب بر خواسته اي تا صداي آواز باران را در ناودانهاي بام گوش كني و به صداي نجواي باد در لابه لاي شاخه هاي درختان گوش فرا دهي اما ذهنت از پندار خدا ، خدايي هنوز تنها ، لبريز .

تا به حال تو آنكس را نيافته بودي كه بتواني با اشتياق از كلامش درآويزي يا آنكه بتو احساس شعفي عرضه كند كه حس كني نفس بعدي ، دم آخر است .

آنگاه بسوي من عزم كردي و من اين را بتو خواهم گفت كه من خويشتن تو هستم .نداي من آن نسيم لطيف و گزنده ايست كه از كوهسار مي آيد .

در آن هنگام كه محبوب تو از تو روي بر گرفته و تو در كشمكشي تا آن لحظه گرانقدر را بازيابي ، من آن دردي ام كه در دل توست . من ناله آن كودكم كه در تنهايي شب مادرش را مي خواند .من بي كسي سالخوردگانم .

من عشقم .

تجلي بزرگترين چشم داشت هر روحي .  تنها ترين و اصيل ترين نيرو در كائنات . چون من امور هستي تو را در تمام طبقات به دست مي گيرم ، اينچنين تو چون گل كوزه گري مي شوي در تمام دستان من و اين را تسليم گويند .

ابتدا بايد اشتياقي سهمناك وجودت را برانگيزد كه خويش را به قدرت من تسليم كني . اين مي بايد آنچنان آرزويي بزرگ باشد كه از برايش خواب و خوراك نداشته باشي . چون آرزوي گرسنه اي براي خوراك يا تشنه اي براي آب . آنطور كه شخصي كه در حال خفگي است فقط نفسي را آرزو مي كند . بايد كه جز آن اشتياق فكر ديگري در سرت نباشد .

 

تو را چه هراس از اينكه تنت در جامه اي مندرس پوشيده يا معده ات خالي از خوراك باشد ، اگر من عهده دار تو ، ذهن تو و جسم تو باشم . تو بايد از همه چيز خالي شوي تا عشق خويش را به من عرضه كني و من به تو زندگاني خواهم بخشيد  .

 

تو سر به ديوار كوفته اي ، تمام شبهاي دراز بي وقفه فرياد بركشيده اي ، تمنا كرده اي كه خدا بيايد، اما اين همه مرا به سوي تو نياورد چون فقط به تسليم است كه من مي توانم عهده دار تو باشم .

زيرا من خداوندم ، روح تو و ذهن تو !

2 نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

(( فقط به تسليم است كه من مي توانم عهده دار تو باشم ))

من در مسير قرنها در كنار تو بوده ام . لحظاتي بوده اند كه تو زندگي را اين جنين خالي يافته اي . در نيمه هاي عميق شب بر خواسته اي تا صداي آواز باران را در ناودانهاي بام گوش كني و به صداي نجواي باد در لابه لاي شاخه هاي درختان گوش فرا دهي اما ذهنت از پندار خدا ، خدايي هنوز تنها ، لبريز .

تا به حال تو آنكس را نيافته بودي كه بتواني با اشتياق از كلامش درآويزي يا آنكه بتو احساس شعفي عرضه كند كه حس كني نفس بعدي ، دم آخر است .

آنگاه بسوي من عزم كردي و من اين را بتو خواهم گفت كه من خويشتن تو هستم .نداي من آن نسيم لطيف و گزنده ايست كه از كوهسار مي آيد .

در آن هنگام كه محبوب تو از تو روي بر گرفته و تو در كشمكشي تا آن لحظه گرانقدر را بازيابي ، من آن دردي ام كه در دل توست . من ناله آن كودكم كه در تنهايي شب مادرش را مي خواند .من بي كسي سالخوردگانم .


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

اینجانب زنده می باشم.

اینجانب را ملاحظه کاری نموده و برایم صدقه میل ارسال کمک کنید تا با چشمهایتان برخورد و تصادف نکرده باشم. این عکس مبارک من می باشد که برای شما یادگاری باشد.

يادداشت آقا كوچولو


آقا كوچولو

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 4:54 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 

پرت و پلا

 چشممون روشن . فیلم فجر بیست و شیش ساله شد  _ مبارکه ایشالا _ . اما انگاری این شازده خیال نداره بزرگ بشه و مث « کن » و « برلین » ، سری تو سرا در بیاره . تولد امسالش که خیلی بی رمق بود . از اهل فامیل ، فقط خودی های نزدیک مث داداش و پسر خاله دعوت داشتن . بچه های محله هم که از  کم محلی والدین آقا زاده ، دل خوشی نداشتن ، عطای مهمونی رو به لقاش بخشیدن و توی این سرما از خیر اومدن گذشتن . واسه همین ، پاسبون های دم خوونه بیکار شدن .چون عابرهای محترم هم شست شون خبردار شده بود که مهمونی امسال چنگی به دل نمیزنه .بیچاره پاپتی هایی که به هوای سورچرونی ، پولای جیبشون رو دادن تا چن تا بلیت بخرن واسه ی راه انداختن بازار سیاهی اما دماغشون سوخت و جیبشون یخ زد . بد جوری بور شدن عینهو تماشا چی های بازی روز چارشنبه تیم ملی تو زمین آزادی . راستی  شگفتی سازی یی که شخص اول ف . ف ، وعدشو میداد ، این بود ؟ . . . مساوی کردن با سوری ها یی که هیچ وقت عددی نبودن تو فوتبال . حتا تو سطح منطقه . اونم تو زمین خودی و با کلی لژی نمیدونم چی چی پر مدعا که تو ژست و دک و پز ، خدارو بنده نیستن . کی بود دادزد ، آهای . . . خان دایی کجایی که داداش فوتبال غیرتیتو کشتن ؟ . کجایی که جماعت اهل استادیوم ، یخ اندر یخ زدن رو سکوهای ورزشگاه پیر . سار از سر اسکوربورد پرید ، ذهن آدمای عاشق سرد شد . گفتم از عاشق و سردی . راستش منم یخ زدم وقتی خبر رفتن یه عاشق دیگه رو شنفتم . پیرمرد جور غریبی عاشق بود . عاشق لنز و شاتر ونگاتیو 135 و 120 و فریم هایی با قابی سرشار از حس هایی قشنگ و مانا در پس لایه های خاکستری مغز . و. . . عاشق طبیعت همه جای این سرزمین . پیرمرد با کارهاش ، آشنای همه کسانی بود که از نگاه اون ، تموم این دیار رو تماشا کردن . « نیکول فریدنی » هم ، رفت و دوربینشو آویزون گل میخ خاطره کرد . سفری تو چارشنبه سرد و یخی 17/11/1386 . یاد پیرمرد ، همیشه موندگار .

فسفر سوزوندم از بس از یخ و سرما گفتم . شاید بگی این یه مشت پرت و پلا س از  تراوشات یه ذهن یخ زده . قبول . شایدم راس بگین . اما فکر می کنم اینا همش یه دل نوشته بود واسه رازو رمز . آهای آقا کوچولو ، چپ چپ نیگا نکن . . . . یا علی مدد . . . حق نگهدارتون .

2 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  |