تبليغاتX
راز و رمز

بهش مي گي فكر نكن غصه نخور كه همه چي داره تموم مي شه.اما راستش خودت هم حال وروز اون رو داري وباور اتفاق هاي اخير وتموم نارفيقي رفيقا ونامردي آدمهاي دوروبرت وحتي نزديكترين كس بهت ديگه واست يه جورايي غير قابل تحمل .داري تاوان دوست داشتن ات رو پس مي دي . چقدر ظاهرا" تا خبر خواستگاري ونامزدي رو شنيدن بهت تبريك گفتن ويه عده اي هم كه تا همين يك ساعت قبل دشمن قسم خوردت بودن با شنيدن اين خبر رگ غيرت ودلسوزيشون گل كرد و با گفتن جمله هايي مثل : يعني اين پسره از فلاني بهتر بود كه به فلاني جواب رد دادي واين رو قبول كردي؟! آخه مادرشوهرت اينها تورا نمي خوان؟.وا!اصلا " نيومدن سر عقد؟!و . . . .يه چند تايي هم  از همون لحظه معارفه شمشير جنگ رو از رو بستن وبدون ملاحظه اي از كوچكترين فرصت واسه دعوا وبحث سينه سپر كردن وبادي از سر غرور تو گلو وبعد تو چشمات زل ميزنن وصداي انكر الاصواتشون رو تو گوشت ول مي كنن كه آخه اينجوري واون اونجوري.همه به اسم تو با هم دعوا ميكنن وتمام كينه ها وعقده هاي چند ساله رو تو لفافه حالي هم مي كنن اما همش به اسم تو.سر سفره عقدخوب ميدوني كه بعد بله جز خدا واون كسي رو نداري كه روش حساب كني .اين فقط يه احساس نبود .نه پدر نه مادر نه خواهر وبرادر و . . ..عقد غريبانه اي بود خيلي غريب.خوب مي شنيدم كه تو گوش هم زمزمه مي كردن كه پس مادر وپدر پسره كجان ونبايد اون سر خود كاري مي كرده اما تا نگات تو چشماشون مي افتاد يه لبخند تصنعي مي زدند.پدرت بيش از اين كه تو فكر وشادي عقد دخترش باشه تو فكر جمع آوري اطلاعات از دور وبرش انگار تو خواب و مي خواد نشونه ها رو يادش بمونه كه اگه روزي از خواب بيدار شد شايد از روي اون نشونه ها ي ضبط كرده به يه جايي برسه وببينه واقعيت بوده .قيافه بعضي ها هم داد ميزد كه ازروي اجبار ورودر بايستي اومدن. تازه وقتي منشي حاج آقا به مادرت مي گه اگه مي خواد عروس چادر سفيد سرش كنه يا سفره قند اوردين الان وقتش .انگار تازه يادشون مي افته كه اومدن محضر واسه عقد . يهو از اين تصاوير دلت مي گيره اما همه وجودت مي شه گوش تا خطبه رو بشنوي وبله بگي.اما درست همون لحظه نميدوني چرا بله گفتن واست سخت مي شه.تمام توانت رو توي زبونت جمع مي كني وبلاخره بله رو ميگي.چه مبارك باشيد هاي سردي مي شنوي جز يكي دو نفر غريبه كه انگار فقط اون ها از ديدن اين ازدواج خوشحال شدن.خوب فهميدي كه از اين به بعد تنهايي يك نفرت  حالا مي شه يه جور تنهايي دونفره.رسيدن بهم به قيمت از دست دادن خيلي چيز هاشد حتي آبرو.يادت نمي ياد كسي بعد از سر عقد صورتت رو بوسيده باشه وبهت خالصانه واز سر صدق تبريك گفته باشه. مي گي مهم نيست و واقعا´هم نيست.همه فرصت با هم بودن بعد از اين همه دوري و مشكل تنها 3ساعت وبهترين جا بعد از اين مراسم رفتن به امامزاده است.منتظري تنها بشي ويكمي گريه كني ودوباره با خودت وخدا عهد ببندي.وبعد يه نماز شكر.كنارش بودن مثل صداش آرومت مي كنه.اولين هديه بعد از عقد يه دسته گل از طرف يه زوج يه دوستان ناديده تا به اون روز . هديه عزيزي بود خيلي عزيز.هديه بعدي كه هيچ وقت تلخي اون رو يادت نميره درست زمان برگشت واون تلفن شوم همه چي رو خراب كرد رنگ زرد پدر گواهي داد كه تخم شك تو دلش باز كاشته شد. مستعصل شدي اما فقط به خاطر اون جلوش وايسادي . چقدر دلت مي خواد باز زير مشت ولگدش بري و صورتت از سيلي هاش كبود بشه اما حتي يك لحظه در مورد اون با شك وترديد حتي به شوخي حرف نزنه.دلت مي خواد به همه داد بزني وبگي كه با خدا معامله كردي نه با بنده خدا. وفقط از خدا كمك خواستي وبس واز اين معامله كاملا” راضي حتي اگه به قول شما ها اين معامله رنگ وظاهرش مثل معامله هاي شما نبوده ونيست.حالا دوباره واسه آروم شدن خيره به اون عكس مي شي و يهو بغضت مي شكنه و تنها با نگاه آروم مي شي وهر بار فقط با ديدن اون صنحه وعكس يه جمله رو تو دلت بدون كوچكترين ترديدي زمزمه مي كني .خيلي ناخدا اگاه مي گي :دوستت دارم وخوشحالم از اينكه باتوام.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

از فرمايشات حضرت علي (ع):

12آيه از تورات را انتخاب كردم كه روزي سه مرتبه نگاه كنم:

1-هميشه از سلطنت من بترس.

2-هرگز از فوت رزق نترس.

3-با احدي به جز من انس نگير.

4-به حق خودم من تورا دوست دارم پس توهم مرا دوست بدار.

5-از غضب من ايمن باش.

6-تمام اشياء را براي تو خلق كردم وتورا براي خودم پس از من مگريز.

7-وقتي تورا از نطفه گنديده خلق كردم عاجز نبودم پس چگونه از روزي دادن تو عاجز م.

8-با من به خاطر نفس خبيثت دشمني مي كني چرا با نفست به خاطر من دشمني نمي كني؟

9-تو واجبات مرا انجام بده ومن هم روزي تورا مي دهم چنانچه از انجام واجبات تخلف كني من از روزي دادن به تو تخلف نمي كنم.

10-همه كس تو را براي خودش مي خواهد اما من تورا براي خودت مي خواهم.

11-روزي فردا را ازمن نخواه‚ همچنانكه من عمل فردا را از تو نمي خواهم.

12-اگر به قسمت من راضي شدي تا ابد آسوده خواهي بود ولي اگر به قسمت من راضي نشدي هميشه مي دوي ولي بجز آنچه قسمت تو ست به تو نمي رسد ودر نتيجه در نزد من مزموم خواهي شد.

((برگرفته از كتاب بحارالانوار :علامه مجلسي(ره).))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

قصه ازدواج  وخاطر خواهي خيلي ها واسم جالب بود ه وبعضي ها ش هم در نوع خودشون جاي تامل اون هم با فرجام هاي شاد و غمناك زياد.اما هيچ وقت فكر نمي كردم قصه خاطر خواهي وازدواج خودم هم يه جورايي اينقدر پر فراز ونشيب  بشه.از اول تو گوشم كردن ويه جورايي حاليم كه رو حرف بابا نبايد حرف بزنم وجاي بحث نداره .اگه گفت آره نبايد اما واگر بيارم.اما تو گوشم نرفت كه نرفت وهر دفعه با، پا فشاري به قول مامان كولي بازي  وحتي گاهي به قيمت زخم وزيلي شدن وناقص شدن هم كه بود راضي به ازدواج نشدم.چون از مرد جماعت و دستاشون مي ترسيدم.اما راستش هر وقت پام به درمانگاه مي رسيد به خودم مي گفتم اين بار يه بله مي گم وخودم رو مي سپارم به روزگار.اما باز به خودم دروغ گفتم وبه قول بابا آدم نشدم.تا اينكه با سرچ يك كلمه ،نفهميدم كه قسمت زندگيم رو سرچ كردم.بلاخره كابوس هاي شبانه شدن روياهاي صادقانه .اما تحقق اين رويا ها به تلخي همون كابوسهان.هيچ وقت اون شب، اون نگاه سرد وكمرنگ ماه وخنكي هواي روي پشت بوم رو كه با احساس خجالت ام دست به يكي كرده بودن و تمام وجودم رو به لرزه در آورده بودن رو يادم نميره كاش هيچ وقت نمي گفتم كه وجودت واسم اهميت داره و خاطرت واسم عزيزه.گفتم واي كاش نمي گفتم.از اون شب كليد زندگيم رو بهش دادم واجازه ورود به دنياي سرد و آشفته روزگارم. از خواب ناز تنهايي وخاطرات خوش گذشته بيدارش كردم و ذهنش رو مشوش.قصه همين جا تموم نشد تازه حكايت اون سيلي والتماس به اون دستهاي سنگين واون صداي پر از . . . وبعد قطع شدن تلفن وادارش كرد تا جرات كنه ،اونم يه جرات مردونه.حالا شده همه حكايت ما انتظار و انتظار و بي صبري وپيدا شدن يه گره تازه تو هر قدم واسه رسيدن .اما تا حالا همه گره ها ودغدغه ها توي اين مدت يكسال باعث نشد حتي يكبار با هم دعوا كنيم ازهم گله كرديم اما فقط با يكي دو جمله كه آخرش باز به عذر خواهي از هم تموم شده.با هم گريه كرديم وشب ها از نگراني اتفاق هاي روز واسه هم نخوابيديم خيلي ها توي هرسنگي كه پيش پاي ما ميفته نصيحت امون مي كنن كه عاشقي مال قصه هاست وما قسمت هم نيستيم.اما كسي از دل من خبر نداره كه من علا قه ام رو اسمش رو نمي ذارم عاشقي ميگم خستگي مفرطي كه بعد سالها تازه رسيدم ودرك كردم مي شه حتي بعضي وقتها تو بدهكاري وغرض وبي پولي آرامش رو پيدا كرد.اما ظاهرا واسه رسيدن به يه آرامش نسبي آرامش اون رو هم گرفتم.آخرچي ميشه؟چقدر اتفاق بد چقدر صبر ؟به چه قيمتي؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

نمي دونم چرا اگه خالصانه بخواي باكسي روراست باشي همه فكر ميكنن حتما يه ريگي تو كفش ات هست.اگه بگي بهش بابا همين جوري قبولت دارم اول مي خنده وبعد تودلش ميگه خالي بند. اگه بعد دستش رو بگيري وبگي بي توقع واسه خاطر خودت ميخوام كمكت كنم تا آرامش پيدا كني حتما فكر مي كنه" سلام گرگ بي طمع نيست" يا بهش بر مي خوره وفكر ميكنه بهش ترحم كردي.يه موقعي هم كه سعي مي كنه عصباني نشه وبا هات بحث نكنه حس ناراحتيش رو با دليل هاي مختلف توجيه مي كنه و يا به خودش و زمونه بد وبيراه ميگه.اجازه نمي ده بهش بگي آخه فدات شم واسه چي خودت رو سرزنش مي كني وبدترين ناسزا هارو به كسايي ميدي كه هر چند در حق ات بدي كردن اما باز به گردنت حق دارن كاش من هم مي تونستم به كسايي كه به گردنم حق ندارن و در حق ام بد كردن دشنام بدم .اما نمي دونم چرا نمي تونم .

بنده خدا چطور حامي تو بودن را اول جريحه دار شدن غرورت مي دوني و بعد به حسن نيت عمل شك مي كني و اون رو خلاف سنت ها مي دوني؟؟؟؟ وجالب اينكه از سنت ها وآداب ورسوم عرف ناراحتي !!! چرا اجازه نميدي وناراحت مي شي من سنت شكني كنم ؟؟فكر كن  فرصت كمي واسه زندگي دارم مثل خيلي ها بذار رنج دوري را اگه مي تونم كم كنم و دوستي ام را ثابت كنم لااقل به خودم. گفتي گيجي ونمي توني من رو وعملم رو ودليلش رو درك كني؟تو دوست عزيز اگه دارم كاري ميكنم در حق خودم كردم چون به خاطر تعهدم وعلاقه ام آبروي شما رو يقينا آبروي خودم مي دونم.در ضمن  اگه در مورد عملم هنوز شكي داري به دفتر چه اي كه پيشتون باز سري بزنيد روزي با مشهدي آشنا ميشي ومي بيني نذرم را ادا كردم اون موقع اون موضوع پيش اين مسئله پيش پا افتاده چيزي نيست فقط باور كن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

 

كوتاه ترين راه براي اين كه نخواهي چيزي را به خاطر بسپاري, نگفتن دروغ است.

كوتاه ترين را براي تسكين پشت كنكوري ها ,ديدن افراد موفق وخوشبختي است كه حتي از جلوي دانشگاه هم رد نشده اند.

كوتاه ترين را براي رسيدن به آرزوها ,واقع بين بودن است.

وكوتاه ترين راه براي غيبت نكردن آن است كه عيوب خود را مثل عيب ديگران, ببینی.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

شفاعت: خواهش وپايداري كردن, وساطت نمودن براي دستيابي شخصي به منفعت وسودي يا رها گشتن از ضرر وزياني.

شفاعت1-امور دنيوي(شفاعت خوب چون آشتي دادن دو مسلمان.)شفاعت بد, چون سخن چيني يا وساطت براي گذشت نمودن حاكم شرع از حدي ار حدود الهي.

هركس شفاعت پسنديده اي كند براي وي از آن نصيبي خواهد بود وهر كس شفاعت ناپسنديده اي كند براي او از آن سهمي خواهد بود وخدا به هر چيزي تواناست (نسا ايه 85).

2-امور آخرتي يعني شفاعت در آخرت: شفاعت انبيا واوليا ي خدا در روز قيامت به پيشگاه خدا وطلب عفو جهت بندگان.در بين فرقه هاي مسلمانان در مورد مطلب مذكور اختلاف نظر است.عموم مسلمانان شفاعت را قبول دارند جز معتزله وخوارج.

شفاعت در قرآن : به عقيده مفسرانشفاعت وجود دارد اما نه به طور مطلق بلكه به اذن خدا.(اين روز شفاعت سود ندهد جز انكس كه خدا اورا اذن دهد وبخشش را بپسندد.(طه آيه108)).و . . .آن دسته از آياتي كه شفاعت را نفي مي كند, درباره شفاعتي است كه بت پرستان در عبادت بوده وخدا آن را نفي كرد.

روايات اهل سنت :پيامبر اكرم (ص)فرمودند:شفاعت من ويزه آن گروه از امتم خواهد بود كه اهل بيتم را دوست دارند وپيروان من تنها ان گروهند.پيامبر (ص)نخستين شفاعت كننده در قيامت پيامبرانند سپس علما و شهدا(نقل از كنزالعمال.)

روايات اهل شيعه : پيامبر اكرم (ص) فرمودند : شيعه علي را كوچك مشماريد كه يكي از آنها مي تواند به تعداد دو قبيله ربيعه ومضر(دو تيره پر جمعيت عرب )شفاعت كند.

امام علي (ع) مي فرمايند:ما شفاعت مي كنيم ودوستان مانيز شفاعت خواهند كرد.

اما صادق (ع) فرمودند: مومن در قيامت همه افراد خانواده اش را شفاعت كند حتي خدمتكارش را. و امام محمد باقر(ع) فرمودند: زن هيچ شفيعي نزد خدا موفق تر از همسرش نيست.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

به نام خدا

دوست عزيز وبزرگواري نسبت به بنده لطف داشتند ودر قسمت نظرات خواسته بودن در مورد توبه توي وبلاگ پست بذارم.در همين جا ازش عذر خواهي مي كنم كه اولا" دير به وبلاگ سر زدم وديرتر نظرات رو چك كردم.ثانيا" بيش از 4 ماهه درگير حوادثي ام كه يقينا هر روز وهر كلمه وهر حادثه اي آينده وسرنوشت فرداهام رو مي سازه وهنوز در يك جمله بگم اندر خم يك كوچه ام وشايد همين مسائل باعث غفلت ام شده.بگذريم اما به جرات بگم انتظار نداشتم  كسي ازمن بخواد در مورد  توبه  بنويسم شايد چون كمتر به اين مورد فكر كرده بودم.گرچه بار ها در مورد معناي لغوي توبه و حتي اذكار ودعا هاي در مورد توبه شرايط پذيرش توبه از سوي حق تعالي و . . . خوندم وشنيدم و بسيار زياد زبا نا" فرياد زدم خدايا از تمام اعمال ناپسندم توبه به خصوص در سختي هاي روزمره وگاه در شرايط حيراني در برخي امور اما حقيقتا" معناي آن را درك نكردم چرا كه در صورت توجه ودرك توبه بدون شك آلان اين نبودم كه هستم.پس عذر بنده را بپذير كه نه شرايط نوشتن رو دارم ونه جستجو وتحقيق در اين زمينه را.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

خداياگناهان روزمره مرا ببخش.

بار خدايا از كارهايي كه كرده ام به تو پناه مي برم از جمله :

1-از اين كه حسد كردم.

2-از اين كه تظاهر به دانستني كردم در حالي كه اصلا"نمي دانستم.

3-از اين كه زيبايي قلمم را به رخ كسي كشيدم.

4-از اين كه در غذا خوردن به ياد فقيران نبودم.

5-از اين كه مرگ را فراموش كردم.

6-از اين كه قاه قاه خنديدم وسختي آخرت را فراموش كردم.

7-از اين كه در راهت سستي كردم.

8-از اين كه عفت زبانم را به لغات بيهوده آلودم.

9-از اين كه ديگران رابه كسي خنداندم وغافل از اينكه خود خنده دار تر از همه هستم.

10-از اين كه چشمم گاه به ناپاكي آلوده شد.

11-از اين كه زبانم گفت بفرماييد.ولي دلم گفت نفرماييد.

12-از اين كه ايمانم به بنده ات بيشتر از ايمانم به تو بود.

13-از اين كه منتظر تعريف وتمجيد ديگران بودم وغافل از اينكه تو بهتر از ديگران مي نويسي وبا حافظه تري.

14-ازاين كه رسوا شدن در اين دنيا برايم دشوار تر از رسوايي هاي آخرت بود.

15-از اين كه محبت ديگران را ادا نكردم.

16-از اين كه غيبت دوستم را كردند ومن از ته قلب خوشحال شدم.

17-از اين كه ديگران به خاطرمن به سختي افتادند ومن تنها زباني تشكر كردم با آنكه مي توانستم قدمي بردارم.

18-از اين كه هر قراري بايد ميرفتم.دير رفتم يا اصلا نرفتم.

19-از اين كه مبالغه در حرف زدن كردم وچيزي را بزرگتر از آن چه بود نشان دادم.

20-از اين كه ملاك بزرگي را مقام وپول وتحصيلات وزيبايي و.. . . .قراردادم.

21-از اين كه نماز را بي معني خواندم وبدون توجه.

22-از اين كه فراموش كرم بايد خدا گونه شوم .بلكه دوست داشتم كاري كنم تا شبيه ديگري بشوم.

23-از اين كه از خود تعريف كردم ويا حرف هاي نگفتني را براي ديگران توجيه كردم.

24-ازاين كه زود باوري كردم.واز اين كه تعصب بي جا داشتم وخواستم توجيه كننده اشتباهات ديگران باشم

25-از اين كه براي هر كاري با همه مشورت كردم جز تو.

26-از اين كه ((خدا مي بيند.))را در همه كارهايم دخالت ندادم.

27-از اين كه امروز براي فخر فروختن چيزي ياد گرفتم.

28-از اين كه در سختي ها ابتدا به ماديات متوسل شدم نه به تو وبه جاي آنكه اميدوار شوم باز نااميد شدم.

29-از اين كه موقع رفتن به جايي به فكر كيفيت آن بودم اما براي نماز به پاكي لباس وقلب وروحم اهميت ندادم واصلا (خدا)تو را مجسم نكردم.

30-از اين كه هر روز چون امروز گناه كردم وشب توبه وباز فردا فراموش . . . . . . . . . . . . . . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

روز ها وقتي به انتظار رسيدن ساعت 11 شب وقت مي گذروندم وگاهي از كارهاي وقت گير استقبال مي كردم به خاطر اينكه كمتر متوجه گذر زمان بشم و يه جورايي ساعت خوش شبانگاهي وشنيدن قصه روز از تنها قصه گوي زندگيم فرا برسه , روزها هم به شوق شب وحال وهواي پاكش برام جلوه ديگه اي داشت.گرچه گاهي قصه رنگ تلخي وبوي غم مي داد اما باز هم شيرين بود به خاطر صداي قصه گو به خاطر احساس قشنگ اش واينكه لحن قصه گفتنش بهت مي گفت :اميد هست ,  نور هست, زندگي هست , ...انگار اشتراك يه مجله رو بهت هديه كردن كه تنها ساعت 11 هر شب به دستت ميرسه و تورو مهمون صداش مي كنه حتي با سكوت پر از حرف اش.اما باز مثل هميشه سياهي پيداش شد, سرد, تلخ , سخت, خشن و باز طولاني  وبعد . . .

ديگه ساعت 11 ساعت شنيدن وآرامش نيست .ساعت 11 يعني تلنگري براي اينكه امروز تموم شد بدون اون وصداش و بدون اشك, بدون خنده , بدون صداي قصه گو . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

اونقدر ناراحت بوديد كه تنها چند جمله نوشتيد ولي كاملا"رسا. انتظار هر اتفاقي مي رفت جز يه مرگ غير منتظره.خيلي سخت پايان يه انتظار تقريبا طولاني پر حرف وحديث با يه اتفاق خارج از توان تو تموم بشه .گفتيد خرافات بله درست اما اگه طرف مقابلتون شما رو دوست داشته باشه مثل قبل كوتاه نمي يادحتي اگه به قيمت از دست دادن خيلي چيزها واسش تموم بشه.شما دلتون خيلي پاك مطمئن ام انتخاب تون از سر يه حس زود گذر نبوده وحالا هم اصرار و احتمالا" اقدام دوباره تون به خاطر شناخت  و اطمينان از عملتون.طرفتون نمي تونه تلاش شمارو ببينه ومثل شما ناراحت نباشه ودم نزنه .بهتر نيست به اين اتفاق از اين ديد نگاه كرد كه محكي بوده واسه سنجش علاقه شما ها نسبت به هم  ؟تو اين ماجرا كه بي تابي وانتظار بي موردي كه نديديد ؟؟؟اميدوارم به زودي زود شاهد پستي باشيم از شما  كه توش خبر هاي شاد وبدون گله باشه.فقط باید امید داشت ودعا کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

سلام به شما دوست عزيز ويكمي شاكي.نمي دونم چرا از دست آقاي مهر پويا گله مندي؟اگه جواب نظر شما وبه قول خودتون انتقادتون رو مي دم به خاطر شناختي كه نسبت به مهر پويا دارم.نمي دونم چند بار با ايشون تلفني صحبت كردين وطرز برخورد ايشون با شما چي بوده؟اگه كمي روشن تر مي نوشتي كه منظورتون از اينكه ايشون بعضي هارو تحويل مي گيره وبعضي ها رو نه.وبه بعضي ها از بالا نگاه مي كنه چيه ؟بهتر نبود؟شايد اون موقع ايشون هم در ادبيات نوشتنشون از برخي اصطلاحات استفاده نمي كردن.شما فكر نمي كنيد شايد اون موقع كه تلفني صحبت كردين مهر پويا در شرايط مناسبي نبوده.شما خانم محترم شايد يكي از نويسنده هاي وبلاگ يا خواننده ها باشين.كه در صورتي كه از نويسنده ها هستيد مي دونيد كه نخ ارتباطي نامرئي بين ما صرفا عمل نوشتن نيست همه ما وابستگي عاطفي خاصي نسبت به همديگه داريم گرچه ممكن اصلا همديگرو نشناسيم ونديده باشيم.بهتر نبود كمي در اظهار نظر تامل مي كرديد؟وبلاگ راز ورمز جايي واسه دل نوشته هاي من و شماست بنويسد وبدونيد مشتاق خونديم ...........

((يادمون نره بايد حرمت ها رو حفظ كنيم اين قانون وبلاگ.))

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

اي ماه با توسخن ميگويم:

با صورت سرخ از سيلي غرور

با درد در كمر

با دست پر زخون

با اشك  خشك شده

با يك دل  غمين

در اين شب سياه

ازراز يك سكوت

ميگويمت نگاه

اين روز واين شبها

اين حس واين اميد

آغاز يك سلام

تا يك نگاه خاص

توهمدم شبام

آگاه ز راز ما

در خاطرم بمان

يا يك طلوع زود

يا ....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

هميشه هر وقت از گفتن عاجز مي شم مي نويسم.اين بار هم باز براي اون  كه دلش پاكتر از همه آدم هايي كه مي شناسم .نه شايد هم دارم واسه خاطر دل خسته خودم مي نويسم.مي نويسم  وازش تشكر مي كنم به خاطر فرصتي كه به من داد تا مزه دلهره دوست داشتن وانتظار رو بچشم ازش تشكر مي كنم به خاطر همه محبت هايي كه ازش دريغ شده بود واما اون ازمن دريغ نكرد.ازش تشكر مي كنم به واسطه نگاه ساده چشماش كه از هاله غم چشم هاي من نگرفت.ازش تشكر مي كنم به خاطر اينكه سفر كوتاه وچند روزه ام رو با ضيافت چشماش شروع كردم وبا نگاه ودل بي تاب تر تموم .ازش تشكر ميكنم به خاطر سعادت زيارتي كه نصيبم كرد ومن تنها با دوكلمه سلام وشرمندم اون همه دوري وشوق ديدار رو خلاصه كردم.مي خوام باز ازش تشكر كنم به خاطر همه اميد ها يي كه به من داده وباز پر شورتر تكرار مي كنه.خودش يه دنيا سكوت پر از فرياد اما باز سنگ صبور سكوت هاي پر حرف من.ديدمش واز حسم چيزي كم نشد باهاش قدم زدم وبا هر قدم از ترديدهاي نگفتم فاصله گرفتم.لحظه اي به چشمام زل زدم وتنها حس نياز مبرم در كنارش بودن رو تووجودم شعله ورتر ديدم.چقدر سخت بود لحظه التماس به دستهاي سنگين ومحكم  تنبيه به خاطر  شنيدن صداش فقط براي لحظه اي بيشتر.اما چه سخت تر بود وقتي مي فهميدم كه داره صداي التماس من رو مي شنوه.شكستم واون صداي شكستنم رو شنيد.مي دونه كه به خاطر وجود اون كه اين بار هم دم نمي زنم .اما نمي تونم بيش از اين ادامه بدم حتي براي يك يا چند ماه......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

انگار خیلی حرف تو دلش بود واین رو صورت گرفته ودر هم اش می گفت.وقتی بهش کفتم دستت رو چرا چسب زدی؟ نگاهش رواز نگام دزدید وفوری دستش رو  پشتش قایم کرد و بعد آروم  زیر لب گفت:چیز مهمی نیست.چند تا خراش جزئی بود.اما من که می دونستم باز چی شده واسه همین بلند داد زدم بازم کتک ات زده؟ می دونست که چقدر عصبانیم اما باز گفت :نه!اصرارم باعث شد راستش رو بگه. وشروع کرد به حرف زدن.صداش خسته تر از همیشه بود ونگاهش ام سردتر.بهش امید دادم وقول! قول اینکه بلاخره همه چیز درست می شه.اما می دونم که باور این موضوع هنوز براش سخت.خیلی جدی گفت:به خدا دیگه تحمل زدناش و بد خلقی هاش رو ندارم !حتی اگه فقط بخواد یه سیلی بزنه.می دونه که فقط کافیه یه اجازه به من بده وببینه چطور دستای سنگین اون  نا م . . .رو واسه سیلی زدن و پاهاش رو واسه لگد زدن نرم می کنم.اما هیچ وقت اجازه نمی ده حتی بهش بد وبی راه بگم.شاید واسه خاطر اینکه نمی خواد حرمت خیلی چیزهای نبوده  و  نیست از بین بره.توی نگاهش یه چیزی موج می زد که اینبار  تصمیم جدی اش رو گرفته شاید ام اون موج استیصال وناتونی اش بود که هر لحظه چشماش رو می خواست خیس کنه. . . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

هیچ وقت فکر نمی کردم گفتن جمله دوستت دارم را روزی بخوام به کسی بگم ، که از نزدیک ندیده باشمش یعنی تا اون موقع حتی یکبار هم چشمم تو چشماش نیفتاده باشه .چقدر سخت بود.اول از اینکه  از دهنم در رفته بود وگفتم یه چیزی هم واسه شما نوشتم خیلی پشیمون شدم، اما گفته بودم واون را مشتاق شنیدن کرده  بودم  وبد تر اینکه  با هوش تر از اون بود که بخوام  فکرش رو از  دل نوشتم منحرف بکنم. با اینکه مطمئن شدم از استرس ودستپاچگی من همه چیز رو فهمیده،  ولی با خجالت هر چه تمام تر خوندم.با چه حالی و چقدر هم بد خوندم.در حین خوندنم احساس می کردم جلوی من نشسته وزل زده به چشمام ومنتظره  این جملات بی سروته  تموم بشه و شروع کنه به نصیحت کردن  من و بعد دلسوزوندن ودلداری دادن.اما خیلی متین تر از همیشه گوش کرد و خیلی راحت گفت: میدونستم.!آرامشش آروم ترم کرد واز اینکه ناراحت نشده بود قدری از لرزش صدام  کم کرد. با همه خجالتم از اینکه برای اولین بار به کسی گفتم دوستت دارم که مطمئن ام لیاقت دوست داشته شدن رو داره بی اندازه خوشحال بودم. گرچه هنوز باورم نمی شد که بهش گفته باشم ،اما مطمئن ام رنگ آسمون اون شب برام مثل شب های قبل نبود. چقدر بارها بارها حتی قبل از اینکه جرأت نوشتن اش رو  داشته باشم خودم رو به خاطر این حس وعلاقه یک طرفه محکوم کرده بودم. وبیشتر ازاینکه  عاشق کسی شدم که از عشقش ووفاداریش به اون عشق  خبر داشتم وهمیشه اون رو تودلم به خاطر این پایبندیش تحسین می کردم ناراحت بودم، حالا همه حد واندازه ها رو  ناخواسته فراموش کرده بودم و . . . .

با اینکه دیگه روم نمی شه مثل سابق باهاش حرف بزنم وبیشتر دوست دارم برام حرف بزنه  ومن شنونده باشم اما همین جا بهش میگم هیچ وقت به اندازه این دو سه روز به زندگی امیدوار نشده بودم  و  ازاینکه گفتین بالاخره همه چیز درست می شه وسال86 سال من و . . . کلا"سال اتفاق های خوب  و این حس تازه رو به من دادید ممنونم. حالا با تموم شدن روز، صفحه تقویم اون روز رو پاره میکنم تا بالاخره روز اتفاق خوب فرابرسه. حتی اگه به قیمت رفتن اون باشه ومن یقین داشته باشم نخواستنش به خاطر استخاره دلش بوده .  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

روایت عنوان بصری یکی از دستورالعمل های بسیار مهم وجود مقدس امام صادق (ع)است که در بردارنده نکاتی نغز  وبدیع در تهذیب نفس است.و بسیاری از عرفا،علما وبزرگان اخلاق اهتمام خاصی به این روایت شریف داشته اند،از جمله مرحوم آیت الله العظمی سید میرزا علی قاضی طباطبایی به ارادتمندان وشاگردان خود دستور می دادند که آن را بنویسند وعمل کنند وکراراً می فرمودند:((باید آن را در جیب خود داشته باشید وهفته دو بار آن را مطالعه کنید.))

ترجمه این روایت شریف برای بهره مندی تمامی مشتاقان  سلوک الی الله چنین ذکر شده،مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار می فرماید: به خط استادمان؛بهاءالدین عاملی روایتی  را با این مضمون یافتم :((شیخ شمس الدین محمد بن مکی (شهید اول)گفت:من از خط شیخ احمد فراهانی (رﺣﻤﺔ الله)از عنوان بصری؛ که پیر مردی سالخورده بود واز عمرش نود وچهار سال می گذشت نقل می کنم که او گفت :من سالیانی به نزد مالک بن انس رفت وآمد می کردم، زمانی که امام جعفر صادق (ع)به مدینه آمدندبه محضر ایشان شرفیاب شدم ودوست داشتم همان طئری که از مالک تحصیل علم کرده بودم از ایشان نیز کسب علم کنم.روزی آن حضرت به من فرمودند:من مردی تحت نظرم علاوه براین در هر ساعت از شبانه روز اذکاری دارم که به آنها مشغولم.پس مرا از عبادتم غافل نکن،وعلومت را از سالک وراهنمایت (مالک بن انس )بگیر ومثل گذشته با او رفت وآمد کن.از این ماجرا غمگین شدم واز محضرشان مرخص شدم.با خود گفتم :اگر در وجود من آثار خیر وهدایت به چشم حضرت می آمد ،مرااز رفت وآمد وکسب علم از محضر شان منع نمی فرمودند. . . . . . . .

برگشتم ودو رکعت نماز خواندم وعرض کردم :خدایا ،پروردگارا،قلب جعفر (ع) را نسبت به من مهربان ومتمایل فرما واز علمش مقداری روزی من کن که به وسیله آن به راه راست تو هدایت شوم.با همان حال ناراحتی واندوه به منزل برگشتم وچون دلم مالامال از محبت جعفر (ع)شده بود با مالک بن انس رفت وآمو نکردم واز خانه ام بجز برای نماز واجب خارج نشدم،تا این که صبرم تمام شد .(روزی)پس از اقامه نماز عصر سینه ام تنگ شد وطاقتم به سر آمد نعلینم را به پا کرده،ردایم را پوشیده وقصد دیدار جعفر صادق (ع) را نمودم.وقتی که به درب خانه آن حضرت رسیدم اجازه ورود خواستم. . . . . .

وارد شده بر آن حضرت سلام کردم.امام ضمن جواب سلام ،فرمودند :بنشین ،خداوند تورا بیامرزد .پس نشستم.حضرت مدتی به حال تفکر ،سرشان را پایین انداختند،شپش سر بلند کرده وفرمودند:کنیه شما چیست؟گفتم :ابا عبدالله.فرمودند:خداوند کنیه شما را ثابت گردانده وتورا موفق کند.ای ابا عبدالله ،در خواستت چیست ؟با خود گفتم :اگر بهره من از این زیارت وعرض سلام فقط همین دعا باشد خیری بزرگ وزیاد است.باز حضرت فرمودند: چه می خواهی؟عرضه داشتم :از خداوند خواستم که قلب شما را نسبت به من مهربان کند واز علم شما روزی ام فرماید.حضرت فرمودند: ای ابا عبدالله.علم به آموختن نیست،علم نور است ودر قلب کسی قرار می گیرد که خداوند هدایت اورا اراده فرموده باشد.بنابراین اگر علم می خواهی باید حقیقت عبودیت را در وجود خودت بخواهی وعلم را با عمل کردن ،طلب کنی  واز خداوند طلب فهم کن تا (علم را)به تو بفهماند. . . .

عرض کردم :ای ابا عبدالله .به من توصیه ای بفرمایید.فرمودند:تورا به نه چیز وصیت می منم که آنها توصیه من به همه آرزومندان سیر وسلوک الی الله است. از خداوند موفقیت تو را در عمل به آنها خواستارم. سه مورد آن در ریاضت وتربیت نفس است وسه مورد آن در حلم وبردباری وصبر وسه امر دیگر آن در علم ودانش است.پس این وصایا را حفظ کن  وبه خاطر بسپار  ومبادا در عمل به آنها سستی کنی.عنوان بصری می گوید : من قلبم را برای فراگیری آماده کردم.حضرت فرمودند: اما آنچه که در ریاضت نفس است: 1-مبادا چیزی را بخوری که بدان اشتها نداری چون موجب حماقت ونادانی می شود.2 تا گرسنه نشدی چیزی نخور. 3-زمانی که غذایی خوردی، با نام خدا وحلال باشد وحدیث رسول خدا را به یاد  داشته باش که فرمودند: آدمی هیچ ظرفی بدتر از شکمش را پر نکرده است.پس اگر نا چار شد غذا بخورد،یک سوم  شکمش را برای طعام ،ویک سومش را برای آب ، ویک سوم را برای تنفس قرار دهد. اما آن  سه موردی که در حلم وبردباری است: 1-اگر کسی به تو گفت اگر یکی بگویی ده تا می شنوی.به او بگو :اگر ده تا بگویی سخنی هم نمی شنوی(عفت کلام داشته باش) 2-اگر کسی به تو دشنامی داد به او بگو :اگر راست می گویی از خداوند می خواهم مرا ببخشد واگر دروغ می گویی از خداوند می خواهم تو را ببخشد.3-واگر  کسی تورا تهدید به دشنام کرد تو اورا به خیر خواهی ومراعاتش وعده بده. واما آن سه امر دیگر که در علم ودانشاست:1-آنچه را که نمی دانی از عالمان بپرس ومبادا برای به زحمت انداختن  وامتحان کردنشان سوال کنی.2- مبادابراساس خودرایی دست به کاری بزنی که به دان علم نداری ودر تمامی امور تا آنجا که ممکن است مسیر احتیاط را رها مکن.3-همان گونه که از شیر درنده فرار می کنی از فتوی دادن بدون علم بپرهیز  وگردن خود را پل عبور مردم نکن. . . .

برگرفته از کتاب حدیث عنوان بصری  .(خود سازی در کلام امام صادق(ع).)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

زندگی هر آدمی پر ازدوستی ودوستی ها.ازدوستی  دوران کودکی وبچگی باهمون قهر وآشتی های کوتاه وشیرینش گرفته تا حالا.هنوز هم قهر می کنیم اما با خصومت ,آشتی میکنیم از سر حسادت یا لجاجت ,به هم لبخند می زنیم اما نه از سر رفافت,وبار ها وبارها این عمل ها رو تکرار می کنیم.بدون اینکه لحظه ای به نیت عملمون فکر کنیم.اما عاشق می شیم وتنها در یک برهه ای که شاید جوانی یا نوجوانی.فرق بین عشق ودوستی ؟آیا دوستی می تونه به عشق منجر بشه؟فکر می کنم می گم دوستی با یه سلام شروع می شه اما عشق با یک نگاه ,دوستی با دروغ ,جدایی را رقم می زنه اما عشق با مرگ.دوستی تا زمانی که روی برگهای خشک دلت ره می ره وتوصدای خش خش رو می شنوی ازش یاد می کنیولی عشق رد پای پاش همیشه روی برگ های دلت می مونه حتی اگه درخت دلت دوباره برگ بده وباز برگهاش تو پاییز بریزه.

واسه دوستی به خاطر اثبات مرامت  دروغ می گی.اما در مقابل عشقت واسه غرورت دروغ می گی.تو عالم دوستی تمنا می کنی, اما تو عالم عشق اگه تمنا کردی خار نمی شی,اگه قبول کردی غرورت نمی شکنه.اگه پیمان بستی  پیمانت رو نمی شکنی.تو عالم عشق جون می دی اما نمی خوای جون کسی رو بگیری.تو عالم دوستی رابطه ات باید دادوستدی باشه.اما تو عالم عشق  می دی اما انتظار گرفتن نداری.

آدم چند بار عاشق می شه؟تنوع دوستی هاش در مورد عشق هم صدق می کنه؟می شه آدم تو عالم دنی دو نفر رو به یک اندازه  عاشقشون باشه؟دلم نمی خواد این جمله رو یادم بره"عاشق کسی باشم که لیاقت عشق رو داشته باشه نه تشنه عشق باشه.چون یه تشنه یه روزی سیر می شه."اما لایق عشق بودن کار ستودنی حتی اگه عمر این عشق خیلی کم باشه. اما تو دوستی ها یادم نره اگه کسی اومد ورفت علاوه بر اینکه یه خاطره به جا می ذاره حتما" یه تجربه هم کنارش برام جا می ذاره.سعی کنم خاطره های خوب وتجربه های تلخ رو به یاد بسپارم.ممکن باند زندگی من هم مثل خیلی ها کوتاه باشه اما دلم می خواد مال من اگه کوتاه هم عریض باشه ,هم صاف وبی دست انداز باشه وهم دوطرفه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

دلش خیلی گرفته بود.اونقدر جدی حرف می زد واز دست بعضی ها گله می کرد که گاهی فکر می کردی مخاطب حقیقی حرفهاش تو هستی.خسته بود شاید از اینکه سنگ صبور همه شده ولی کسی ملاحظه حال خرابش رو نمی کنه.بعضی از ما ها گاهی فقط دنبال یه گوش می گردیم واسه اینکه کسی باشه به حرفهامون گوش بده وبعد همه حرفها ودرد ودل هامون  رو تائید کنه,اما دریغ از اینکه اونی که با متانت وصبوری خاصی  حرف های دل تو رو گوش می کنه وگاهی خیلی ظریف وبدون جای دلخوری راهنمایت می کنه یا حتی از غصه دل تو غصه دار می شه وبا خنده تو دلش شاد می شه ,خودش مثل من وتو یه آدم.پر از حرفها ودغدغه های نگفته.می خوام اول از خودم وبعد از شما ها خواهش  کنم یه قدری بیشتر تو برخورد هامون تقاضا ها وتوقع هامون ازبقیه ملاحظه داشته باشیم ومراعات خیلی چیزها رو بکنیم.بگذاریم اگه کسی برامون فرصتی واسه حرف زدن واستفاده از دل نوشته های یکسری مثل خودمون رو ایجاد می کنه هیچ گاه به خاطر قصورات وبی مراعاتی های سهوی ما از کارش پشیمون نشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

باز بارون.همیشه از هوای بارونی وکیپ ابر بدم می اومده,دریغ از اینکه آسمون ابری وبارونی حال وهوای همیشگی دل خودم.گاهی مثل دریاییم که آسمونش بیشتر اوقات طوفانی وآماده باریدن,ومدام با خودم این جملات رونجوا می کنم که  باید دریا باشی که هر چقدر آسمون غرید وغم هایش را به تو سپرد وتودلت ریخت بزرگ باشی وعمیق و بی صدا.وفقط با موج های بلند وسهمگین ات وکوبوندنشون به تیکه صخره های ایمان  دلت,صدای تنهایی ونیازت رو تو دل سنگها خفه کنی.باید دریا باشی که اگه زیر بارش غم آسمون قایق کوچیک امید دلت یهویی شکست وفقط الوار های حسرتش رو برات جا گذاشت ,اونها رو به این امید به دست ساحل بسپاری که قول بده دیگه بهت اونها رو پس نده,خاطره شکستنش رو هم تو گوش هیچ صدفی از ساحل زمزمه نکنه,آخه نمی خوام یه نفر دیگه با شنید ن آهنگ قصه من توی صدف آروم بگیره در حالی که بی خبر از طوفان شب بوده.آره آسمون آروم می گیره یه وقت هایی لبخند نور خورشید دل دریا رو گرم می کنه.اما دریا خوب می دونه آسمون دوباره زود ابری می شه.فردای هوای بارونی می تونی غم قطره قطره بارون دیشب رو که به قطره قطره غم دریا اضافه شده رو ببینی ودریا آروم اما پر فریاد بی صداست .دریا غمش رو باید تو چی بریزه؟دریای دریا کی می شه؟یادم نره بازم باید دریا باشم تاغم ها مثل سنگها تو من غرق بشن  نه من تو سنگه خرد بشم.باید دریا باشم چون آسمون به وسعت دل دریا نیاز داره حتی اگه خودش یه آسمون دریا باشه......

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

حکایت خاطر خواهی خیلی از آدما راشنیدم ودیدم ولی هیچ وقت از فراق ونبودن وصل آخر قصه متاثر نشدم. وتنها کلمه حیف ابراز احساسی بود که داشتم , اما قصه شما بارها وبارها منو گریه انداخت,گریه ای که مفهومش واسه خودم هم گنگ.چقدر زیبا نوشتید, خالصانه واز سر عشق, که جز گریه کاری از دستم بر نمی اومد.ناب بود مثل اولین احساس دوست داشتنتون, شیرین بود مثل اولین لحظه دیدارتون, زیبا بود مثل اولین نگاه در هم گره خوردتون, عمیق بود مثل اولین احساس نیازتون   وشاده بود مثل یواشکی دیدنتون وبی ریا بود مثل جرات حبس رفتنتون وپاک بود مثل قلب خستتون, اما سنگین بود مثل اولین نفس تو سینه حبس شدتون,سخت بود مثل ضربه های مشت روی صورتتون, تلخ بود مثل مزه خون تو دهنتون, شور بود مثل اشک های روی گونتون وطولانی بود مثل اون لحظه های انتظار وبی خبریتون حتی اگه برای فقط45 روز بود, وچقدر غمگین بود مثل لحظه های تنهایی ونیازتون ....

معنی دوست داشتن زمینی رو اعلاء معنی کردید, اما یک طرفه بود.دوستش داشتید بدون اینکه دوستتون داشته باشه, خندیدید بدون اینکه معنی خندتون را بدونه, سکوت کردین دریغ از اینکه چیزی از بغض سنگین تو گلوتون بفهمه, خطر کردین بدون اینکه کوچکترین توجهی بکنه, نگاهش کردین بدون اینکه لحظه ای تو دریای پرتلاطم نگاهتون غرق بشه وخواستینش بدون هیچ ملاحظه ای وصبر کردید بدون هیچ گله ای  وباز دیوونه همه بی معرفتی هاش شدید. شما بگین پاک بود , ساده بود, عاقل بود, خانوم بود. اما من می گم خود خواه بود, بی انصاف بود.حق نداشت 12 سال شما رو منتظر بذاره.می دونم می گین خودم خواستم.

می دونم اولین نگاه , اولین صدا , اولین حضور هیچ گاه فراموش نمی شن ومن انتظاری غیر از این از شما ندارم وهیچ گاه شما رو در این امر به سخره نمی گیرم, گله من از اون.

از اینکه آب شدن شما رو دید ودم نزد, خواستن شما رو دید وندید, وبهتر بگم اگر عاشق بود چرا لحظه ای تلاش نکرد؟؟؟دیدن این همه اصرار , این همه سختی  به خاطر یه نفر وانکارش دور از انصاف.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط محبوبه  |