|
من در مسير قرنها در كنار تو بوده ام . لحظاتي بوده اند كه تو زندگي را اين جنين خالي يافته اي . در نيمه هاي عميق شب بر خواسته اي تا صداي آواز باران را در ناودانهاي بام گوش كني و به صداي نجواي باد در لابه لاي شاخه هاي درختان گوش فرا دهي اما ذهنت از پندار خدا ، خدايي هنوز تنها ، لبريز . تا به حال تو آنكس را نيافته بودي كه بتواني با اشتياق از كلامش درآويزي يا آنكه بتو احساس شعفي عرضه كند كه حس كني نفس بعدي ، دم آخر است . آنگاه بسوي من عزم كردي و من اين را بتو خواهم گفت كه من خويشتن تو هستم .نداي من آن نسيم لطيف و گزنده ايست كه از كوهسار مي آيد . در آن هنگام كه محبوب تو از تو روي بر گرفته و تو در كشمكشي تا آن لحظه گرانقدر را بازيابي ، من آن دردي ام كه در دل توست . من ناله آن كودكم كه در تنهايي شب مادرش را مي خواند .من بي كسي سالخوردگانم . من عشقم . تجلي بزرگترين چشم داشت هر روحي . تنها ترين و اصيل ترين نيرو در كائنات . چون من امور هستي تو را در تمام طبقات به دست مي گيرم ، اينچنين تو چون گل كوزه گري مي شوي در تمام دستان من و اين را تسليم گويند . ابتدا بايد اشتياقي سهمناك وجودت را برانگيزد كه خويش را به قدرت من تسليم كني . اين مي بايد آنچنان آرزويي بزرگ باشد كه از برايش خواب و خوراك نداشته باشي . چون آرزوي گرسنه اي براي خوراك يا تشنه اي براي آب . آنطور كه شخصي كه در حال خفگي است فقط نفسي را آرزو مي كند . بايد كه جز آن اشتياق فكر ديگري در سرت نباشد . تو را چه هراس از اينكه تنت در جامه اي مندرس پوشيده يا معده ات خالي از خوراك باشد ، اگر من عهده دار تو ، ذهن تو و جسم تو باشم . تو بايد از همه چيز خالي شوي تا عشق خويش را به من عرضه كني و من به تو زندگاني خواهم بخشيد . تو سر به ديوار كوفته اي ، تمام شبهاي دراز بي وقفه فرياد بركشيده اي ، تمنا كرده اي كه خدا بيايد، اما اين همه مرا به سوي تو نياورد چون فقط به تسليم است كه من مي توانم عهده دار تو باشم . زيرا من خداوندم ، روح تو و ذهن تو !
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط دلارام
|
من در مسير قرنها در كنار تو بوده ام . لحظاتي بوده اند كه تو زندگي را اين جنين خالي يافته اي . در نيمه هاي عميق شب بر خواسته اي تا صداي آواز باران را در ناودانهاي بام گوش كني و به صداي نجواي باد در لابه لاي شاخه هاي درختان گوش فرا دهي اما ذهنت از پندار خدا ، خدايي هنوز تنها ، لبريز . تا به حال تو آنكس را نيافته بودي كه بتواني با اشتياق از كلامش درآويزي يا آنكه بتو احساس شعفي عرضه كند كه حس كني نفس بعدي ، دم آخر است . آنگاه بسوي من عزم كردي و من اين را بتو خواهم گفت كه من خويشتن تو هستم .نداي من آن نسيم لطيف و گزنده ايست كه از كوهسار مي آيد . در آن هنگام كه محبوب تو از تو روي بر گرفته و تو در كشمكشي تا آن لحظه گرانقدر را بازيابي ، من آن دردي ام كه در دل توست . من ناله آن كودكم كه در تنهايي شب مادرش را مي خواند .من بي كسي سالخوردگانم . ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط دلارام
|
خيلي برام عجيبه . بعضي از مردم طوري رفتار مي كنند كه انگار هيچ وقت قرار نيست بميرن .
تمام مدت مي شنويم كه 1400 ساله كه همه مي دونند خدايي هست ، آخرتي هست ، عذاب وجداني هست ، پاداشي هست ، عذابي هست ، ..... . اما با وجود اينكه هيچ كس نميدونه كه كي با اين سوال و جوابها و پاداش و عذابها رو به رو مي شه و هر دم ممكنه ديگه بازدمي نداشته باشه اما همچنان سر همديگه رو كلاه مي زارن ، همديگه رو آزار مي دن ، آبروي همديگه رو مي برند ، مُخِلّ ِ آسايش همديگه ميشن ، همديگه رو مي چاپند بدون اينكه فكر كنند اي بابا معلوم نيست كي بايد حساب و كتاب پس بدن . واقعا اينا كي هستند ؟؟؟ يه سري از مردم هم هستند كه فكر مي كنند دنيا تا 2 دقيقه ديگه مي خواد به سر بياد .همه چيز مي خواد تموم بشه . نه يه ذره گذشت دارن ، نه يه ذره صبر دارن ، نه يه ذره تحمل . نظرشون اينه كه چرا بذاريم سرمون رو كلاه بذارن ، ما بايد همين الان حقمون رو بگيريم ، چرا ديگران بايد فكر كنند ما نفهم هستيم و نمي فهميم و از حقمون بگذريم و گذشت كنيم . اين افراد هيچ وقت فكر نميكنند كسي كه مي خواد سر كسي رو كلاه بذاره اون هم توي اين دنياي زود گذر كه معلوم نيست چقدر و تا كي مي خواهيم تو اون نفس بكشيم ، در واقع سرخودش رو كلاه گذاشته . ((چه چيزي مي تونه تو اين وقت كم ارزش بدست آوردن رو اون هم از راه حرام داشته باشه )) . من وقتي مي بينم راننده تاكسي از من پول زور مي گيره ، قصاب محل به من كم فروشي مي كنه ، سبزي فروش و ميوه فروش با علم به اينكه ميوه و سبزيشون خراب و پلاسيدست اما تو يك چشم به هم زدن جنس خرابشو به اصطلاح آميانه به من غالب مي كنه و مي اندازه ، وقتي ميبينم سوپر محله قيمت جنس رو روي خود جنس يه چيز مي خونه و اما توي ماشين حساب يه چيز ديگه ميزنه ، و ..... مي دوني چه احساسي به من دست مي ده ؟؟؟ اول اينكه بلافاصله خدا رو شكر ميكنم از اينكه من جاي اونا نيستم كه به خاطر چند گرم گوشت و مرغ و چند صد گرم سبزي پوسيده بخوام نيت كلاه برداري رو توسرم داشته باشم ، بعدش هم دلم براشون مي سوزه كه چقدر بدبختند كه بخاطر چند صد تا يك تومني مجبور خواهند شد چه عذابي رو تحمل كنند . تو كلاه برداري و حقه بازي موضوع مقدار و اندازه اي كه بدست مي ياد نيست ، اصل قضيه نيت پليد اينكاره كه به خاطرش طوري عذاب خواهيم شد كه ...... . پس زياد سخت نگيريد ! ترجيح بديد هميشه طلبكار باشيد تا بدهكار ! اينطوري فكر كنم آدم خيالش راحت تر باشه و راحتتر زندگي كنه .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط دلارام
|
شما همراه زاده شده ايد و تا ابد همراه خواهيد بود تا كه بالهاي سپيد مرگ توالي روزهاتان پريشان كند آري همراهيد حتي در صلابت خيال خداوند اما در ميانه اين همراهي اندكي جدايي بايد . براي نسيم عطرآگين ملكوت راه گشاييد كه در ميان شما به رقص درآيد يكديگر را دوست بداريد ولي از عشق بند و زنجير مسازيد . جان شما چون دو ساحل بايد و دريايي در ميان ، دريايي پرجوش و درگذر جام يكديگر را پركنيد ، لكن از يك جام ننوشيد . از نان خود به هم ارزاني داريد ، اما هر دو از يك قرص نان تناول نكنيد . همگام و همراه نغمه ساز كنيد و پاي بكوبيد و شادمان باشيد اما امان دهيد كه هر يك در حريم خلوت خويش آسوده باشد و تنها . چون تارهاي عود كه تنهايند هر كدام اما براي نواختن ترانه همكار دل سپردن حكايتي است دلپذير ، ليكن دل را نشايد به اسارت دادن در كنار هم بايستيد ، نه بسيار چسبيده ، چرا كه پايه هاي حايل معبد به جدايي استوارند و بلوط و سرو در سايه هم سر به آسمان نكِشند ....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط دلارام
|
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
|
|