تبليغاتX
راز و رمز

 چشممون روشن . فیلم فجر بیست و شیش ساله شد  _ مبارکه ایشالا _ . اما انگاری این شازده خیال نداره بزرگ بشه و مث « کن » و « برلین » ، سری تو سرا در بیاره . تولد امسالش که خیلی بی رمق بود . از اهل فامیل ، فقط خودی های نزدیک مث داداش و پسر خاله دعوت داشتن . بچه های محله هم که از  کم محلی والدین آقا زاده ، دل خوشی نداشتن ، عطای مهمونی رو به لقاش بخشیدن و توی این سرما از خیر اومدن گذشتن . واسه همین ، پاسبون های دم خوونه بیکار شدن .چون عابرهای محترم هم شست شون خبردار شده بود که مهمونی امسال چنگی به دل نمیزنه .بیچاره پاپتی هایی که به هوای سورچرونی ، پولای جیبشون رو دادن تا چن تا بلیت بخرن واسه ی راه انداختن بازار سیاهی اما دماغشون سوخت و جیبشون یخ زد . بد جوری بور شدن عینهو تماشا چی های بازی روز چارشنبه تیم ملی تو زمین آزادی . راستی  شگفتی سازی یی که شخص اول ف . ف ، وعدشو میداد ، این بود ؟ . . . مساوی کردن با سوری ها یی که هیچ وقت عددی نبودن تو فوتبال . حتا تو سطح منطقه . اونم تو زمین خودی و با کلی لژی نمیدونم چی چی پر مدعا که تو ژست و دک و پز ، خدارو بنده نیستن . کی بود دادزد ، آهای . . . خان دایی کجایی که داداش فوتبال غیرتیتو کشتن ؟ . کجایی که جماعت اهل استادیوم ، یخ اندر یخ زدن رو سکوهای ورزشگاه پیر . سار از سر اسکوربورد پرید ، ذهن آدمای عاشق سرد شد . گفتم از عاشق و سردی . راستش منم یخ زدم وقتی خبر رفتن یه عاشق دیگه رو شنفتم . پیرمرد جور غریبی عاشق بود . عاشق لنز و شاتر ونگاتیو 135 و 120 و فریم هایی با قابی سرشار از حس هایی قشنگ و مانا در پس لایه های خاکستری مغز . و. . . عاشق طبیعت همه جای این سرزمین . پیرمرد با کارهاش ، آشنای همه کسانی بود که از نگاه اون ، تموم این دیار رو تماشا کردن . « نیکول فریدنی » هم ، رفت و دوربینشو آویزون گل میخ خاطره کرد . سفری تو چارشنبه سرد و یخی 17/11/1386 . یاد پیرمرد ، همیشه موندگار .

فسفر سوزوندم از بس از یخ و سرما گفتم . شاید بگی این یه مشت پرت و پلا س از  تراوشات یه ذهن یخ زده . قبول . شایدم راس بگین . اما فکر می کنم اینا همش یه دل نوشته بود واسه رازو رمز . آهای آقا کوچولو ، چپ چپ نیگا نکن . . . . یا علی مدد . . . حق نگهدارتون .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط الف. سین. سورنا  | 

صدای اذون پیچیده تو ی حجم خیابون .دمدمای تاریکی شبانه است و سوزسرد استخوان سوز است .

دلم بد جوری گرفته است . بی پولی - درد مشترک همه ی آدمای دردمند - بی کاری - اونم تو سال های صاحبقرانی عمر - شرمندگی جلوی سروهمسر و شازده پسری که داره ماه پنجم سربازی رو پشت سر میذاره . دغدغه دیدن فیلم های جشنواره بیست و ششم - نمی دونم اصلن ارزش دیدن دارن یا نه -

راستی اگه بعداز نوشتن این چند جمله درددلانه وقتی به در نونوایی برسم و با تنور خاموش و بساط بدون نون نونوا یی فیس تو فیس - لطفا" با تلفظ انگلندی بخوانید - جواب هجمه زبانی - و احتمالا" یدی -

عیال مکرمه را چی بدم ؟ممکنه شما خواننده گرامی واسطه بشین و بگین که جون خودش - یعنی خودم -

حواسش به نوشتن چن خطی از سر دلتنگی گرم بوده و ساعت رو بی خیال شده ؟ شاید افاقه کنه

عزت زیاد . یا علی . دم همتون گرم .

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط الف. سین. سورنا  | 
مهران قاسمی هم رفت...

چشمهایش آرام بسته شد. بلاگری که با اکثر نوشته های وبلاگش زندگی کردم. بعد از مدتها بی خبری همین حالا خبر مرگش رسید. این یادداشت که در این پست آمده است آخرین یادداشت مهران قاسمی در وبلاگ شخصی خودش است. یادش به خیر و روانش شاد...

 

سه دهه پیش بعد از اذان ظهر جمعه در شیراز متولد شدم و شاید به خاطر همین زمان خاص بود که پدرم می‌گوید مدتی بعد از نام ‌گذاری من و انتخاب نام مهران مردد شده بود که شاید بهتر بود نام سید مهدی را برایم برمی‌گزید.

از دیروز ظهر سی‌ساله شده‌ام و چه حس غریبی است ورود به این دهه چهارم زندگی! هزار کار ناکرده دارم و هزار افسوس برای آن‌چه که بر زمین مانده است و هزار سوگ بر آن‌چه که گاه انجام داده‌ام.

اگر چرخ روزگار اندکی هم به عقب می‌چرخید، شاید فرصت برای جبران بسیاری از اشتباهات وجود داشت اما افسوس که در گذر بیرحم زمانه باید به بازی برد-باخت تن بدهی و یا همه چیز را بدست آوری و یا از دست رفته ببینی.

صادقانه می‌گویم دو سال و نیمی است که نگاهم به زندگی عوض شده، قدر فرصت‌هایش را، تمام لحظاتش را می‌دانم و به این باور رسیده‌ام که چه بسیار افراد و چیزها که شاید حتی ارزش لحظه‌ای اندیشیدن و وقت تلف کردن نداشته‌اند. حالا دیگر حس می کنم وقتی برای تلف کردن ندارم. شاید هم روزی آن‌قدر جسور شوم که بگویم برای مردن هم وقت ندارم!

این تغییر نگاه را اما مدیون حضور پررنگ کسی هستم که امروز به عنوان همسر در کنار دارم و جالب اینجاست که من و سارا، زاده یک روز هستیم؛ روزی در میانه فروردین ماه.

دهه چهارم را اما با امید به تحولی درونی و بیرونی آغاز می‌کنم و با این اطمینان که بازهم مهر الهی و شفقت او باران فرصت‌ها را بر سرم خواهد باراند. این بار اما چشمانم را بر این باران نخواهم بست،فرصتی برای چشم بستن نیست!

 


  

Free Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.net

 


 بعد التحریر: در مورد همه چیز نوشتم جز این دو تصویر تاریخی! یکی از این دو تصویر متعلق به من است و دیگری متعلق به سارا. تصویر من البته از اهمیت تاریخی فوق‌العاده‌ای برخوردار است چون نشان می‌دهد ادعای کاذب مخالفان دیوسیرتی که در کمال بدپنداری و شیطنت اقدام به سم پراکنی و انتشار تراوشات ذهن معیوب و بیمار خود مبنی بر اینکه که چشمان بنده از همان ابتدا بیشتر شبیه خطی صاف و کشیده شده بوده و به زحمت امکان تشخیص اینکه من خواب بوده‌ام یا بیدار وجود داشته ،می‌کنند چگونه بی‌محتوا و بی پایه و اساس است!

 

مهران قاسمی وبلاگ سبکباران

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

سلام رفیق

این پست رو دقیقا ۴۰ دقیقه بعد از تموم شدن جلسه نقد وبلاگت واست می نویسم. واسه منی که لااقل سالهاست تو رو میشناسم خیلی جلسه چرتی بود. قرار بود وبلاگت رو نقد کنیم. لااقل من واسه نقد اومده بودم. خیلی حرفها تو دل همه موند و نتونستن بزنن. منجمله خود من.

آقای رفیق.

اونقده معروفی که نمی خوام اسمت رو ببرم. ولی وقتی گفتی با همه صادقی و جوابات رو از رو صداقت می دی بهم برخورد. می خواستم وسط جلسه بپرسم حاضری حرفهایی رو که تو دلت مونده و نمی خوای به احدی بزنی یا روت نمی شه رو تو بلاگ بنویسی یا نه که نپرسیدم.

قیافه من و تو و تیپ من و تو واسه خیلیا ترسناکه. قبول دارم. ولی یادمون باشه که من و تو باعث شدیم که دیگرون ازمون حساب ببرن. از این کارمونم زمانی لذت می بردیم. می خوام بگم زمانی که من بعنوان نویسنده اومدم تو اون نشریه معروف شروع بکار کردم تمام فکر و ذکرم این بود که منم مثل بقیه حضرات علیه السلام باشم. یعنی وقتی می رم تو خیابون و یه عربده می کشم همه جفت کنن. آره! منم این رو خواستم و آخرش هم بهش رسیدم.

سر همین آرزوهامون بود که بهشون رسیدیم و کاش چیزای دیگه ای رو خواسته بودیم و واسشون ارزش قائل می شدیم...

وقتی بهم زنگ می زنن و می گن حاجی الان تو ماهواره دارن راجع به تو حرف می زنن باورت نمی شه خیلی احساس شرم می کنم. وقتی می بینم تو ماهواره بهم فحش خواهر و مادر می دن هیچی نمی تونم بگم. می دونی چرا؟

چون من و تو خودمون باعثش بودیم و خودمون اینطور خواستیم. حالا من و تو هزار تا نشریه و چند تا فیلمم بسازیم باز آش همون آشه و کاسه همون کاسه...

کاش اون موقعها یکی پیدا می شد و به من و تو می گفت خدا یه رنگ دیگه اس...

من و تو نمی تونیم از گذشته هامون فرار کنیم. همین گذشته هان که امروز من و تو رو ساخته ان. فرداهامون هم باز تابع همین گذشته هامونه. پس جانماز آب نکشیم. اگه یه زنی به فحشا کشیده شد یا اگه یه دختری بدحجاب شد دلیلش خودش نیست. لااقل کاملا مقصر نیست. من و تو و امثال ما دوتا با برخورد و ظن غلطمون لااقل ۱۰ درصدی مقصریم. من خودمو کنار کشیدم. امشبم خواستم اینو بهت بگم که سرت شلوغ بود و نشد. من الان نشستم فکر می کنم که فردای قیامت آیا کسی شفاعتم رو می کنه؟

اگه دوستت نداشتم این پست رو نمی نوشتم. من فقط زمانی می نویسم که دوست دارم و زمانی تو راز و رمز می نویسم که اون نوشته برام ارزش داشته باشه. امیدوارم بهت بر نخورده باشه. چون این روش نقد هم یادگار همون دوران لمپنیزم مشترکمونه.

یا حق و روزبروز تکامل یافته تر...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

بهش مي گي فكر نكن غصه نخور كه همه چي داره تموم مي شه.اما راستش خودت هم حال وروز اون رو داري وباور اتفاق هاي اخير وتموم نارفيقي رفيقا ونامردي آدمهاي دوروبرت وحتي نزديكترين كس بهت ديگه واست يه جورايي غير قابل تحمل .داري تاوان دوست داشتن ات رو پس مي دي . چقدر ظاهرا" تا خبر خواستگاري ونامزدي رو شنيدن بهت تبريك گفتن ويه عده اي هم كه تا همين يك ساعت قبل دشمن قسم خوردت بودن با شنيدن اين خبر رگ غيرت ودلسوزيشون گل كرد و با گفتن جمله هايي مثل : يعني اين پسره از فلاني بهتر بود كه به فلاني جواب رد دادي واين رو قبول كردي؟! آخه مادرشوهرت اينها تورا نمي خوان؟.وا!اصلا " نيومدن سر عقد؟!و . . . .يه چند تايي هم  از همون لحظه معارفه شمشير جنگ رو از رو بستن وبدون ملاحظه اي از كوچكترين فرصت واسه دعوا وبحث سينه سپر كردن وبادي از سر غرور تو گلو وبعد تو چشمات زل ميزنن وصداي انكر الاصواتشون رو تو گوشت ول مي كنن كه آخه اينجوري واون اونجوري.همه به اسم تو با هم دعوا ميكنن وتمام كينه ها وعقده هاي چند ساله رو تو لفافه حالي هم مي كنن اما همش به اسم تو.سر سفره عقدخوب ميدوني كه بعد بله جز خدا واون كسي رو نداري كه روش حساب كني .اين فقط يه احساس نبود .نه پدر نه مادر نه خواهر وبرادر و . . ..عقد غريبانه اي بود خيلي غريب.خوب مي شنيدم كه تو گوش هم زمزمه مي كردن كه پس مادر وپدر پسره كجان ونبايد اون سر خود كاري مي كرده اما تا نگات تو چشماشون مي افتاد يه لبخند تصنعي مي زدند.پدرت بيش از اين كه تو فكر وشادي عقد دخترش باشه تو فكر جمع آوري اطلاعات از دور وبرش انگار تو خواب و مي خواد نشونه ها رو يادش بمونه كه اگه روزي از خواب بيدار شد شايد از روي اون نشونه ها ي ضبط كرده به يه جايي برسه وببينه واقعيت بوده .قيافه بعضي ها هم داد ميزد كه ازروي اجبار ورودر بايستي اومدن. تازه وقتي منشي حاج آقا به مادرت مي گه اگه مي خواد عروس چادر سفيد سرش كنه يا سفره قند اوردين الان وقتش .انگار تازه يادشون مي افته كه اومدن محضر واسه عقد . يهو از اين تصاوير دلت مي گيره اما همه وجودت مي شه گوش تا خطبه رو بشنوي وبله بگي.اما درست همون لحظه نميدوني چرا بله گفتن واست سخت مي شه.تمام توانت رو توي زبونت جمع مي كني وبلاخره بله رو ميگي.چه مبارك باشيد هاي سردي مي شنوي جز يكي دو نفر غريبه كه انگار فقط اون ها از ديدن اين ازدواج خوشحال شدن.خوب فهميدي كه از اين به بعد تنهايي يك نفرت  حالا مي شه يه جور تنهايي دونفره.رسيدن بهم به قيمت از دست دادن خيلي چيز هاشد حتي آبرو.يادت نمي ياد كسي بعد از سر عقد صورتت رو بوسيده باشه وبهت خالصانه واز سر صدق تبريك گفته باشه. مي گي مهم نيست و واقعا´هم نيست.همه فرصت با هم بودن بعد از اين همه دوري و مشكل تنها 3ساعت وبهترين جا بعد از اين مراسم رفتن به امامزاده است.منتظري تنها بشي ويكمي گريه كني ودوباره با خودت وخدا عهد ببندي.وبعد يه نماز شكر.كنارش بودن مثل صداش آرومت مي كنه.اولين هديه بعد از عقد يه دسته گل از طرف يه زوج يه دوستان ناديده تا به اون روز . هديه عزيزي بود خيلي عزيز.هديه بعدي كه هيچ وقت تلخي اون رو يادت نميره درست زمان برگشت واون تلفن شوم همه چي رو خراب كرد رنگ زرد پدر گواهي داد كه تخم شك تو دلش باز كاشته شد. مستعصل شدي اما فقط به خاطر اون جلوش وايسادي . چقدر دلت مي خواد باز زير مشت ولگدش بري و صورتت از سيلي هاش كبود بشه اما حتي يك لحظه در مورد اون با شك وترديد حتي به شوخي حرف نزنه.دلت مي خواد به همه داد بزني وبگي كه با خدا معامله كردي نه با بنده خدا. وفقط از خدا كمك خواستي وبس واز اين معامله كاملا” راضي حتي اگه به قول شما ها اين معامله رنگ وظاهرش مثل معامله هاي شما نبوده ونيست.حالا دوباره واسه آروم شدن خيره به اون عكس مي شي و يهو بغضت مي شكنه و تنها با نگاه آروم مي شي وهر بار فقط با ديدن اون صنحه وعكس يه جمله رو تو دلت بدون كوچكترين ترديدي زمزمه مي كني .خيلي ناخدا اگاه مي گي :دوستت دارم وخوشحالم از اينكه باتوام.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 
این فیلم فلش جالب رو حتما ببینید

دانلود

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

تحريف از ماده حرف است و به معني منحرف کردن و کج کردن يک چيز از مسير و مجراي اصلي است. برخي از داستان‌هايي که به دروغ به زندگي سيدالشهدا (ع) نسبت مي‌دهند، عبارتنداز:
1- داستان عروسي قاسم (ع) که ظاهراً خيلي مستحدث است و از زمان قاجاريه تجاوز نمي‌کند. ( از زمان ملاحسين کاشفي )
2- داستان فاطمه صغري (ع) در مدينه و خبر دادن مرغ بر او.
3- داستان دختر يهودي که فلج بود و قطره‌اي از خون اباعبدالله به وسيله يک مرغ به بدنش چکيد و بهبود يافت.
4- حضور ليلا در کربلا و امر حضرت (ع) به او برود در يک خيمه جداگانه موي خود را پريشان کن.
5- داستان طفلي از ابي عبدالله که در شام از دنيا رفت و بهانه پدر مي‌گرفت و سر پدر را آوردند و همان‌جا وفات يافت.
6- بازگشت اسرا به کربلا در اربعين و ملاقات امام سجاد (ع) با جابر. ( اما اينکه جابر مزار پاک سيدالشهدا(ع) را زيارت کرده است، صحت دارد. )
7- هشتصد هزار نفر بودن لشکر عمرسعد بلکه يک ميليون و ششصدهزار نفر و هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا _ با يک حمله ده هزار نفر را کشتن س هجده گز بودن نيزه‌ي هاشم مرقان و ...
8- داستان طفلي که در حين اسارت گردنش را بسته بودند و سوار مي‌کشيد تا طفل خفه شد.
9- حضرت زينب (س) در حالت احتضار آمد به بالين امام (ع) فرمقها بطرفه فقال لها اخوه ارجعي الي الخيمه ... ( پس حضرت با گوشه‌ي چشم به وي نگاهي انداخت و فرمود: به خيمه بازگرد که دلم را شکستي و غمم را افزودي.)
10- امام چند بار به دشمن حمله کرد و هر نوبت ده هزار نفر را کشت.
11- داستان اباعبدالله هنگام رفتن به ميدان جنگ و طلب کردن اسب سواري و اين‌که کسي نبوده براي ايشان اسب را بياورد و حضرت زينب (س) آن را مي‌آورد.
12- داستان حضور حضرت زينب در قتلگاه: مي‌گويند تا امام را ديد که در حال جان دادن است، خود را به روي بدن امام (ع) انداخت و گفت: تو برادر مني، تو اميد مايي، تو پناه مايي، تو پشتيبان مايي ...
13- بوسيدن گلوي حضرت (ع) توسط زينب (س) قبل از اعزام به ميدان جنگ و اين‌که زينب (س) ذکر مي‌کند که مادرم وصيت کرد به من.

منبع : حماسه حسینی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 
بابا این وبلاگ رو اول بگرد بعد بگو دستور ثروت می خوام! باشه! اینم یه دستور مجرب از شیخ بهائی ره که گفتن اگه جواب نداد منو لعن کنین!!! یکی از دوستان سند زنده این ادعاس که یه ساله بار خودش رو بسته!!!

هر روز به نیت ۴۰ روز بدون وقفه صبح که بیدار می شی این سوره ها رو به ترتیب ۱ بار بخون:

۱ والذاریات

۲ طلاق

۳ مزمل

۴ الم نشرح

قبل و بعدش هم ۱۴ صلوات بفرست. کفاره اش رو قبل از اولین روز بده. به حد وسع خودت ۵ تا فقیر رو سیر کن. از ۵ شنبه شروع کنی خوبه. ۱۰ روز اول ماه قمری هم نور علی نوره!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  |