|
امام حسین (علیه السلام)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
برای دانلود کردن صداهای بسیجی مرحوم سپهر، روی آیکون
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
خبر آمد كه دگر بار كمين كرده عدو فوج سرباز مسلح به ره آورده عدو
چاووشي بانگ بزد بار سفر بر بنديد عزم ره كرده و دستار به سر بربنديد
همه خويش به غير از خودِ خود بر داريد همگي كاسه سر را به خدا بسپاريد
مسپاريد به تن دل،همه بيدل هستيم و جز اين نيست اگر هست همه باطل هستيم
پايمان نيست مگر بهر رسيدن به هدف دست داريد اگر،دشنه بگيريد به كف
ناگهان باديه از غرش شيران پر شد دل اين راه ز پافنگ دليران پر شد
همه گفتند،به تأكيد كه آنك مائيم پايمان هست-اگر هم نبود-بر پاييم
دست اگر هست و اگر نيست علمدار هستيم ما همه پرچم غيرت به سر دار هستيم
خنجري نيست مگر بهر رجز خواندن ما نيست جز در گروِ رفتن ما،ماندن ما
هر كه در بند زمانه است بماند بي ما هر كه پابسته خانه است بماند بي ما
طبلِ راندن زده شد قافله راهي شد و رفت آخرين حرف سپه برق نگاهي شد و رفت
رفت تا دشت،پُر از بانگ دليران بشود زوزه گرگ،گُم از نعره شيران بشود
رفت تا طعنه زند عشق به سرپنجه مرگ رفت تا پنجه در اندازه،در پنجه مرگ
رفت بر هجمه فرعون زمان نيل شود يورش ابرهه را فوج ابابيل شود
رفت با زنده كند خاطه خيبر را زوزه حارث و مرحب،علمِ حيدر(ع) را
راه اين واقعه را ديد و به خاطر بسپرد هر كه مي رفت دو صد قافله دل با خود برد
(وَ اِن يَكاد)ي ز عزيزي به پر شالش بود آنكه ميرفت چه دلها كه به دنبالش بود
رفت و ديگر نشنيدم بجز سوختنش و نديديم بجز سوخته پيرهنش
مرحبا عود صفت سوختنش در ميدان واي از عطر دل انگيز درون كفنش
همسرش گفت:برو،منتظرت خواهم ماند رفت و برگشت و نديديم،سري بر بدنش
مرحبا بوسه آخر به رخ فرزندش واي از بوسه فرزند به صد پاره تنش
آيه خوانديم و دميديم كه تا برگردد واي از آمدنش،آمدنش،آمدنش
آري آسوده از رفتن او خانه ماست آنكه خوابيده به تابوت رو سرِ شانه ماست
وقت تدفين عزيزان،دل شب غمگين بود عََلَمِ قافله برگرده ما سنگين بود
اينكه بر زير سر ماست نه بالشت پَر است پيك مرگي است كه از تيغ عدو دشنه تر است
تن ما زخمي از دشنه آسودن هاست مقصد ما نه در اين بستر فرسودن هاست
چشم كفتار عداوت،به زمين خوردن ماست جمله موجيم كه آسودن ما مردن ماست
دم فرو بسته مپرسيد چه بر جا مانده است هم چنانت علمي هست كه بر پا مانده است
گر چه رفتند ولي قافله راهش بر جاست در دل بيشه كنون برق نگاهش بر پاست
دست داريم و به كف دشنه نداريم چرا؟ آب داريم و لب تشنه نداريم چرا؟
آنكه بر نيزه كند جلوه،سَر ماست،ببين زير پا نيست،فَراي همه سرهاست،ببين
اي برون رفته از قافله عشق،بيا تو مپرس از ره پُر غائله عشق،بيا
بايد اين راه پُر از غرش شيران بشود راه،سر مست ز پافنگ دليران بشود
تا دل راه بداند كه هنوزم هستيم باز دستار به سر،بار سفر بر بستيم
هر كه در بند زمانه است بماند،بي ما هر كه پا بسته خانه است بماند،بي ما
اللهم رزقنی شفاعهٌ الحسين يوم الورود
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
خواهر گلمون فرشته خانوم
خبر وصلت حضرتعالی رو با تاخیر دریافت کردیم. این عقد رو به تو و خونواده محترمت تبریک و مصیبت وارده رو به خانواده داغدیده همسرت تسلیت می گیم و از حضرت حق صبر طویل برای ایشون و خونوادشون مسئلت داریم. خونواده راز و رمزی تو
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
خواهر خوب راز و رمزی ما دلارام
خبردار شدیم که تو هفته ای که گذشت زندگی مشترکی رو شروع کردی و عقدت رو در جوار تختگاه سلطنت حضرت زینب علیه السلام متبرک کردی. این وصلت رو به تو و همسر محترمت تبریک می گیم. هرچند که بی خبر گذاشتنمون مستلزم یه معذرت خواهی از نوع شیرینی تره!!! امیدواریم که این پیوند به شیرینی عسل و زندگیتون به حرمت حضرت زینب علیه السلام با برکت باشه. از طرف خانواده راز و رمزی تو.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
از فرمايشات حضرت علي (ع): 12آيه از تورات را انتخاب كردم كه روزي سه مرتبه نگاه كنم: 1-هميشه از سلطنت من بترس. 2-هرگز از فوت رزق نترس. 3-با احدي به جز من انس نگير. 4-به حق خودم من تورا دوست دارم پس توهم مرا دوست بدار. 5-از غضب من ايمن باش. 6-تمام اشياء را براي تو خلق كردم وتورا براي خودم پس از من مگريز. 7-وقتي تورا از نطفه گنديده خلق كردم عاجز نبودم پس چگونه از روزي دادن تو عاجز م. 8-با من به خاطر نفس خبيثت دشمني مي كني چرا با نفست به خاطر من دشمني نمي كني؟ 9-تو واجبات مرا انجام بده ومن هم روزي تورا مي دهم چنانچه از انجام واجبات تخلف كني من از روزي دادن به تو تخلف نمي كنم. 10-همه كس تو را براي خودش مي خواهد اما من تورا براي خودت مي خواهم. 11-روزي فردا را ازمن نخواه‚ همچنانكه من عمل فردا را از تو نمي خواهم. 12-اگر به قسمت من راضي شدي تا ابد آسوده خواهي بود ولي اگر به قسمت من راضي نشدي هميشه مي دوي ولي بجز آنچه قسمت تو ست به تو نمي رسد ودر نتيجه در نزد من مزموم خواهي شد. ((برگرفته از كتاب بحارالانوار :علامه مجلسي(ره).))
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط محبوبه
|
همیشه از دیدن فیلمهای خارجی لذت می برم. واسه من که یه کم از مسائل فنی سینما سردر میارم نقطه قوت این فیلمها جلوه های ویژه شون محسوب می شه. چیزی که ما توی ایران آنچنانی بهش نرسیدیم. وقتی یه افکتور می خواد تیر اندازی روی بدن رو انجام بده کارگردان انتظار داره که کار با فوقش ۲۰۰۰ تومن تموم بشه! در حالیکه یه شلیک روی بدن نورمال ۵۰۰۰۰ تومن آب می خوره. پریشب به نادر میرکیانی از بنیانگذارای جلوه های ویژه ایران تماس گرفتم که حالی ازش بپرسم و تبریک عید هم گفته باشم. یهو داد زد که ۵ تا کار گرفته و نمی رسه انجامشون بده و ازم خواست تا لااقل یه کارش رو اجرا کنم. دیروز ساعت ۱۰ صبح واسه دیدن نادر رفتم لوکیشنش. کتابخونه ملی پشت متروی میرداماد. خلاصه کار رو بهم سپرد و شروع کردم. در حدود ۱۵ تا شلیک روی بدن باید انجام می شد. اینا بماند و ۵ تا شلیک هم باید روی در و دیوار و شیشه ها اجرا می کردیم. ساعت یازده بود که کوروش تهامی اومد واسه گریم. برای اولین بار قراره که نقش منفی بازی کنه. ۲ ساعتی گریمش طول کشید. بعدش نوبت به رامتین خداپناهی رسید. کسی که واقعا دوستش دارم. کسی که جز یه کار تو همه کاراش منفی بوده. واسه همه آدما حتی بچه های صحنه جلوه های ویژه یه کار ساده اس. هیجان داره. خنده داره. یا گاهیم می گن کلاشیه! ولی وقتی دارم کاست انفجاری ساده ای رو تهیه می کنم که صداش اندازه یه سیگارته هیچکس نمی فهمه که دارم از خدا طلب بخشش می کنم. چون یه اتصالی کوچولو کافیه تا حداقل یه بند انگشتم قطع بشه! جالبه! همه احترام افکتورها رو دارن. مردم نمی دونن اصلا افکتور چیکار می کنه! همه فکر می کنن مثلا من بعنوان افکتور الان تو فیلم باید از برج میلاد بپرم! خیلی جالبه! از افکتینگ خوشم میاد! شاید یه دلیلش بامزه بودن کار باشه! اما مطمئنم از اینکه دارم با خطر بازی می کنم و جون دیگرون رو بازی می دم تا یه تماشاگر و بیننده یه لحظه بخنده یا خودش رو خراب کنه لذتی نمی برم! رامتین دیروز توی سومین کار من بهم احترام گذاشت. برعکس پژمان بازغی که فقط خودش خودش رو تحویل گرفت. حتی برعکس کورش. رامتین خداپناهی بر عکس ظاهر پر رو و دریده ای که داره واقعا قلبش صافه! دیروز وقتی سینه رامتین رو با کاست ترکوندم دیدم هنر رامتین از هنر من بالاتره! اون هنرش این بود که از کار من بهترین بهره برداری رو بکنه و در اصل کار منو تکمیل کنه! از رامتین ممنونم. از اینکه واقعا افتاده و خاکیه! از اینکه مدعی نیست. از اینکه با من مشورت کرد تا تیر اندازی واقعی و صحنه واقعی رو بشناسه. سومین کار من تموم نشده. اما می دونم کسی توی تیتراژ اصلا اهمیت نمی ده که افکتور منم یا نادر میرکیانیه یا اینکه اصلا محسن روزبهانیه! راستش واسه منم مهم نیست که کسی منو بشناسه یا نه. من فقط دلم می خواد فیلمی رو افکت بدم که به احترام واقعیتها و خونهای برحق واقعی تهیه می شن. خطر همیشه هست. اما دوست دارم خطر رو بازی بدم. بزار همه بگن که من ژانگولربازی در میارم یا نون حقه بازیم رو می خورم. اصلا مهم نیست. مهم نیست که دیروز یه اتاق خونی رو از واقعی هم واقعی تر ساختیم. وهم نیست که ۵ تا تیر تو قفسه سینه کوروش خالی کردیم. مهم نیست که رامتین رو با سه تا تیر کشتیم. مهم این بود که دیروز آدمای افتاده ای بودن تا بفهمن چرا اینکار رو کردیم. به خاطر این احساس تازه و این ارزش والا که هدیه نادر میرکیانیه خدا رو شکر می کنم. نادر بهم یاد داد که کشتن ارزش و هنر نیست. یادم داد که کشتن بدون مرگ هنره. یا حق...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
قصه ازدواج وخاطر خواهي خيلي ها واسم جالب بود ه وبعضي ها ش هم در نوع خودشون جاي تامل اون هم با فرجام هاي شاد و غمناك زياد.اما هيچ وقت فكر نمي كردم قصه خاطر خواهي وازدواج خودم هم يه جورايي اينقدر پر فراز ونشيب بشه.از اول تو گوشم كردن ويه جورايي حاليم كه رو حرف بابا نبايد حرف بزنم وجاي بحث نداره .اگه گفت آره نبايد اما واگر بيارم.اما تو گوشم نرفت كه نرفت وهر دفعه با، پا فشاري به قول مامان كولي بازي وحتي گاهي به قيمت زخم وزيلي شدن وناقص شدن هم كه بود راضي به ازدواج نشدم.چون از مرد جماعت و دستاشون مي ترسيدم.اما راستش هر وقت پام به درمانگاه مي رسيد به خودم مي گفتم اين بار يه بله مي گم وخودم رو مي سپارم به روزگار.اما باز به خودم دروغ گفتم وبه قول بابا آدم نشدم.تا اينكه با سرچ يك كلمه ،نفهميدم كه قسمت زندگيم رو سرچ كردم.بلاخره كابوس هاي شبانه شدن روياهاي صادقانه .اما تحقق اين رويا ها به تلخي همون كابوسهان.هيچ وقت اون شب، اون نگاه سرد وكمرنگ ماه وخنكي هواي روي پشت بوم رو كه با احساس خجالت ام دست به يكي كرده بودن و تمام وجودم رو به لرزه در آورده بودن رو يادم نميره كاش هيچ وقت نمي گفتم كه وجودت واسم اهميت داره و خاطرت واسم عزيزه.گفتم واي كاش نمي گفتم.از اون شب كليد زندگيم رو بهش دادم واجازه ورود به دنياي سرد و آشفته روزگارم. از خواب ناز تنهايي وخاطرات خوش گذشته بيدارش كردم و ذهنش رو مشوش.قصه همين جا تموم نشد تازه حكايت اون سيلي والتماس به اون دستهاي سنگين واون صداي پر از . . . وبعد قطع شدن تلفن وادارش كرد تا جرات كنه ،اونم يه جرات مردونه.حالا شده همه حكايت ما انتظار و انتظار و بي صبري وپيدا شدن يه گره تازه تو هر قدم واسه رسيدن .اما تا حالا همه گره ها ودغدغه ها توي اين مدت يكسال باعث نشد حتي يكبار با هم دعوا كنيم ازهم گله كرديم اما فقط با يكي دو جمله كه آخرش باز به عذر خواهي از هم تموم شده.با هم گريه كرديم وشب ها از نگراني اتفاق هاي روز واسه هم نخوابيديم خيلي ها توي هرسنگي كه پيش پاي ما ميفته نصيحت امون مي كنن كه عاشقي مال قصه هاست وما قسمت هم نيستيم.اما كسي از دل من خبر نداره كه من علا قه ام رو اسمش رو نمي ذارم عاشقي ميگم خستگي مفرطي كه بعد سالها تازه رسيدم ودرك كردم مي شه حتي بعضي وقتها تو بدهكاري وغرض وبي پولي آرامش رو پيدا كرد.اما ظاهرا واسه رسيدن به يه آرامش نسبي آرامش اون رو هم گرفتم.آخرچي ميشه؟چقدر اتفاق بد چقدر صبر ؟به چه قيمتي؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط محبوبه
|
سلام دوستای خوبم.
می دونم خیلیاتون از دیر بروز شدن وبلاگ گله دارین. حق هم با شماست. اگه دیر بروز می شیم بیشتر بخاطر مشکلات فنی توی سیستم جدید کنترل پنل بلاگفا بوده. هر چند که الآن یک ماهی هست که دنبال وب سایت کردن راز و رمز هم بودیم. پس باید بگم تا حدودی غیبت موجه داریم. به زودی راز و رمز رو بصورت دات کام در دسترس شما می ذاریم. این بین لازم می دونم از زحمات دوست خوبم امیر حسین آستانه ها که زحمات سایت و برنامه نویسی سایت رو به عهده دارن تشکر کنم. وعده دیدار ما در www.razoramz.com یاحق. ارادتمند همه شما دوستای همیشگی و خودمونی راز و رمز. مهرپویا
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||