تبليغاتX
راز و رمز
دریافت فایل
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط فرشته  | 
خيلي برام عجيبه . بعضي از مردم طوري رفتار مي كنند كه انگار هيچ وقت قرار نيست بميرن .

تمام مدت مي شنويم كه 1400 ساله كه همه مي دونند خدايي هست ، آخرتي هست ، عذاب وجداني هست ، پاداشي هست ، عذابي هست ، ..... .

اما با وجود اينكه هيچ كس نميدونه كه كي با اين سوال و جوابها و پاداش و عذابها رو به رو مي شه و هر دم ممكنه ديگه بازدمي نداشته باشه اما همچنان سر همديگه رو كلاه مي زارن ، همديگه رو آزار مي دن ، آبروي همديگه رو مي برند ، مُخِلّ ِ آسايش همديگه ميشن ، همديگه رو مي چاپند بدون اينكه فكر كنند اي بابا معلوم نيست كي بايد حساب و كتاب پس بدن .

واقعا اينا كي هستند ؟؟؟

يه سري از مردم هم هستند كه فكر مي كنند دنيا تا 2 دقيقه ديگه مي خواد به سر بياد .همه چيز مي خواد تموم بشه . نه يه ذره گذشت دارن ، نه يه ذره صبر دارن ، نه يه ذره تحمل . نظرشون اينه كه چرا بذاريم سرمون رو كلاه بذارن ، ما بايد همين الان حقمون رو بگيريم ، چرا ديگران بايد فكر كنند ما نفهم هستيم و نمي فهميم و از حقمون بگذريم و گذشت كنيم .

اين افراد هيچ وقت فكر نميكنند كسي كه مي خواد سر كسي رو كلاه بذاره اون هم توي اين دنياي زود گذر كه معلوم نيست چقدر و تا كي مي خواهيم تو اون نفس بكشيم ، در واقع سرخودش رو كلاه گذاشته .

((چه چيزي مي تونه تو اين وقت كم ارزش بدست آوردن رو اون هم از راه حرام داشته باشه )) .

من وقتي مي بينم راننده تاكسي از من پول زور مي گيره ، قصاب محل به من كم فروشي مي كنه ، سبزي فروش و ميوه فروش با علم به اينكه ميوه و سبزيشون خراب و پلاسيدست اما تو يك چشم به هم زدن جنس خرابشو به اصطلاح آميانه به من غالب مي كنه و مي اندازه ، وقتي ميبينم سوپر محله قيمت جنس رو روي خود جنس يه چيز مي خونه و اما توي ماشين حساب يه چيز ديگه ميزنه ، و .....

مي دوني چه احساسي به من دست مي ده ؟؟؟

اول اينكه بلافاصله خدا رو شكر ميكنم از اينكه من جاي اونا نيستم كه به خاطر چند گرم گوشت و مرغ و چند صد گرم سبزي پوسيده بخوام نيت كلاه برداري رو توسرم داشته باشم ، بعدش هم دلم براشون مي سوزه كه چقدر بدبختند كه بخاطر چند صد تا يك تومني مجبور خواهند شد چه عذابي رو تحمل كنند . تو كلاه برداري و حقه بازي موضوع مقدار و اندازه اي كه بدست مي ياد نيست ، اصل قضيه نيت پليد اينكاره كه به خاطرش طوري عذاب خواهيم شد كه ...... .

پس زياد سخت نگيريد ! ترجيح بديد هميشه طلبكار باشيد تا بدهكار ! اينطوري فكر كنم آدم خيالش راحت تر باشه و راحتتر زندگي كنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط دلارام  | 

شما همراه زاده شده ايد و تا ابد همراه خواهيد بود

تا كه بالهاي سپيد مرگ توالي روزهاتان پريشان كند

آري همراهيد حتي در صلابت خيال خداوند

اما در ميانه اين همراهي اندكي جدايي بايد .

براي نسيم عطرآگين ملكوت راه گشاييد كه در ميان شما به رقص درآيد

يكديگر را دوست بداريد ولي از عشق بند و زنجير مسازيد .

جان شما چون دو ساحل بايد و دريايي در ميان ، دريايي پرجوش و درگذر

جام يكديگر را پركنيد ، لكن از يك جام ننوشيد .

از نان خود به هم ارزاني داريد ، اما هر دو از يك قرص نان تناول نكنيد .

همگام و همراه نغمه ساز كنيد و پاي بكوبيد و شادمان باشيد اما امان دهيد كه هر يك در حريم خلوت خويش آسوده باشد و تنها .

چون تارهاي عود كه تنهايند هر كدام اما براي نواختن ترانه همكار

دل سپردن حكايتي است دلپذير ، ليكن دل را نشايد به اسارت دادن

در كنار هم بايستيد ، نه بسيار چسبيده ، چرا كه پايه هاي حايل معبد به جدايي استوارند و بلوط و سرو در سايه هم سر به آسمان نكِشند ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط دلارام  | 

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ  
به نام خداى بخشاينده مهربان  
يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ 
 اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش 
عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا 
در هر شرى ايمنى جويم اى كه مى دهد (عطاى ) بسيار در برابر (طاعت ) اندك اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد اى 
مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى 
كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا كن به من 
بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى 
به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را و بگردان از من 
بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ  
به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه شر دنيا و شر آخرت را زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد (يا كم نيايد) و 
وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ  
بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار   
 يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ 
 اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى صاحب نعمت 
وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّار.ِ 
و جود اى صاحب بخشش و عطا، حرام كن محاسنم را بر آتش دوزخ.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط دلارام  | 

اي ماه با توسخن ميگويم:

با صورت سرخ از سيلي غرور

با درد در كمر

با دست پر زخون

با اشك  خشك شده

با يك دل  غمين

در اين شب سياه

ازراز يك سكوت

ميگويمت نگاه

اين روز واين شبها

اين حس واين اميد

آغاز يك سلام

تا يك نگاه خاص

توهمدم شبام

آگاه ز راز ما

در خاطرم بمان

يا يك طلوع زود

يا ....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 
به نام حضرت آدم




به غير از جوجه اردک زشتی که همه می شناسيم ـ که اگه نشناسيم معلوم از بدو تولد آدم بزرگ بوديم ـ يه جوجه اردک زشتی بود که دوستای زيادی داشت ولی خيلی تنها بود. تا اين که يه روز صبح ، آفتاب زده و نزده ، از مزرعه خارج شد تا شايد كسي رو پيدا كنه كه به قلبش آرامش بده، روحش رو غرق شادي كنه .كسي كه هر وقت ناراحت بود زير نوازش هاي جوجه اردك زشت با لبخند به خواب بره و هر وقت دل جوجه اردك زشت گرفت با بوسه اي اندوهش رو فراري بده.

از پيچ تپه كه به سمت رود خونه پيچيد گاو سياه و سفيد تپلي رو ديد كه قيافه مهربونش خيلي غم زده بود.كمي جلوتر رفت و پرسيد : خانم گاو مهربون چرا اينقدر ماتم گرفتي ؟ خانم گاو مهربون آهي كشيد و گفت : چند تا كنه به پاهآم چسبيدن و كنده نميشن ، چي كار كنم ؟ جوجه اردك زشت كه حسابي تحت تاثير اون چهره ي مهربون و معصوم قرار گرفته بود با اشتياق جلو رفت و شروع كرد به كندن كنه ها .كار سختي بود ، چون كنه ها هم خيلي سفت چسبيده بودن و هم اون مي خواست كه خانم گاوه دچار درد و ناراحتي نشه . بالاخره وقتي آخرين كنه كنده شد ، خانم گاو مهربون نفس راحتي كشيد و لبخند روي لب هاش نشست.
جوجه اردك زشت كه خيلي خوشحال شده بود دست خانم گاو رو در آغوش گرفت و گفت : مياي پيش هم بمونيم ؟ من كنه هات رو مي كنم ، تو بال هام رو ليس مي زني !! خانم گاوه نگاه مهربوني به پايين كرد و گفت :جوجه اردك عزيز ، تو خيلي مهربوني و لي يك كشاورزي هست كه الان سخت منتظر و نگرانم ، به ديدارم بيا و رفت.جوجه اردك يكه خورد ولي خيلي توجهي نكرد.

درختهاي كاج رو رد كرده بود كه بر خورد به يه خرگوش بلوطي رنگ با مزه كه پاش ميون ريشه ي يه درخت تناور گير كرده بود و گريه مي كرد . جوجه اردك زشت كه اين صحنه رو ديد با عجله به سمت خر گوش دويد. اول سعي كرد دلداريش بده و بعد شروع كرد نوك زدن به ريشه.ريشه ي خيلي سخت و محكمي بود ، گردن جوجه اردك هم درد گرفته بود اما رنجي كه خرگوش مي كشيد نمي ذاشت اون دست از كار بكشه، تا اينكه بالاخره ريشه ي سخت شكست و پاي خرگوش بلوطي با مزه آزاد شد . خرگوش فريادي از شادي كشيد و جوجه اردك رو در آغوش گرفت . جوجه اردك شادمان گفت : خرگوش بلوطي با مزه ، مياي پيش هم بمونيم تا ديگه اين جوري تنهايي گير نيفتي ؟ و خر گوش جواب داد : جوجه اردك مهربون ، تو خيلي دوست داشتني هستي ولي يه سنجاب نازنيني در اين اطراف زندگي مي كنه كه الان سخت منتظرمه ، به ديدنم بيا و رفت. جوجه اردك اين بار كمي احساس ناراحتي بهش دست داد ولي به هر حال سرش رو انداخت پايين رو راه افتاد.
كمي جلوتر ، لاي بوته ها صداي خش خشي توجهش رو جلب كرد . وقتي شاخ و برگ هارو كنار زد غاز سفيد و زيبايي رو ديد كه يكي از پاهاش زخمي شده و لاي بوته ها افتاده بود . جوجه اردك زشت پرسيد: غاز سفيد زيبا چرا اينجا افتادي ؟ غاز سفيد گونه هاي اشك آلودش رو پاك كرد و گفت : پسر شيطون مزرعه دار با تيرو كمون پام رو زخمي كرد و من نتونستم همراه دوست هام كوچ كنم . حالا مي گي چي كار كنم ؟ جوجه اردك چوب باريك كوتاهي پيداكرد و با علف هاي جنگلي پاي غاز رو بست . غاز كه خيلي خوشحال و خندون شده بود ، قبل از اين كه جوجه اردك حرفي بزنه گفت : جوجه اردك دوست داشتني تو خيلي خوب و مهربوني ، من ميرم تا توي كوچ دوست هام رو همراهي كنم و پر كشيد و رفت .

جوجه اردك زشت كه احساس مي كرد از اين جملات حالش بهم مي خوره ، دلش سخت گرفت و قطره اشكي از گوشه چشمش به پايين لغزيد. غم زده و تنها و بي هدف مي رفت و مي رفت تا سنگ سختي زير پاش قل خورد و توي چاله ي كوچيكي افتاد . در همين اوضاع و احوال بود كه دست مهربوني اون رو بلند كرد و صورت يه دختر معصوم و شاد جلوي چشماش ظاهر شد.دختر گفت : جوجه اردك مهربون چرا اينقدر غم زده اي؟ دلت شكسته ؟ پرت درد مي كنه؟ و شروع به نوازش اون كرد .قلب جوجه اردك گرم شد و كم كم آرامش عجيبي تمام وجودش رو پر كرد . بي اختيار لبخند شيريني توي صورتش نشست كه صداي جواني از دور بلند شد؛ پتي ...پتي ...!!!! دختر لحظه اي مكث كرد و گفت : بالاخره اومد و جوجه اردك رو توي آسمون تنها گذاشت . جوجه اردك با سر ميون چاله ي كوچيك سقوط كرد و تمام استخون هاش تير كشيد. غم سنگيني به اندازه ي تمام دنيا تو دلش نشسته بود و احساس مي كرد اصلا دوست نداره بلند شه. همه مي گفتن : اون يه جوجه اردك معصوم و مهربون و دوست داشتنيه ، ولي هيچكدوم از اين حرف ها به دردش نمي خورد .
بعد در حالي كه استخون هاش تير مي كشيد و دلش شكسته بود ، چشمهاش رو آروم روي هم گذاشت . قطره اشكي از گوشه ي چشم بستش به پايين چكيد، تاريكي همه جارو فرا گرفت و براي هميشه به خواب رفت....
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

هميشه هر وقت از گفتن عاجز مي شم مي نويسم.اين بار هم باز براي اون  كه دلش پاكتر از همه آدم هايي كه مي شناسم .نه شايد هم دارم واسه خاطر دل خسته خودم مي نويسم.مي نويسم  وازش تشكر مي كنم به خاطر فرصتي كه به من داد تا مزه دلهره دوست داشتن وانتظار رو بچشم ازش تشكر مي كنم به خاطر همه محبت هايي كه ازش دريغ شده بود واما اون ازمن دريغ نكرد.ازش تشكر مي كنم به واسطه نگاه ساده چشماش كه از هاله غم چشم هاي من نگرفت.ازش تشكر مي كنم به خاطر اينكه سفر كوتاه وچند روزه ام رو با ضيافت چشماش شروع كردم وبا نگاه ودل بي تاب تر تموم .ازش تشكر ميكنم به خاطر سعادت زيارتي كه نصيبم كرد ومن تنها با دوكلمه سلام وشرمندم اون همه دوري وشوق ديدار رو خلاصه كردم.مي خوام باز ازش تشكر كنم به خاطر همه اميد ها يي كه به من داده وباز پر شورتر تكرار مي كنه.خودش يه دنيا سكوت پر از فرياد اما باز سنگ صبور سكوت هاي پر حرف من.ديدمش واز حسم چيزي كم نشد باهاش قدم زدم وبا هر قدم از ترديدهاي نگفتم فاصله گرفتم.لحظه اي به چشمام زل زدم وتنها حس نياز مبرم در كنارش بودن رو تووجودم شعله ورتر ديدم.چقدر سخت بود لحظه التماس به دستهاي سنگين ومحكم  تنبيه به خاطر  شنيدن صداش فقط براي لحظه اي بيشتر.اما چه سخت تر بود وقتي مي فهميدم كه داره صداي التماس من رو مي شنوه.شكستم واون صداي شكستنم رو شنيد.مي دونه كه به خاطر وجود اون كه اين بار هم دم نمي زنم .اما نمي تونم بيش از اين ادامه بدم حتي براي يك يا چند ماه......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

در تاریخ پیامبران آمده است که موسی با بسیاری از معجزات، شگفتیها و امتیازات به سوی فرعون فرستاده شد. جیره ی روزانه ی سفره فرعون شامل 4000 گوسفند، 400 گاو، 200 شتر و به همین اندازه مرغ ، ماهی، نوشیدنی، گوشت کبابی، شیرینی و چیزهای دیگر بود. همه مردم مصر و همه سپاهیانش هر روزه بر سر سفره او غذا می خوردند. او به مدت 400 سال ادعای خدایی می کرد و هرگز از فراهم کردن این طعام کوتاهی نکرد. هنگامی که موسی در دعای خود گفت: خداوندا ، فرعون را نابود کن، خداوند به دعای او پاسخ داد و گفت: من او را در آب نابود خواهم کرد و من همه ثروت او سربازانش را به تو اعطا خواهم کرد. چند سالی بعد از این وعده سپری شد و فرعون که محکوم به فنا بود، همچنان با همه شکوه خود زندگی می کرد. موسی برای این که خداوند فرعون را هرچه زودتر نابود کند ناشکیبایی می کرد و دیگر تحمل انتظار بیشتر را نداشت. بنابراین به مدت چهل روز روزه گرفت و به کوه سینا رفت و در گفت و گوی خود با خدا گفت: خداوندا ، تو وعده دادی که فرعون را نابود خواهی کرد و او هنوز هیچ یک از کفرگویها و دعویهای خود را رها نکرده است. بنابراین ، چه هنگام او را نابود خواهی کرد؟ صدایی از جانب حق آمد که می گفت: ای موسی، تو می خواهی که من فرعون را هر چه زودتر نابود کنم اما هزاران بنده من می خواهندکه هرگز چنین نکنم، زیرا آنها از سخاوت او بهره می برند . به قدرتم سوگند که تا وقتی که او آسایش و غذای وافر برای مخلوقات من فراهم می کند، او را نابود نخواهم کرد. موسی گفت: بنابراین چه وقت به وعده خود عمل خواهی کرد؟ پاسخ آمد که وعده من هنگامی انجام خواهد گرفت که او تدارکات خود را از مخلوقات من دریغ کند. اگر گاهی شروع به کاستن از سخاوتش کند، بدان که ساعتش نزدیک می شود.

تا این که روزی فرعون به هامان گفت: موسی فرزندان اسراییل را گرد خود جمع کرده است و آرامش ما را به هم می زند . ما نمی دانیم امور او با ما چگونه خواهد گذشت. ما باید انبارهای خود را پر نگه داریم مبادا زمانی بدون ذخایر بمانیم. بنابراین ما باید جیره روزانه خودمان را نصف و پس انداز کنیم او جیره روزانه را به 2000 گوسفند، 200 گاو و 100 شتر کاهش داد و به همین نحو هر یکی دو روز به کاستن جیره روزانه ادامه داد . موسی دانست که وعده حق نزدیک به انجام است زیرا صرفه جویی افراطی نشانه سقوط و فال بد است. راویان می گویند روزی که فرعون غرق شد ، فقط دو میش در آشپزخانه اش کشته شده بود. هیچ چیزی بهتر از سخاوت نیست . همه کسانی که در جهان شهرت یافته اند آن را عمدتا از مهمان نوازی یافته اند در حالی که خسیس و طماع در هر دو جهان مورد تنفر هستند.

 برگرفته از کتاب حکومت داری– اثر نظام الملک نویسنده قرن یازدهم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط سحر  | 
توی کتاب منتخب الختوم یه روایتی از شیخنا بهائی (ره) اومده که تمامی موجودات و خلائق مسخر این اسما و نامها که به اونها ادرسیه می گیم هستن و هرکس به قرائت و تلاوت اینها مداومت کنه دل و جانش روشن می شه بطوریکه اسرار غیب بهش روا می شه و هرکی بخونه مستجاب الدعوه می شه.

حضرت ادریس رو خدا می فرسته سمت مردمش و این اسامی رو بهش یاد می ده و وحی کی کنه که این اسامی رو تو دلت بگو و به احدی یاد نده. ایشون این اسامی رو به حضرت موسی آموزش دادن و بعد هم به حضرت خاتم الانبیاء رسید. هرکس این اسامی رو بخونه که ۴۰ گانه هستن خدا می آمرزدش و حاجت رواش می کنه.

من اینجا این اسای رو بصورت ترتیبی ۱ تا ۴۰ وارد می کنم. هر هفته هم ۲ اسم رو براتون قرار می دم تا استفاده کنین. البته اگه به کتاب چشمه رستگاری دسترسی دارین می تونین از اونهم استفاده کنین. اما این مطالبی که دارم واستون می نویسم یه کمی کاملتره.

اسم اول:

سبحانک لا اله الا انت یا رب کل شیء و وارثه * یعنی خدایا تو منزهی و معبودی جز تو نیست ای پروردگار هر چیزی و وارث تمام موجودات.

تجویز:

۱- برای جلب محبت حاکم قاضی شاه و رییس ۷۰ مرتبه بخونین و محبتتون به دلش می افته.

۲- به نیت هرکی جلوش بخونین بازم همون می شه.

۳- زیاد بخونین و ادامه بدین تا دلتون روشن بشه و رازها براتون آشکار شن.

۴- موقعیت اجتماعی ذاکر زیاد می شه.

۵- شرک رو از دلتون بیرون می کنه.

۶- اگه ۱۲۱ بار روی خوردنیها بخونین و بدمین و به طرفتون بدین عاشقتون می شه!!! بی قرار و نا آرام.

 

اسم دوم:

یا اله الا لهة الرفیع جلاله *  یعنی ای معبود همه معبودها که جلالت و شکوهت والا و بالاست.

تجویز:

۱- ۲۰ روز روزی ۱۵ مرتبه بخون تا روزیت وسیع و از فقر خلاص بشی.

۲- خوندنش شما رو پیش دیگرون بزرگ می کنه.

۳- هر کی ببیندتون دیوونتون می شه!!!

۴- روز چهارشنبه ۴۲ مرتبه بخون و حاجتت رو بخواه که آنی روا می شه!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

مترو شلوغ بود و پرهیاهو به محض اینکه تو ایستگاهی توقف می کرد یه عده از بیرون برای سوار شدن و یه تعداد از داخل برای پیاده شدن تقلا می کردند و در این میان گاهی ناسزا و فحش هم ردو بدل می شد . هرکی میخواست خودش رو به زورهل دادن جا کنه ،احترام به شخصیت دیگران تنها چیزیه که تو مترو سواری نباید لحاظ کنی چون سرت بی کلاه می مونه. چندتا دخترک دانشجو بلندبلند شوخی می کردند و خنده های آزار دهنده اونها نگاه های ملامت بار و غرو لند چند خانم میانسال رو به همراه داشت. دو سه تا دختر دیگه یه گوشه رو کف مترو ولو شده ویکشون داشت آرایش می کرد و دو تای دیگه گرم موبایلهاشون بودن.   صدای گریه یه طفل شیرخوار که مدام ونگ می زد از یک سو و فشار لحظه به لحظه مسافرای تازه وارد که سنگینی هیکل شون روی ما انداخته و به روی مبارک نمی آوردند تاب تحمل رو از من  گرفت وبا این پا اون پا کردن بی صبرانه منتظر رسیدن به ایستگاه مقصد بودم .هوای واگن کاملا دم کرده و لحظه به لحظه سنگین تر می شد چند لحظه  بعد قطار  شروع  به حرکت کرد و داخل تونل شد که یکدفعه وسطهای تونل از حرکت ایستاد و چراغها خاموش شد در پی تاریکی صدای جیغ چندتا مسافر و همهمه و اعتراض مسافرها بلند شد گمونم نقص فنی قطار بود کولر ها خاموش بودن و مسافرا شاکی.سعی کردم برای گذران وضع موجود که بنظر می اومد یه ربعی ادامه داشته باشه برم تو عالم خودم  که خاطره ای دوست داشتنی برام تداعی شد . سال های اولیه شروع جنگ بود و تقریبا کلاس دوم ابتدایی بودم اون زمان بخاطر بمباران های صدام تقریبا در ماه  چندین دفعه آژیر قرمز از رادیو پخش می شد و هر کس برای خودش جای امنی داشت که در این مواقع به اونجا پناه ببره . برای بعضی ویلای اطراف تهران و شمال و یه تعداد زیر زمین خانه شان. ما هم تو حیاط  خونه یه استخر قدیمی و کوچیک داشتیم تقریبا 7 – 8 نفر توش راحت جا می شد و خوشبختانه دورتادورش بتونی بود و پدرم رویش رو  با یه درپوش فولادی و خلیی ضخیم پوشش داده بود . هر وقت آژیر قرمز به صدا درمی اومد یکی یکی از طریق  نبردبان کوچکی داخلش می شدیم پناه می گرفتیم مادر چند تیکه موکت کهنه انداخته بود کف استخر  .البته همه ملزومات رو هم با خودمون می بردیم مثل کلمن آب ، ظرف غذا ، جعبه کمکهای اولیه، چراغ قوه و... من و سه برادر بزرگترم به همراه مادر و پدر و مادر بزرگ که هم سنگین وزن بود و هم دولا دولا راه می رفت می شدیم هفت نفر سکنه این جانپناه. و باید اول از همه مادر بزرگ رو که با سختی و نفس نفس میومدتو حیاط راهی می کردیم بعد بقیه داخل می شدیم و تا وقتی که رادیو به اصطلاح  آژیر سفید و رفع خطر رو اعلام می کرد همون جا می موندیم ولی انگار که رفته باشیم مهمونی تازه اینطوری بیشتر متوجه احوال همدیگه بودیم. انگار که بین ترس و امید  و انتظار دلهامون به هم گره خورده و یه نیروی بالاتر ما رو بیشتر و بیشتر در خودش حل می کرد تا جایی که ترس اولیه تقریبا از بین می رفت .اون لحظات برای من خیلی پرهیجان بود همگی تو یه جای کاملا تاریک و تنگ هم نشسته بودیم ،مادرم قران رو محکم در بغل داشت و به درگاه خدا و ائمه دعا و توسل می کرد، مادر بزرگ صلوات می فرستاد و من و برادرهام فارغ و بیخیال  سربه سر هم می گذاشتیم یکی از داداش هام یکبارگفت چون تو کوچکتری گناهی نداری پس اگه کشته بشیم تو رو یه راست می برن بهشت ولی ما رو واسه سوال جواب نگه می دارن و یه چند سالی شاید طول بکشه  اونوقت تو بهشت تنها می مونی و من از حرفش به گریه می افتادم و می گفتم نه من نمی خوام تنها بمونم حتی تو بهشت صبر می کنم بعد سوال جواب همگی با هم بریم!!  که یکهو همه زدن زیر خنده. بعضی وقتها صدای مهیب بمباران طوری بود که مطمئن بودیم هرآن ممکنه راهی اون دنیا بشیم انگار ترکش های بمب که به اطراف اصابت می کرد توی حیاط  افتاده بود اون وقت دیگه همه اشهد ان لا اله الا الله می گفتیم تو اون لحظه ناخواسته سکوت با عظمتی ما رو در برمی گرفت دستهای هم رو می گرفتیم  ، انگار خدا و ائمه از هر لحظه دیگه ای به ما نزدیکتر بودند و همه از اینکه با هم هستیم و با هم می میریم خیالمون آسوده بود  اما وقتی خطر رفع می شد و ما از پناهگاه بیرون می اومدیم دلم می گرفت و باز تو ایام هفته دلم می خواست دوباره اون جمع و فضای روحانی و مسرور رو تجربه کنم  این حس اصلا قابل وصف نیست و هرچه بگم کم گفتم آدم انگار تمام غم های دنیا رو از یاد می برد و یکی شدن با خدا و عزیزانش رو تجربه میکرد  . یادمه یه دفعه بعد از بیرون اومدن چند لحظه بعد دوباره آژیر قرمز اعلام شد ولی مادرم گفت دیگه نمیخواد بریم پایین. اون وقتها مملکت بدترین شرایط اقتصادی رو داشت درآمدها پائین ، خواربار کوپنی با صف های طویل  و نایاب بودن مایحتاج ضروری مردم . وای از ثبت نام مدرسه ها  که باید از چند ماه قبل جای بچه ها برای ثبت نام رزرو می شد تازه بیشتر مدرسه ها دو یا سه شیفه بودند کتابهای درسی وسط سال دست بچه ها می رسید یعنی درس خوندن با اعمال شاقه و خبری از اوقات فراقت ، آتاری وگیم و باشگاه از این سوسول بازی ها نبود حتی در طبقات مرفه. تابستان رو باید با خوندن کتاب های سال آینده می گذراندیم تا مبادا سال بعد بدلیل کم کاری مدرسه چند شیفته تجدید بیاریم که خر بیار و باقالی بار کن چون بچه تجدیدی ها بسیار سخت ترثبت نام می شدن ؛ خوشبختانه من از اون بچه درسخون ها بودم!! . تنها سرگرمی ما تلوزیون بود که همش دو تا کانال داشت اونم از ساعت 2 عصر شروع می شد تا 12 شب با اخبار جنگ و سخنرانی های طولانی علما ومسئولین مملکتی. ویدوئو اون روزها ممنوع بود و بعضی ها اونو وقتی میخواستن به همسایه قرض بدن یا ببرن برای کسی توی پارچه می بستن و با کلی ترس و لرز به همدیگر امانت می دادن غالب فیلم ها هم یا فیلمفارسی بود یا هندی بود که اون روزها خیلی بیننده داشت. تو خیابون ها اینهمه کافی شاپ و پاساژ نبود تا دخترپسرا مثل حالا توش وقت کشی کنن و کسی جرائت هم نداشت که با یه پسر یا مرد غریبه زیاد صحبت کنه چه برسه که برن سینما و پارک  .پارتی و دوره کجا بود اگر بود تو قشر مرفه و مخفیانه  جوونا  دلشون رو صابون می زدند برای عروسیهای دوست و فامیل تا کمی خوش بگذرانند . ولی خدایی خیلی خلافها هم کمتر بود .. حالا بعد از گذشت سالها و دور شدن از جنگ و تبعات آزار دهنده اش می بینم که با وجود پیشرفت و رفاه موجود : اینترنت ، چت ، تلفن همراه و تفریحات متنوع همین طور حضور گسترده وسایل ارتباطی دیگه رابطه ی چندان صمیمی بین مردم و حتی افراد خانواده وجود نداره و این ابزار ها دلخوشکنکی بیش نیست. انگار از پیر و جوان و کودک همه یه جوری تنهان با اینکه مثل من تو اون مترو شلوغ و پر هیاهو گیر افتادن ولی هرکی دورش یه سیم خاردار از غم و ترس و تردید کشیده . می ترسیم از اینکه صمیمانه یکی رو به حریم دلمون راه بدیم مبادا راهزن اسرار دلهامون باشه. آه خیلی دلم هوای اون پناهگاه رو کرده کاش می شد برمی گشتم به همون سالها . حالا میان صدها دوست و آشنا و فامیل احساس غریبی می کنم این دنیای مدرن که مسافت ها رو کم کرده انگار فاصله دلها رو دوبرابر کرده این روزها کسی حوصله نداره پای صحبت دل آدم بشینه .بیشترما حس کردیم که یه چیزی جاش توی زندگی هامون خالیه و برای جایگزین کردن اون به هر دری میزنیم. بعضیا برای جبران این کمبود کلی خرج جلسه مراقبه و مدیتیشن میکنن تا در فضایی کاملا مصنوعی ادای مراقبه کردن رو یاد بگیرن  اگه ازیکی از این افراد بپرسید  اینکارا یعنی چی جواب می دن این یک متد برای آرامش روح و کنترل اعصابه تا در مواجهه با مشکلات زندگی  دچار یاس و تردید نشویم. و جالبه وقتی سرصحبت از اعتقادات رو با همون فرد باز می کنی پاسخ میده : من بادین ومذهب میونه ای ندارم. حال آنکه فلسفه مراقبه در بیشتر مذاهب به معنای پاک کردن ذهن و دل  از دلبستگی هاست  تا فرد آماده یکی شدن با نیروی  بیکران هستی (خدا) بشود. این روزها همه سراسیمه و شتابان درتکاپو هستند برای کسب پول، تحصیل ، عشق زمینی و هربتی که اون رو هدف زندگی قرار دادن غافل از اینکه لحظه ها رو دارن از دست میدن اینها حتی لذت بودن با عزیزان رو درک نمی کنند چه برسه به حضور پرعطوفت خداوند که خود فرمود هرگاه بنده ای عزم من کند من شتابان و مشتاق سویش می شتابم . وقتی به خودم آمدم دیدم به ایستگاه مقصد رسیدم   و وقتی از واگن پیاده می شدم با خودم گفتم من الان خیلی بیشتر از قبل  به یه  پناهگاه نیاز دارم تا مثل ایام کودکی  خدا نزدیک و صمیمی بیاد کنارم و من رو از غربت و سرگردانی نجات بده  چون هنوزم نمی خوام تنها باشم حتی تو بهشت!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط سحر  | 
دوستان اگه صلاح باشه حرفهامو براتون دریاره این دوستم می گم ولی بذارید برای اولین بار به همتون عرض کنم من اگه شیدا شده ام شیدای وجود گرم همتون هستم ولی در خصوص این دوستم حرفهایی دارم که اول به خودش می خوام بگم.ای دوست
مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم * به زندان جفایت گر کشانی دوستت دارم
به ÷یش خلق اگر نتوان حدیث عشق را گفتن درون سینه تنگم نهانی دوستت دارم
به جرم عشق تو صد زخم کاری بر جگر دارم * جگر سهل است اگر خون فشانی دوستت دارم
چه حاصل از جفا کردن چه سود از قهر ورزیدن * مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

این عکس رو خیلی دوست دارم.

مرودشت ساعت ۵ صبح ۵/۳/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

من جا مانده ام

نمی دونم هیچ این احساس رو تجربه کردی یا نه که بخواهی کارخیری صورت بدی تا رضایت حاصل از کار نیک پریشانی و غربت دلت رو تسکین بده ولی می بینی هیچ کس نیازمند به کمک تو نیست یا اگه به فرد محتاج کمک  کنی با اکراه قبول می کنه در حالی که همون فرد تو شرایط دیگه کمترین توجه و کمک از ناحیه غیر شما رو با کمال میل و سپاسگذاری می پذیره . به این فکر می افتی نکنه خدا نذر منو قبول نداره ، توفیق ندارم که کار خیر انجام بدم چون از انجام دادنش نه تنها خوشحال نشدم بلکه گاهی حس حماقت بهم دست میده انگار کنفت کرده باشن. دعا می خونی ، اشک می ریزی ولی انگار رشته مودت خدا با تو سالهاست پاره شده . پیش خودت میگی نکنه دل کسی رو شکستم ، مرتکب گناه نابخشودنی و یا.... شدم که زمین و زمان با من نمی سازه بالاخره هرچی زور می زنی و تو دعا و التماس فرو می ری نه تنها بهتر نمی شی بلکه مایوس تر هم می شی اونوقت بی خیال می شی دیگه نمی خوای برای رضای خدا (رضایت دلت خودت) کاری بکنی . به ظاهر میگی راضیم به رضای خودت ولی ته دلت از خدا شکوه داری که در حقت بی انصافی کرده . هنوز منتظری که خدا چراغ سبز خوشبختی رو نشونت بده و زندگیت یه دفعه کن فیکون بشه اما هیچ خبری از معجزه نیست بعد نهیب می زنی که بابا اونا که سال دوازده ماه اسم خدا رو نمیارن زندگی شون پر از دعاهای مستجابه ،فلانی رفت سفر حج یازیارت کربلا خدا فوری حاجتش رو داد با اینکه طرف اصلا نماز نمی خوند ما دیگه فراموش شدیم . کی میدونه اشکال از کجاست و چاره کار چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط سحر  | 
اذکار مورد تائید شیخ رجبعلی خیاط

  سوره حشر و عديله را بخوان، تا مشکلاتت برطرف شود.

*تلاوت صبحگاهي سوره صافات و تلاوت شبانگاهي سوره حشر را دست يافتن به صفاي باطن مي دانست و براي سوره واقعه اثر فراواني قائل بود.

از ديگر دستورهاي شيخ براي مداومت بر اذکار اينهاست:
• براي افزايش قدرت انسان در غلبه بر نفس : ذکر «يا دائم يا قائم».
 
• براي دوستي خداوند متعال در دل : هزار صلوات تا چهل شب
 
• براي سرکوبي نفس : هر روز سيزده مرتبه ذکر «اللهم لک الحمد و اليک المشتکي و انت المستعان»
 
• براي چيرگي بر نفس : مداومت بر ذکر «لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم».
 
• ذکر «يا غني يا کريم» دويست بار پس از نماز ، بسيار موثر است.
 
• علاوه بر اين اينها، قرائت روزانه زيارت عاشورا همواره مورد تأکيد شيخ بود و خود نيز آن را ترک نمي کرد.
 
• يکي از اذکاري که از جانب شيخ سفارش شده، ذکر «يا زکي الطاهر من کل آفة بقدسه» است

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

 

با توام، با تو ، خدا

 

یک کمی معجزه کن

 

چند تا دوست برایم بفرست

 

پاکتی از کلمه

 

جعبه ای از لبخند

 

نامه ای هم بفرست

 

کوچه های دل من

 

باز خلوت شده است

 

قبل از این که برسم

 

دوستی را بردند

 

یک نفر گفت به من

 

باز دیر آمده ای

 

دوست قسمت شده است

 

با توام، با تو ، خدا

 

یک دل قلابی

 

یک دل خیلی بد

 

چقدر می ارزد؟

 

من که هر جا رفتم

 

جار زدم:

 

شده این قلب حراج

 

بدوید

 

یک دل مجانی

 

قیمتش یک لبخند

 

به همین ارزانی

 

هیچ وقت اما

 

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

 

هیچ کس دل نخرید

 

با توام، با تو، خدا

 

پس بیا، این دل من، مال خودت

 

من که دیگر رفتم اما

 

ببر این دل را

 

دنبال خودت
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط سحر  |