|
پرسش:
چندی است توجه برخی از جوانان به عرفانهای هندی و فرقههای صوفیانه جلب شده است؛ نظر اسلام درباره این فرقهها اعم از تصوف، درویشی، هندی و سرخپوستی چیست؟
پیش از پاسخ به این پرسش مناسب است در ابتدا تعریف تصوف و عرفان و شرایط ورود به آن را بیان كنیم و آن گاه درباره فرقههای جدید و قدیم تصوف سخن بگوییم. تصوف به معنای پوشیدن لباس پشمین است و در اصطلاح، پاك كردن دل از آلودگیهای نفسانی و آراستگی به پاكیهای باطنی است. برای تصوف، تعاریف متعددی بیان شده كه جامع آن تعاریف، از ابن عربی، قهرمان بزرگ عرفان و تصوف است كه آن را به «وقوف به آداب شریعت، ظاهرا و باطنا» معنی كرده است كه «آن عبارت از تخلق به اخلاق الهی است».1 همچنین عرفان به معنای شناسایی است و در اصطلاح، نام علم الهی است كه هدف و مقصود آن، شناخت حق و اسما و صفات آن از طریق كشف و شهود است. جامعترین تعریف از عرفان را قیصری، عارف نامی دوره اسلامی ارائه داده است. وی مینویسد: «علم به خداوند سبحان از حیث اسماء، صفات، مظاهر او و شناخت حالات مبدأ، معاد، حقایق عالم و چگونگی رجوع این حقایق به حقیقتی یگانه ـ ذات احدیت ـ و همچنین شناخت راه سلوك و مجاهده برای خلاصی نفس از تنگناهای قیود جزئی ـ دنیا و شهوات ـ و اتصاف آن به صفت اطلاق و كلیت - پاكی كامل و شهود در مرحله فنا و بقا».2 در تعریف قیصری به خوبی مشخص است كه عرفان دارای دو بال است كه از آن به عرفان نظری و عرفان عملی تعبیر میشود. عرفان نظری، علم به حقایق و معارف ناب است كه همه آنها به شناخت حق سبحانه، اسما و صفات باز میگردد و عرفان عملی، سیر و سلوك در راه رسیدن به كمالات معنوی، اتصال به خداوند و رهایی از مادیات، با هدف دور كردن دل از انحطاط و رسیدن به تكامل شایسته آن است. با توجه به این تعریف، عرفان عملی، مقدمه عرفان نظری است؛ زیرا ابتدا باید با قدم صدق و با اخلاص تمام، قلب را از اغیار پاك كرد تا به مرحله شهود رسید تا حقیقت آن گونه كه شایسته است، بر سالك جلوهگر شود. از این دیدگاه، راه عرفان، راه عمل بیچون و چرا به همه دستورات شریعت و بالا رفتن از نردبان سلوك ـ از ظاهر به باطن ـ و دل را كه حرم الهی است، از بتهای خودساخته پاك كردن است. به تعبیر دیگر، عرفان هم عمل به ظاهر دستورات الهی است و هم پاك كردن قلب است و هر دو برای عارف لازم و ضروری است. آری، اصل، پاك كردن و نورانی كردن قلب است، تا سالك دارای قلبی صیقل خورده و صاف شود و حقایق در آن جلوهگر شود. در این صورت است كه همه اعمال و رفتار ظاهری و دستورات ریز و درشت شریعت، مفهوم پیدا میكند و به همراه، آن اعضا و جوارح عارف نیز نورانی میگردد. این معنایی است كه همه عارفان و متصوفه بر آن اتفاق نظر دارند. نمونه آنها خواجه عبدالله انصاری است كه در مقدمه كتاب منازل السائرین - كه مهمترین و اصلیترین كتاب و دستورالعمل در عرفان عملی است - میگوید: «انسان به نهایات ـ فنا و بقا و در نهایت توحید ناب - نمیرسد؛ مگر این كه بدایات را به طور صحیح پشت سر گذارده باشد و طی كردن صحیح بدایات، تنها در صورتی است كه (اولاً) اخلاص كامل باشد و هر كاری تنها برای خدا انجام شود؛ (ثانیاً) از سنت و شریعت متابعت كامل شود و هیچ كاری انجام نشود؛ مگر این كه در سنت وارد شده باشد؛ (ثالثاً) نهی الهی جدی گرفته شود؛ (رابعاً) در مواجهه با مردم، حرمت آنها رعایت شود و با شفت و مهربانی، با آنها سخن گوید و نه تنها كَل آنها نباشد كه باری از دوششان بردارد و (خامساً) از هركس و هر چیز كه وقت را از بین میبرد، فاصله گیرد و از هر كس كه قلب را به فتنه میاندازد، دوری كند».3 با این مقدمه روشن میشود كه اصل اولی در تصوف و عرفان، عمل خالصانه و كوشش مجدانه و مستمر در انجام دستورات الهی و شریعت محمدی است كه در این صورت، قلب نورانی میشود و به حقیقت توحید میرسد. هر فرقه و نحلهای كه ادعای عرفان و تصوف دارد، باید با این عیار محك زده شود. افسوس و صد افسوس كه در برابر عرفان اصیل و تصوف ناب، عرفان دروغین و صوفیگری حیلهگرانه از بازار و رونق خوبی برخوردار است؛ به طوری كه صدای همه عارفان حقیقی را درآورده است. خواجه عبدالله در همین كتاب مینویسد: «مردم در این وادی سه گروهند؛ مردمی كه بین بیم و امید حركت میكنند ـ اعمال و اشتباهات خود را میبیند؛ بیم بر ایشان مستولی میشود و لطف و رحمت بیكران الهی را مشاهده میكنند؛ امیدوار میشوند ـ بر این گروه، نسیم محبت وزیدن میگیرد و در عین حال كه در مصاحبت حیاء هستند ـ حیاء مانع از آن است كه دعوی محبت كنند ـ این گروه را مرید مینامند. گروه دوم، اهل جذبهاند كه با جذبه عنایات الهی از وادی تفرقه به خانه امن جمع و قرب الهی رسیدهاند و آنها مراد نام دارند. اما گروه سوم اهل دعوی باطلند و هم خود در فتنه افتادهاند و هم دیگران را به فتنه میاندازند».4 آری، سیر و سلوك و رسیدن به حقیقت عرفان، سخت و نیاز به تمرین، ریاضت مستمر و دائمی دارد؛ اما ادای تصوف درآوردن، بسیار آسان است و متاسفانه همه فرقههای صوفیانه و درویشی امروزی، حیلهگری و تزویر و تقلید مضحك است كه نه عارفان حقیقی آن را بر میتابند و نه عقل بر آن صحه میگذارد و نه نقل آن را تأیید میكند و بهطور كلی، از نظر اسلام مردود هستند. عرفان، تحت «تأثیر مواد مخدر»5، رقصهای صوفیانه و آن گاه آب و چای و نسكافه و میوه و تجدید آرایش زنان جوان و صحبت از ریمل جدیدی كه به تازگی به بازار آمده است كه هر چه گریه كنی، سر سوزنی اثر در زیر چشمهایت باقی نمیماند و خلاصه تا صبح خواندن شعر و گوش دادن به موسیقی و سماع (رقص) و از حال رفتن و آن گاه تا ظهر خوابیدن و فرار از بحثهای عقلانی و گریز از سیاست6 و انواع تردستیهای ساحرانه و ماهرانه و گرایش به عرفان سرخپوستی و هندی كه وجه مشترك همه، اباحهگری، لاابالیگری و بیقیدی نسبت به ملزومات شریعت و عرفان حقیقی است، از سویی حكایت از عطش فطری بشر به معنویت دارد و از سوی دیگر، انحراف و وارونگی معنویت در دوره جدید است كه شیادانی از این عطش سوء استفاده میكنند و جوانان را به سمت محفلهایی این چنینی میكشانند كه نتیجه آن جز خواب گران و دوری از هدف متعالی عرفان، چیزی نیست. آری، انسان امروزی، تشنه هر چیزی است كه بتواند او را از فضای تنگ و خفقان آور مادهگرایی نجات دهد؛ اما صد افسوس كه دغل بازان با استفاده از این عطش، عرفان دروغین و حیلهگرانه و وارونه را به خورد آنها میدهند. ایجاد دكان تصوف و درویشی از دیر زمان در جامعه ما رواج داشته و به موازات عرفان ناب جلو آمده است و فرقههای متعدد دراویش و صوفی در جای جای جامعه ما رونق داشته است و چون رسیدن به عرفان ناب سخت است و نیاز به تمرین، تلاش شبانهروزی و التزام كامل به شریعت داشته است، تصوف حیلهگرانه از رونق بیشتری برخوردار شده است؛ زیرا با تنبلی و بیكارگی نسبتی تام داشته و سادهانگاران را به خود جلب كرده است و به تعبیر صاحب كتاب تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام كه در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم نگارش یافته است، «همت ایشان جز شكم نبود...از حرام احتراز نكنند و ایشان را نه علم باشد و نه دیانت...هیچ كس دون همتتر از ایشان نباشد».7 خواجه شیراز، آن عارف دل سوخته، در برابر چنین دكانهایی مینالد و میگوید: نقد صوفی نه همین صافی بیغش باشد ای بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد در دوره ما كه معنویتگرایی افراطی در تقابل با مادهگرایی افراطی در سراسر جهان رواج یافته است و با صفت غربزدگی و مد روز غربی و با الفاظی چون یوگا، ذن، عرفان سرخ پوستی، زرد پوستی و هندی و با مایههایی از اشعار مولوی، حافظ و عطار به جامعه ما سرایت كرده است، پاسخی به بحران معنویت و هویت میباشد و در حقیقت نوعی نیهیلیسم منفعلانه است و بلكه نوعی قد علم كردن در برابر دین ناب و عرفان ناب است و این، صفتی شیطانی است كه سكه تقلبی را به جای اصل به جوامع بشری عرضه میكند تا عرفان دروغین را كه در حقیقت ضد عرفان و معنویت حقیقی است، به جای اسلام و شریعت محمدی و عرفان برخاسته از آن بنشاند و چه خوش گفت: این مدعیان در طلبش بیخبرانند آنان را كه خبر شد، خبری باز نیامد آری، تنها راه چاره، بازگشت به عرفان ناب اسلامی است كه آن از بطن شریعت میگذرد؛ یعنی تا زنده هستیم، دوری از همه محرمات، عمل به همه واجبات، دستورات الهی و تلاش در تحصیل اخلاص، با توجه تام به اصل ولایت و متابعت تام از امام معصوم؛ آن گاه است كه توفیق الهی رفیق راه میشود و راه را به همراه راهبر به ما مینمایاند؛ «من جاهد فینا لنهدینّهم سبلنا»8 و در هر صورت مقدمه سیر و سلوك، شناخت دستورات الهی و متابعت همیشگی تا پایان عمر از آن است كه در زبان عرفا به شریعت تعبیر میشود. عارف نامی، سید حیدر آملی مینویسد: «شریعت، اسم موضوع، برای راههای الهی است كه مشتمل بر اصول و فروع آن، رخصتها و واجبات آن، و نیكوییها و نیكترهای آن است...پس بدان شریعت، تصدیق افعال پیامبران قلبا و عمل به موجب آن است...».9
پینوشت 1. سید جعفر سجادی، فرهنگ معارف اسلامی، ج: 2 ص: 77، شركت مؤلفان و مترجمان ایران، چاپ نخست، تهران 1362. 2. سید یحیی پثربی، عرفان نظری، مركز انتشارات دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم، چاپ نخست، قم 1372، ص 232. 3. خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین، با شرح كمال الدین عبدالرزاق قاسانی، تصحیح: محسن بیدارفر، انتشارات بیدار، چاپ دوم، قم 1381، ص 18 - 19؛ شارح در تعریف اخلاص میگوید: «امتثال امر الهی به آن چه در شریعت آمده، بدون توجه به عمل و بدون چشمداشت عوض و غرض، و تنها برای خدا و لوجه الله». 4. همان، ص 19؛ شارح دانشمند كتاب در تفاوت مراد و مرید میگوید: «مراد اهل جذبه است و مرید اهل سیر و سلوك. مراد محبوب المراد است كه بدون نیاز به سیر و سلوك، جذبه او را در میرباید؛ همانند انبیا و ائمه سلام الله علیهم؛ اما مرید، اول سلوك میكند و آن گاه جذبه او را میرباید» (همان، ص 17). 5. سید حسین نصر، معرفت و معنویت، ترجمه انشاءالله رحمتی، دفتر پژوهش و نشر سهروردی، چاپ نخست، تهران 1380، ص 213. 6. صوفیان آپارتمانی، روزنامه شرق، جمعه 26 فروردین 1384. 7. سید مرتضی بن داعی حسنی رازی، تبصرة العوام فی معرفة امقالات الانام، تصحیح عباس اقبال: انتشارات اساطیر، چاپ دوم، تهران 1364، ص 132 - 133. 8. عنكبوت(29)، آیه 69. 9. جامع الاسرار و منبع الانوار، تصحیح هانری كربن و عثمان یحی، انتشارات انستیتو ایران و فرانسه، ص 343 - 345.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
مقاله حاضر کوشیده است تا تجربههای عرفانی براساس معیارهای ویژهای تعریف و شاخصبندی شود تا پس از آن بتوان ملاکهایی برای تعریف و بازشناسی تجربههای شبه عرفانی و وجه ممیزه آنها از تجارب اصیل عرفانی تعیین کرد.
بابررسی ملاکها و مشخصههایی که در مکاتب عرفانی قدیم و جدید و دینی و غیر دینی میتوان سراغ گرفت، چنین بهنظر میرسد که دو ملاک نهایی برای عرفانی بودن تجربههای معنوی وجود دارد: نخست وحدتگرایی و دوم بیانناپذیری. براساس این ملاکها، دو شرط اساسی برای عرفانی بودن یک تجربه معنوی که به مثابه ملاکهای لازم و نه کافی برای عرفانی بودن و عرفانی شناختن تجارب معنوی است، فراهم خواهد آمد. مقاله حاضر پس از بررسی ملاکهای پیشگفته، به طرح مفهومی نوین و برگرفته از تحقیقات پروفسور لطفیزاده – دانشمند ایرانی و برجسته ریاضیات و منطق – با عنوان «فازی» (Fuzzy) میپردازد و با بهرهگیری از پس زمینه مفهومی این اصطلاح، عرفانی بودن را مفهومی فازی معرفی میکند. طبق این دیدگاه، عرفانیبودن، مفهومی وسیع شامل طیفی گسترده از تجارب گوناگون معنوی و متعالی است که عمیقترین و اصیلترین تجارب دینی تا تجارب ناشی از تمرینات روان – تنی و تجارب ناشی از مصرف داروها و دیگر انواع تجارب فوقالعاده را دربر دارد. از اینرو برای تمایز اینگونه تجارب – که در این مقاله «شبهعرفانی» خوانده میشود – از تجارب اصیل عرفانی، علاوه بر دو ملاک لازم برای عرفانی بودن، به ملاکی کافی نیز احتیاج است که این ملاک کافی عبارت است از سازگاری با شرع یا دینی خاص، عقل و عرف. این مقاله در پایان، با تکیه بر مباحث گذشته، راهکارهایی در باب آسیبشناسی تجارب عرفانی پیشرو نهاده است؛ بهگونهای که بتوان بر مبنای معیارهایی عینی، میان دو دسته از تجارب عرفانی و تجارب شبه عرفانی، تفاوت و تمایزی مشخص قایل شد. بهاین ترتیب طیفی وسیع از تجارب معنوی بشر، با توجه به ملاکهای عرفانی بودن، مجازی و نا اصیل و آسیبرسان خواهند بود؛ هرچند به لحاظ فازی بودن ماهیت عرفان و عرفانی بودن، میتوان از آنها با عنوان تجربههای شبهعرفانی در برابر تجارب اصیل و حقیقی عرفانی یاد کرد. واژگان کلیدی: وحدتگرایی، بیانناپذیری، عرفان و عرفانی، منطق فازی، تجربه عرفانی و شبه عرفانی. * * * جهان ما، جهانی که در آن زندگی میکنیم، امور و وقایع عادی و غیرعادی، طبیعی و غیرطبیعی، متعارف و عجیب و غریب را یکجا هر چند نه به یک اندازه در خود دارد. تقسیمبندی امور و وقایع این جهان به عادی و غیرعادی حتی در مورد خود امور غیرعادی نیز تکرار پذیر است؛ زیرا پارهای از پدیدههای جهان گرچه در مقیاس کلی و در قیاس با دیگر پدیدهها غیرطبیعی و نامتعارف به نظر میرسند، ولی در مقیاس جزئی و درونی و در قیاس با اجزای خویش نیز میتوانند به طبیعی، غیرطبیعی، متعارف و نامتعارف، تقسیم دوباره پذیرند. یکی از نمونههای بارز این پدیدهها، «عرفان» و به تبع آن «تجربه عرفانی» است. واژه «عرفان» را به معانی و مفاهیم گوناگونی آورده و اراده کردهاند که شاید بتوان مجموع آنها را در معانی پنجگانه روش، بینش، دانش، خوانش و منش خلاصه و در نتیجه عرفان را در قالبهای ذیل تعبیر و تفسیر کرد: الف. روش نظری برای کسب معرفت یا روشی عملی برای استکمال نفس. ب. بینش کلی و جهانشمول به هستی (خدا، انسان و کیهان). ج. دانشی شامل مجموعهای از گزارههای منطقاً متوالی و به هم بسته و پیوسته. د. خوانشی باطنی و روایتی ذوقی و معنوی گرایانه از دین. ه . منشی معنویتمدارانه و کیش شخصیتی ذوقگرا و تاویلگرا. تعریف عرفان هرچه باشد، آنچه مسلم است این است که واژگان «عرفان»، «عرفانی» و «عارف» و به ویژه مقوله «تجربه عرفانی» در محاورات کنونی عرف عام و عرف خاص به نحو گسترده و چشمگیری دچار کژفهمی، دژگویی و کاربرد نابجا شده است. حتی مکاتب و نظامهای دینی نیز این واژه را به نحو دقیقی به کار نبردهاند. معنای این واژگان در زبان و بیان روزمره چنان تیره و تار گشته که قدرت آنها را در برقراری ارتباط با مفاهیم و مقولات خود، تضعیف یا حتی سلب کرده است. این امر همانگونه که بدان اشاره شد، معلول آن است که پدیده عرفان و تجربه عرفانی، هم خودبهخود پدیدهای غیرمتعارف و فرا هنجار است و هم در درون خود این پدیده، تقسیم به دو نوع متعارف و غیرمتعارف و اصیل و غیراصیل واقع میشود و این خصلت دوگانگی در عرفان، عرفانی و تجربه عرفانی، کار تشخیص اصیل و تمایز آن از غیر اصیل را دوچندان مشکل و ناهموار میسازد. در حال حاضر طیف گسترده و متنوعی از اینگونه تجارب وجود دارد که همصاحبان آنها و هم صاحبنظران از آنها بهعنوان تجارب عرفانی یاد میکنند؛ ولی به راستی معیار تشخیص تجربه عرفانی در معنای اصیل آن و ملاک تمییز میان اصیل و غیراصیل و به تعبیری اصلی و بدلی چیست؟ و اساساً چرا و چگونه در تجاربی از این دست ما با دوگونه متمایز یا نامتمایز از آنها مواجهیم و چگونه است که وصف «عرفانی»، یکسان و حتی به یک معنا و مفهوم بر آنها اطلاق میشود؟ مقاله حاضر به واقع در مقام پاسخ به این دو پرسش فراهم آمده است و بحث از تجربه عرفانی را از آن جهت مهم و برگزیده میداند که اقبال عام و گسترده کنونی از سوی جوامع جهانی و بهویژه جامعهاسلامی ایران به مقوله عرفان، تجربه عرفانی و معنویت، آن هم با شدتی بیش از گذشته، جهان مفاهیم ومقولات عرفانی و معنوی را با چالشی جدی مواجه ساخته است؛ زیرا هم وجود تنوع و تحول فرهنگی و دینی جوامع و هم تعدد و گوناگونی تفاسیری که هر یک از آنها از مقولههای دین،فرهنگ، معنویت و بویژه خود عرفان و عرفانی ارائه میکنند، بهطور طبیعی طیفی وسیع، دامنهدار و پیچیده از سیستمها، رویکردها و روشهای نظری و عملی درباره پدیده عرفان به وجود آورده است و این امر به نوبه خود، سبب بروز دو پدیده متناقض شده است؛ بدین شکل که از سویی بهطور فزاینده بر ابهام، نسبیت، دسترسپذیری و در نتیجه توسعه کمی روشها، فنون و بینشهای معطوف به کسب رفتارها و تجربههای عرفانی دامن زده است و از سوی دیگر با همپوشانی عناصر اصیل و غیراصیل در آن، درجه فعلیتیافتگی عرفان را کاهش بخشیده و خطر آسیبرسانی آن را افزایش داده است؛ گرچه پدیده نخست، ویژگی مثبت و ممتازی است که عرفان به سبب خصلت ذاتی خود آن را دارا است، ولی شکی نیست که پدیده دوم ما را ناگزیر از بازخوانی عرفان از منظر آسیبشناختی میسازد. بار دیگر دو پرسش پیشین را مرور میکنیم: الف. ملاک و معیار کلی یا اکثری برای «عرفانی» بودن یا «عرفانی» دانستن یک تجربه نامتعارف و فوق عادی چیست؟ ب. منطق حاکم بر تجاربی از اینگونه که خصلتهای دوگانه را برمیتابند چیست؟ 1. معیار عرفانی بودن در تجارب متعالی 2. منطق فازی و تجارب عرفانی و شبه عرفانی نتیجه گیری و پیشنهاد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
زندگی هر آدمی پر ازدوستی ودوستی ها.ازدوستی دوران کودکی وبچگی باهمون قهر وآشتی های کوتاه وشیرینش گرفته تا حالا.هنوز هم قهر می کنیم اما با خصومت ,آشتی میکنیم از سر حسادت یا لجاجت ,به هم لبخند می زنیم اما نه از سر رفافت,وبار ها وبارها این عمل ها رو تکرار می کنیم.بدون اینکه لحظه ای به نیت عملمون فکر کنیم.اما عاشق می شیم وتنها در یک برهه ای که شاید جوانی یا نوجوانی.فرق بین عشق ودوستی ؟آیا دوستی می تونه به عشق منجر بشه؟فکر می کنم می گم دوستی با یه سلام شروع می شه اما عشق با یک نگاه ,دوستی با دروغ ,جدایی را رقم می زنه اما عشق با مرگ.دوستی تا زمانی که روی برگهای خشک دلت ره می ره وتوصدای خش خش رو می شنوی ازش یاد می کنیولی عشق رد پای پاش همیشه روی برگ های دلت می مونه حتی اگه درخت دلت دوباره برگ بده وباز برگهاش تو پاییز بریزه. واسه دوستی به خاطر اثبات مرامت دروغ می گی.اما در مقابل عشقت واسه غرورت دروغ می گی.تو عالم دوستی تمنا می کنی, اما تو عالم عشق اگه تمنا کردی خار نمی شی,اگه قبول کردی غرورت نمی شکنه.اگه پیمان بستی پیمانت رو نمی شکنی.تو عالم عشق جون می دی اما نمی خوای جون کسی رو بگیری.تو عالم دوستی رابطه ات باید دادوستدی باشه.اما تو عالم عشق می دی اما انتظار گرفتن نداری. آدم چند بار عاشق می شه؟تنوع دوستی هاش در مورد عشق هم صدق می کنه؟می شه آدم تو عالم دنی دو نفر رو به یک اندازه عاشقشون باشه؟دلم نمی خواد این جمله رو یادم بره"عاشق کسی باشم که لیاقت عشق رو داشته باشه نه تشنه عشق باشه.چون یه تشنه یه روزی سیر می شه."اما لایق عشق بودن کار ستودنی حتی اگه عمر این عشق خیلی کم باشه. اما تو دوستی ها یادم نره اگه کسی اومد ورفت علاوه بر اینکه یه خاطره به جا می ذاره حتما" یه تجربه هم کنارش برام جا می ذاره.سعی کنم خاطره های خوب وتجربه های تلخ رو به یاد بسپارم.ممکن باند زندگی من هم مثل خیلی ها کوتاه باشه اما دلم می خواد مال من اگه کوتاه هم عریض باشه ,هم صاف وبی دست انداز باشه وهم دوطرفه...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط محبوبه
|
ناتوانترین مردم کسی است که از بدست آوردن دوستان عاجز باشد و ناتوانتر از او کسی است که دوستی را پیدا کند و اورا از دست بدهد.
نادان را نمی بینی مگر آنکه یا تندروی می کند یا کوتاهی. هنگامی که عقل کامل گشت سخن کم می شود. حکمت گمشده مومن است. پس آن را فراگیر اگر چه حامل آن از اهل نفاق باشد. من در شگفتم از کسی که توانایی توبه و استغفار دارد با این حال مایوس می شود. تفاوت زیادیست مابین دو عمل: عملی که لذتش می گذرد و نتیجه زشتش می ماند. عملی که زحمتش می رود و پاداش نیکویش می ماند. جلب محبت نیمی از خرد است. غصه نیمی از پیری است. هرکس دوری سفر را به یاد داشته باشد برای سفر آماده می گردد. برترین اعمال عملی است که نفس اماره ات را با وجود اکراهش به انجام آن وادار کنی.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
دلش خیلی گرفته بود.اونقدر جدی حرف می زد واز دست بعضی ها گله می کرد که گاهی فکر می کردی مخاطب حقیقی حرفهاش تو هستی.خسته بود شاید از اینکه سنگ صبور همه شده ولی کسی ملاحظه حال خرابش رو نمی کنه.بعضی از ما ها گاهی فقط دنبال یه گوش می گردیم واسه اینکه کسی باشه به حرفهامون گوش بده وبعد همه حرفها ودرد ودل هامون رو تائید کنه,اما دریغ از اینکه اونی که با متانت وصبوری خاصی حرف های دل تو رو گوش می کنه وگاهی خیلی ظریف وبدون جای دلخوری راهنمایت می کنه یا حتی از غصه دل تو غصه دار می شه وبا خنده تو دلش شاد می شه ,خودش مثل من وتو یه آدم.پر از حرفها ودغدغه های نگفته.می خوام اول از خودم وبعد از شما ها خواهش کنم یه قدری بیشتر تو برخورد هامون تقاضا ها وتوقع هامون ازبقیه ملاحظه داشته باشیم ومراعات خیلی چیزها رو بکنیم.بگذاریم اگه کسی برامون فرصتی واسه حرف زدن واستفاده از دل نوشته های یکسری مثل خودمون رو ایجاد می کنه هیچ گاه به خاطر قصورات وبی مراعاتی های سهوی ما از کارش پشیمون نشه...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط محبوبه
|
تحولات را که این روزها در کره زمین روی می دهد از نظرگاه های مختلفی تحلیل کرده اند ، اما هیچ یک از این تحلیل ها نتوانسته است از سیطره القائات تبلیغات منتشر در «امپراتوری ارتباطات» خارج شود . امپراتوری ارتباطات همان سرزمین اعتباری است که آقای ملک لو هان آن را «دهکده جهانی» خوانده است؛ تعبیری فریب کارانه که ماهیت این امپراتوری را پوشیده می دارد.
«امپراتوری ارتباطات» فضایی است که یکپارچه که وسایل ارتباط جمعی ساخته اند.ساکنان این امپراتوری که تقریبآ سراسر کره زمین را پوشانده است بی آنکه خود بدانند تحت سیطره حاکمیت واحدی هستند که از طریق وسایل ارتباط جمعی برقرار گشته است. تعبیراتی چون «امپراتوری ارتباطات» و یا «دهکده جهانی» اگر چه ممکن است مبالغه آمیز به نظر آیند، اما اشاره به حقیقتی دارند که غفلت از آن می تواند از مبالغه ای که در این تعابیر وجود دارد بسیار خطرناک تر باشد . من هم می پذیرم که تعبیر «دهکده جهانی» در عین آنکه اشاره به جهانی بودن ارتباطات دارد مخاطبان خویش را نیز دچار این یاس می سازد که «هیچ چیز از چشم کدخدا پنهان نمی ماند»، حال آنکه «کدخدا» ، یا آن ابو الهولی که بر این دهکده جهانی حکم می راند ، پیش از آنکه قدرتمند باشد هراسناک است و پیش از آنکه قدرت نمایی کند درباره قدرت خویش سخن پراکنی می کند و مردمانرا می ترساند. اما در عین حال ، غفلت از این معنا که کره زمین باتکنو لوژی ارتباطات به یک مجوعه به هم پیوسته تبدیل گشته خطرناک تر است از آنکه هول کدخدا در دلمان رخنه کند. دشمن را نباید دست کم گرفت ، علی الخصوص این ابوالهول را که خود شیطان اکبر است. «ابوالهول» تعبیر بسیار خوبی است برای این شیطانی که تحقق تاریخی یافته و حاکمیت خویش را بر ترس و وحشت مردمان از قدرت خویش بنا کرده است . اما در اینکه فضایی به هم پیوسته از ارتباطات با یک هویتی واحد وجود دارد که انسانهای سراسر کره زمین را اسیر «نظام ارزشی» واحدی ساخته است تردیدی وجود ندارد. نمونه اش همین تعابیری است که عموم ما پذیرفته ایم؛ «جهان سوم»، «کشورهای پیشرفته» و در مقابل آن کشورهای «عقب مانده» و یا «عقب نگه داشته شده» ، «توسعه یافتگی» ویا «توسعه نیافتگی» ....تعابیری از این قبیل بسازند ، اما من به همین دو سه نمونه اکتفا کرده ام تا از اصل مبحث باز نمانیم ، در عین آنکه این شواهد مثال خواهند توانست مرا در ادامه سخن یاری دهند. ما با پذیرش خود به عنوان کشور «عقب افتاده» و پذیرش غرب به عنوان «پیشرفته» چه چیزی را پذیرفته ایم؟ تنیجه طبیعی پذیرش این تعابیر آن است که هم خود را یکسره در این جهت قرار دهیم که این « عقب ماندگی» را جبران کنیم. اینکه ما موفق شویم و یا نشویم تغییری در اصل مطلب نخواهد داد و اصل مطلب این است که مگر «پیش» و «پس» کجاست که آنها «پیش» رفته باشند و ما «پس» مانده؟ اگر پیش آنجاست که غربی ها رسیده اند، صد سال سیاه می خواهم که به آنجا نرسیم و اگر «پس» اینجاست که ما اکنون قرار داریم ، چه بهتر که در همین جا بمانیم. پذیرش همین یک معنا در سراسر کره زمین کافی است برای آنکه هیچ انقلابی ایجاد نشود ،چرا که اگر «غایت انقلاب» در نهایت همان است که غربی ها به آن دست یافته اند، دیگر چه انقلابی؟ فقط می ماند آنکه مردمان کشورهای عقب مانده همچون دانشجویان چینی به خیابان بریزند و از دولت های خویش بخواهند که هر چه زودتر آمریکایی شوند و به کشورهای «پیشرفته» ملحق گردند! پس می بینید که آن تعبیر «دهکده جهانی» چندان هم بی معنا نیست. مگر ما این «ارزش» ها را نپذیرفته ایم و در رادیو و تلویزیون و محاورات روزمره و خطابه های ژورنالیستی به انها تفوه نمی کنیم؟ وقتی ما که هسته جوشان انقلاب معنوی در جهان امروز هستیم نتوانسته ایم دریابیم که با قبول این معانی چه غایتی را پذیرفته ایم ، وای بر احوال دیگران از مردمان الجزایر و عراق و لیبی و سوریه و اردن....پاکستان و افغانستان! ما با قبول این تعبیر ، پذیرفته ایم که «پیشرفت همان است که برای آنان رخ داده . فلذا نباید به خشم بیاییم از آنکه ما را «مرتجع و واپس گرا» بخوانند . آنها هم با همین نگاه به جهان می نگرند که خود را پیشرفته می دانند و ما را پس مانده، و از اینجا نتیجه می گیرند که هر تحولی اگر در جهت دستیابی به «توسعه یافتگی» باشد «رشد» است و اگر نه، واپس گرایی و ارتجاع . و مگر غایت انقلاب اسلامی چه بود؟ توسعه یافتگی؟ رشد اقتصادی؟ حصول دموکراسی؟ این تعبیر را فقط برای نمونه به میان آوردم و اگرنه ، تعبیراتی از این قبیل به صورت غیر قابل انتظاری زبان ما را بیمار کرده است. بیماری زبان را دست کم نگیریم ؛ بیماری زبان یعنی بیماری ادب و فرهنگ، یعنی بیماری تفکر و تعقل، یعنی سرگشتگی و گم گشتگی و انحراف تاریخی در مسیر و مصیر. ما باید در اطراف تمامی تعابیری که در زبانمان وارد شده است تامل کنیم و نباید که این تعبیر «دهکده جهانی» را نیز بپذیریم . کدخدای این دهکده که همان ابوالهول یا شیطان اکبر است ما را به همزیستی مسالمت آمیز می خواند تا خود بر اریکه قدرت بماند. او جرات چون و چرا که کردن درباره ارزش های مقبول و مشهور این دهکده جهانی را نیز از ما می گیرد تا ما هرگز به ضرورت انقلاب نرسیم و اگر هم که انقلاب کردیم ، با اختیار «توسعه یافتگی» به مثابه غایت الغایات انقلاب ، ناچار بار دیگر کشکول گدایی پیش کدخدا دراز کنیم تا به ما تکنو لوژی لازم برای استحصال این آرزو را اعطا کند. شبکه های گسترده «امپراتوری ارتباطات» در جهت حفظ وضع موجود و استمرار آن با هر جنگ و انقلابی مخالفت می ورزند، اما در مواقع لزوم، اگر ابوالهول _ امپراتور جهان وهم ترس _ بخواهد که دولتی همچون اسرائیل را در کشور فلسطین تشکیل دهد ، چشم اغماض بر جنگ می بندد تا اسرائیل مستقر شود و آنگاه دیگر..... با بنجنبیم و علیه اسرائیل متحد شویم و فلسطین را از او پس بگیریم ، ده ها سال می گذرد. پس همه هم آنها مصروف حفظ وضع موجود است و استمرار آن ، ندای «صلح ، صلح» برای همین است که ما بشنویم، نه اسرائیل. آزادی هم «چماقی» است که بر سرما ساخته اند ، اگر نه هرگاه که منافع ابوالهول در خطر افتد ، حکم سانسور اخبار در سراسر امپراتوری ارتباطات به اجرا در می آید و اگر تظاهراتی علیه جنگ خلیج فارس بر پا شود ، پلیس ها به خیابان ها می ریزند و صدها نفر را دستگیر می کنند ، همراه با ضرب و جرح. و شکنجه گاه های اسرائیل روی زندان های المعتصم و المتوکل.... را سفید کرده اند، اما نطق از کسی در نمی آید و در عوض ، گالیندوپل راه به ایران می آید. اما با این همه ، در امپراتوری ارتباطات اگر فقط اخبار وارونه می شدند در برابر وارونگی ارزش ها چیزی نبود ، اما مهم ان است که ما را هم رفته رفته به قبول «قواعد جهانی بازی در این دهکده ارتباطات » وا می دارند. تحولاتی که این روزها در کره زمین روی می دهد نوید عصر دیگری را می دهد که در آن ابوالهول از اریکه قدرت به زیر خواهد افتاد و غرب از هم فرو خواهد پاشید و تمدنی دیگر ، نه از شرق و نه از غرب ، که از خاورمیانه بر خواهد خاست.همین که دهکده جهانی آقای مک لوهان انکار شود و «وضع موجود» در خطر افتد به منفعت همه انقلابیونی است که عصر دیگری را انتظار می کشند. و مردم جهان هم اگر ترس از مرگ و عدم آرامش بر تفکر اتشان سایه نمی انداخت، در می یافتند که چقدر از وضع موجود خسته اند. کره زمین خسته است . بشر بعد از قرن ها زمین گرایی و خود پرستی احساس می کند که نیازمند عالم معنا است . او این عالم را در درون خویش باز خواهد یافت و به آن باز خواهد گشت، اما نه «بی رنج» بلکه «با رنجی بسیار» این دوران رنج اکنون سر رسیده است. آنچه را که گفتم به حساب حمایت از جبهه مقابل نیروهای چند ملیتی نگذارید. جنگ های مردمان جهان با یکدیگر اگر «جهاد مقدس دینی» نباشد، لا جرم مبتنی بر «قدرت طلبی» است و جنگ خلیج فارس نیز از این نوع دوم است. اما اگر ضرورت ایجاد تحولاتی اساسی را متناسب با این رویکرد دیگرباره بشر به دین و دینداری احساس کرده باشیم، باید بدانیم که تحول بدون جنگ ممکن نیست. به نظر می رسد که تحولات جهانی در جهت ایجاد یک جبهه متحد اسلامی علیه اسرائیل برای تحریر فلسطین سیر می کند و علت اینکه تحلیل این وضع حول محوری که عنوان شد چندان ساده نیست ان است که در مقابل آمریکا و نیروهای چند ملتی که مظهر شیطان اکبر هستند ،«حق غیر ممزوج به باطل» قرار نگرفته است و اگر نه، هیچ بمانی حق نداشت در پیوستن به جبهه حق تردیدی به خود راه دهد و تعلل ورزد. صدام حسین در اشغال کویت محق نیست، اما از آن سو ، علت لشکرکشی غرب با تمام قوا نیز آن است که کسی از این پس جرات نکند که قواعد بازی دهکده جهانی را انکار کند و در مقابل کدخدا شاخ و شانه بکشد . و انصافآ این اشغالگر بی مبالات هم از معدود کسانی است که جرات دارد در یک چنین جهانی رو در روی غرب قلدرماب قداره بایستد و با او بر سر قدرت بجنگند. من جنگ طلب نیستم ، اما می دانم که زندگی بشر در طول تاریخ بدون جنگ فراز و فرودی نخواهد داشت و تحولی در آن روی نخواهد کرد، چنان که در همین قرن، جهان دو جنگ بین المللی و چند جنگ طولانی به خود دیده است و تظاهرات مردم اروپا و آمریکا علیه جنگ نیز بیش تر بدان سبب است که آنها جنگ را می شناسند و از عواقب آن باخبرند ، اگر چه باز هم تلویحآ بر این معنا اشعار دارند که اگر جنگ های بین المللی اول و دوم نبودند ، انقلاب صنعتی این سان که امروز به بار نشسته است تحقق نمی یافت. جهان فردا دیگر از آن غرب نیست و همه تحولات حکایتگر همین حقیقت هستند ، و غرب نیز با این لشکرکشی می خواهد بر این تصور یکسره خط بطلان بکشد. در این جنگ چه غرب پیروز شود و چه صدام حسین، تقدیر تاریخی بشر در این عصر جدید همان است که گفته شد. آمریکا و اروپا بعد از دو قرن روشنفکری و یک قرن توسعه صنعتی به همان عاقبتی دچار آمده اند که همه تمدن ها در طول تاریخ. اگر این هیاهوی قدرت از بین برود، خلا وجود آن را چگونه باید پر کرد؟ به نظر می رسد که پیش از اضمحلال و فروپاشی کامل، با رویکرد دیگر باره انسان به عالم معنا خلا درونی بشر که ناشی از بی ایمانی است پر خواهد شد و «اثبات» جای «انکار» خواهد نشست. «ایمان» منجی جهان فرداست چنان که منجی ایران شد و انقلاب اسلامی را به سرچشمه جوشان انقلاب معنوی ودینی در سراسر جهان مبدل کرد.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
باز بارون.همیشه از هوای بارونی وکیپ ابر بدم می اومده,دریغ از اینکه آسمون ابری وبارونی حال وهوای همیشگی دل خودم.گاهی مثل دریاییم که آسمونش بیشتر اوقات طوفانی وآماده باریدن,ومدام با خودم این جملات رونجوا می کنم که باید دریا باشی که هر چقدر آسمون غرید وغم هایش را به تو سپرد وتودلت ریخت بزرگ باشی وعمیق و بی صدا.وفقط با موج های بلند وسهمگین ات وکوبوندنشون به تیکه صخره های ایمان دلت,صدای تنهایی ونیازت رو تو دل سنگها خفه کنی.باید دریا باشی که اگه زیر بارش غم آسمون قایق کوچیک امید دلت یهویی شکست وفقط الوار های حسرتش رو برات جا گذاشت ,اونها رو به این امید به دست ساحل بسپاری که قول بده دیگه بهت اونها رو پس نده,خاطره شکستنش رو هم تو گوش هیچ صدفی از ساحل زمزمه نکنه,آخه نمی خوام یه نفر دیگه با شنید ن آهنگ قصه من توی صدف آروم بگیره در حالی که بی خبر از طوفان شب بوده.آره آسمون آروم می گیره یه وقت هایی لبخند نور خورشید دل دریا رو گرم می کنه.اما دریا خوب می دونه آسمون دوباره زود ابری می شه.فردای هوای بارونی می تونی غم قطره قطره بارون دیشب رو که به قطره قطره غم دریا اضافه شده رو ببینی ودریا آروم اما پر فریاد بی صداست .دریا غمش رو باید تو چی بریزه؟دریای دریا کی می شه؟یادم نره بازم باید دریا باشم تاغم ها مثل سنگها تو من غرق بشن نه من تو سنگه خرد بشم.باید دریا باشم چون آسمون به وسعت دل دریا نیاز داره حتی اگه خودش یه آسمون دریا باشه......
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط محبوبه
|
اپیزود اول
چن وقت پیش که نه زیاد دیر بود و نه زیادم زود توی یه دوره آموزشی مربی بودم. توی تمام نیروهایی که آموزش می دادم یکی بود که خداییش باهاش حال می کردم! یه آدم واقعا مظلوم و ساکت و بی ادعا و واقعا بی ریا. شنیده بودم اگه خاطرم مونده باشه و درست بگم از کردستان یا آذربایجان غربی اومده بود. بسیجی بود. یکی از همونا که مردم واسشون تاریخ مصرف قائل می شن. آموزش دید. گواهی گرفت. شماره و آدرس داد. رفت... ****************************************************** اپیزود دوم کومله ها میان توی ده. پرچم ایران رو پایین میارن و آتیش می زنن. یه بسیجی میاد و دست خالی فراریشون می ده. پرچم ایران رو می بره بالا و پرچم کومله ها رو پایین میاره. باز کومله ها میان و باز ماجرا تکرار می شه. ۲۹/۱۲/۱۳۸۴ و این ماجرا به ستاد فرماندهی سپاه منطقه گزارش می شه. دستور اینه: بگیرشون و نذار فرار کنن و بیار تحویل بده. اما اونا مسلح هستن. می پرن روی موتور و رگبار گلوله اس که می باره. اون جوون بسیجی هم نشونه می ره و یکی رو می کشه و یکی دیگه رو زخمی اسیر می کنه. اسمش نادر لطفیه. همون جوونیه که بهش آموزش می دادم. بهش یاد می دادم با کالیبر ۹ و ۴۵ چطوری بزنه.همونی که بهش یاد دادم قبل از جنبیدن طرفش با مگنوم نعش تولید کنه. همونی که بهش کلت کشی و رهایی آموزش دادم. بازداشت شد. کومله ها گفتن خرج می کنیم و وکیل می گیریم تا اعدام شه! ******************************************************* اپیزود سوم. دادسرای نظامی اون جوون رو مقصر حادثه معرفی می کنه. محکومش می کنن به اعدام. اسمش؟ نادر لطفی... آدمی که افتخار می کنم مربیش بودم. کاش اون روز جای کالیبر ۹ و ۴۵ بهش تیراندازی با سلاح انفرادی کلاش رو یاد داده بودم تا اون یکی رو هم بزنه.کاش اونجا بودم. حالم از خیلی چیزا بهم خورد...
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
* توضیح: این یادداشت رو ۲۹ فروردین نوشتم.
هیچوقت خاطره نویسی نکردم. با اینکه دو سه باری دفتر خاطرات خریدم. اما بجز نظر و ایده چیزی ننوشتم. نمی دونم چرا از خاطره نویسی بدم میاد؟. الآنم نمی خوام خاطره بنویسم. چون ایمان دارم خاطره باید توی دل بمونه. مخصوصا اگه اون خاطره کلا واست قداست داشته باشه. من آدمی هستم که خاطره هام تموم زندگی منو تشکیل می دن. خاطره های من واسم حکم مربی زندگیم رو دارن. به خاطر خاطره های مقدسمه که دارم زندگی می کنم. چه قبلا که عینیت داشتن. چه حالا که حسرت هستن و یا فردا که تبدیل به عطش می شن... هر اتفاقی می تونه واست خاطره باشه. هر لحظه از زندگی می تونه واست خاطره ساز باشه. اما مطمئنم توی زندگی همه ما آدمها یه خاطره هست که موندگاره. اما بسته به نوع ما می تونه موثر و جاوید ویا مثل بارون بهاری و زودگذر باشه... خاطره زیاد دارم. اما فقط یه خاطره هست که می دونم هر وقت بعدها ازش یاد کنم با بغض لبخند می زنم. خاطره ای که تقریبا نصف عمرمو تشکیل داده. این داستان امروز ساعت سه و هشت دقیقه و بیست و سه ثانیه تبدیل شدن به قشنگترین و بهترین خاطره تمام زندگی من. نمی دونم کی هستی یا اصلا فرم زندگی و باورهات چیه؟ اصلا واسم مهم نیست برداشتت از این نوشته من چیه؟ فقط دوست دارم این حس خرد کننده عجیبم رو توی این روز بنویسم. روی حرفم تو نیستی! چون دقیقا داری چیزی رو می خونی که اصلا به تو مربوط نمی شه و کاملا خصوصیه! حریم منه! تو داری یه نامه پست نشده رو می خونی که هیچ حاصلی برات نداره. نه می تونی مسخره کنی چون نمی شناسیم و نه دل بسوزونی که بی فایده اس! حتی نمی تونی سوء استفاده کنی که احمقانه اس!!! امشب دریده ترین شب زندگی منه! امشب یقین کردم که تنها هستم و تنها گذر می کنم. پس بذار نامه خودم رو شروع کنم...
عزیزم! سلام! امشب با وجود قولی که به خودم داده بودم از دور نگاهت کردم! از اینکه شاد بودی خوشحالم و از اینکه فقط یه خاطره ازت به دلم می مونه گریه کردم! وقتی پیامت رو خوندم که باید بری عهد کردم که عین یه حباب محو بشم. ساعت ۳۰/۱۲ شب بود که موتورم رو روشن کردم تا بیاد اولین روزت توی زندگیم و به احترام خاطره جا موندت توی این شهر مرده چرخ بزنم. نمی دونم و باورم نمی شه چی شد که سر از کوچه شما درآوردم؟! وقتی خواستم به عهدم وفا کنم و به حرکتم ادامه بدم توی ترافیک بدرقه کننده هات گم شدم! سرم درد می کرد! حس می کردم معده ام توی دهنمه! انگار که اصلا رانندگی بلد نباشم نتونستم خودم رو از اون مهلکه خلاص کنم. باز خوردم زمین! بازم مثل روز اول ! نمی فهمیدم چی کار دارم می کنم؟ خیلی گیج بودم. فقط دوست داشتم گریه کنم. نمی دونم چرا؟! اما فقط می خواستم گریه کنم. وقتی نشستم کنار باغچه کوچه تا حالم سر جاش بیاد تو رو دیدم که داشتی می رفتی... نگاهت به موتور افتاد. اما قبل از اینکه دیر بشه پشت درخت قایم شده بودم! گریه کردم. هم گریه کردم و هم خندیدم... خیلی خوشحال بودم و هستم که می خندیدی. از اینکه سرخوشی. از اینکه تنها نیستی. از اینکه مثل من نیستی.. تو نمی دونی و نمی تونی بفهمی که جاموندن چقدر سخته؟ من همیشه جا موندم و اینبار هم موندم. خیلی بد جا موندم. اما این جا موندن رو محترم می دونم. جاموندن و نرفتن بهتر از سربار بودنه. امیدوارم هرجا که می ری و موندگار می شی جات باشه. یعنی اونقدر که رگ و ریشه ات متعلق به اونجا بشه. چه عیبی داره که منم با افتخار بگم جا موندم؟! خیلی سخته واسم. شاید واست مسخره باشه اگه بگم حتی توی اون مدت دوری و قهر هم واست کادوی تولد می خریدم و عیدی کنار می ذاشتم. آره! هنوزم اونا رو دارم. به خدا هرسال بعد از امشب هم همینکارو می کنم. اما از خدا می خوام که هیچ وقت برنگردی! همین رفتنت واسه من مایه خوشیه. عکست رو یادگاری نگه می دارم. اما هیچوقت بهش نگاه نمی کنم. گذاشتمش توی یه پاکت تا نبینمش. می خوام یادگار باشه. نمی بینمش چون سهم من نیست! باور کن حتی عکست هم سهم من نیست. هنوزم گیجم! نمی دونم چطوری و از چی بنویسم؟ فقط خدا می دونه که چیا خواستم بگم و فرصت نشد. کاش بد بودی! اگه بودی حسرت به دلم نمی موند! همیشه با خوبی همراه بودی. گاهی حرفهای منو نمی فهمیدی. نمی فهمیدی که چقدر درد دارم و تو ابلهانه مثل بچه ها لبخند می زدی که منو می فهمی و من از این همه سادگیت می مردم از خنده! خیلی پاکی و ساده! خیلی یه رنگی و صادق! به خاطر همیناس که مطمئن باش اگه جونم روهم از من بگیرن هیچوقت نمی تونن یاد تو و خاطره تو رو ازم بگیرن. هرجا که رفتی و موندگار شدی خدا باهات باشه و موندگار خونه ات. این تنها آرزوم بوده و بس... آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست... هر کجا هست خدایا به سلامت دارش... عزیزم! از این به بعد به احترام تو به هر نوزادی که لبخندی مهمونم کنه یه بوسه هدیه می دم. چون باور دارم تولد هر انسانی تولد یه خاطره اس. کاش این گریه لعنتی فرصت تمرکز و نوشتن می داد. اما ادامه این نوشته رو سالها بعد با لبخند توی دلم و ذهنم ادامه می دم. از خدا گرفته بودمت و به همون خدا سپردمت. آرزومند آرزوهای سپیدت... مهرپویا
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
|
|