چندی است توجه برخی از جوانان به عرفانهای هندی و فرقههای صوفیانه جلب شده است؛ نظر اسلام درباره این فرقهها اعم از تصوف، درویشی، هندی و سرخپوستی چیست؟
پیش از پاسخ به این پرسش مناسب است در ابتدا تعریف تصوف و عرفان و شرایط ورود به آن را بیان كنیم و آن گاه درباره فرقههای جدید و قدیم تصوف سخن بگوییم.
تصوف به معنای پوشیدن لباس پشمین است و در اصطلاح، پاك كردن دل از آلودگیهای نفسانی و آراستگی به پاكیهای باطنی است. برای تصوف، تعاریف متعددی بیان شده كه جامع آن تعاریف، از ابن عربی، قهرمان بزرگ عرفان و تصوف است كه آن را به «وقوف به آداب شریعت، ظاهرا و باطنا» معنی كرده است كه «آن عبارت از تخلق به اخلاق الهی است».1 همچنین عرفان به معنای شناسایی است و در اصطلاح، نام علم الهی است كه هدف و مقصود آن، شناخت حق و اسما و صفات آن از طریق كشف و شهود است.
جامعترین تعریف از عرفان را قیصری، عارف نامی دوره اسلامی ارائه داده است. وی مینویسد: «علم به خداوند سبحان از حیث اسماء، صفات، مظاهر او و شناخت حالات مبدأ، معاد، حقایق عالم و چگونگی رجوع این حقایق به حقیقتی یگانه ـ ذات احدیت ـ و همچنین شناخت راه سلوك و مجاهده برای خلاصی نفس از تنگناهای قیود جزئی ـ دنیا و شهوات ـ و اتصاف آن به صفت اطلاق و كلیت - پاكی كامل و شهود در مرحله فنا و بقا».2
در تعریف قیصری به خوبی مشخص است كه عرفان دارای دو بال است كه از آن به عرفان نظری و عرفان عملی تعبیر میشود. عرفان نظری، علم به حقایق و معارف ناب است كه همه آنها به شناخت حق سبحانه، اسما و صفات باز میگردد و عرفان عملی، سیر و سلوك در راه رسیدن به كمالات معنوی، اتصال به خداوند و رهایی از مادیات، با هدف دور كردن دل از انحطاط و رسیدن به تكامل شایسته آن است. با توجه به این تعریف، عرفان عملی، مقدمه عرفان نظری است؛ زیرا ابتدا باید با قدم صدق و با اخلاص تمام، قلب را از اغیار پاك كرد تا به مرحله شهود رسید تا حقیقت آن گونه كه شایسته است، بر سالك جلوهگر شود. از این دیدگاه، راه عرفان، راه عمل بیچون و چرا به همه دستورات شریعت و بالا رفتن از نردبان سلوك ـ از ظاهر به باطن ـ و دل را كه حرم الهی است، از بتهای خودساخته پاك كردن است.
به تعبیر دیگر، عرفان هم عمل به ظاهر دستورات الهی است و هم پاك كردن قلب است و هر دو برای عارف لازم و ضروری است. آری، اصل، پاك كردن و نورانی كردن قلب است، تا سالك دارای قلبی صیقل خورده و صاف شود و حقایق در آن جلوهگر شود. در این صورت است كه همه اعمال و رفتار ظاهری و دستورات ریز و درشت شریعت، مفهوم پیدا میكند و به همراه، آن اعضا و جوارح عارف نیز نورانی میگردد. این معنایی است كه همه عارفان و متصوفه بر آن اتفاق نظر دارند. نمونه آنها خواجه عبدالله انصاری است كه در مقدمه كتاب منازل السائرین - كه مهمترین و اصلیترین كتاب و دستورالعمل در عرفان عملی است - میگوید:
«انسان به نهایات ـ فنا و بقا و در نهایت توحید ناب - نمیرسد؛ مگر این كه بدایات را به طور صحیح پشت سر گذارده باشد و طی كردن صحیح بدایات، تنها در صورتی است كه (اولاً) اخلاص كامل باشد و هر كاری تنها برای خدا انجام شود؛ (ثانیاً) از سنت و شریعت متابعت كامل شود و هیچ كاری انجام نشود؛ مگر این كه در سنت وارد شده باشد؛ (ثالثاً) نهی الهی جدی گرفته شود؛ (رابعاً) در مواجهه با مردم، حرمت آنها رعایت شود و با شفت و مهربانی، با آنها سخن گوید و نه تنها كَل آنها نباشد كه باری از دوششان بردارد و (خامساً) از هركس و هر چیز كه وقت را از بین میبرد، فاصله گیرد و از هر كس كه قلب را به فتنه میاندازد، دوری كند».3
با این مقدمه روشن میشود كه اصل اولی در تصوف و عرفان، عمل خالصانه و كوشش مجدانه و مستمر در انجام دستورات الهی و شریعت محمدی است كه در این صورت، قلب نورانی میشود و به حقیقت توحید میرسد. هر فرقه و نحلهای كه ادعای عرفان و تصوف دارد، باید با این عیار محك زده شود. افسوس و صد افسوس كه در برابر عرفان اصیل و تصوف ناب، عرفان دروغین و صوفیگری حیلهگرانه از بازار و رونق خوبی برخوردار است؛ به طوری كه صدای همه عارفان حقیقی را درآورده است. خواجه عبدالله در همین كتاب مینویسد:
«مردم در این وادی سه گروهند؛ مردمی كه بین بیم و امید حركت میكنند ـ اعمال و اشتباهات خود را میبیند؛ بیم بر ایشان مستولی میشود و لطف و رحمت بیكران الهی را مشاهده میكنند؛ امیدوار میشوند ـ بر این گروه، نسیم محبت وزیدن میگیرد و در عین حال كه در مصاحبت حیاء هستند ـ حیاء مانع از آن است كه دعوی محبت كنند ـ این گروه را مرید مینامند.
گروه دوم، اهل جذبهاند كه با جذبه عنایات الهی از وادی تفرقه به خانه امن جمع و قرب الهی رسیدهاند و آنها مراد نام دارند.
اما گروه سوم اهل دعوی باطلند و هم خود در فتنه افتادهاند و هم دیگران را به فتنه میاندازند».4
آری، سیر و سلوك و رسیدن به حقیقت عرفان، سخت و نیاز به تمرین، ریاضت مستمر و دائمی دارد؛ اما ادای تصوف درآوردن، بسیار آسان است و متاسفانه همه فرقههای صوفیانه و درویشی امروزی، حیلهگری و تزویر و تقلید مضحك است كه نه عارفان حقیقی آن را بر میتابند و نه عقل بر آن صحه میگذارد و نه نقل آن را تأیید میكند و بهطور كلی، از نظر اسلام مردود هستند. عرفان، تحت «تأثیر مواد مخدر»5، رقصهای صوفیانه و آن گاه آب و چای و نسكافه و میوه و تجدید آرایش زنان جوان و صحبت از ریمل جدیدی كه به تازگی به بازار آمده است كه هر چه گریه كنی، سر سوزنی اثر در زیر چشمهایت باقی نمیماند و خلاصه تا صبح خواندن شعر و گوش دادن به موسیقی و سماع (رقص) و از حال رفتن و آن گاه تا ظهر خوابیدن و فرار از بحثهای عقلانی و گریز از سیاست6 و انواع تردستیهای ساحرانه و ماهرانه و گرایش به عرفان سرخپوستی و هندی كه وجه مشترك همه، اباحهگری، لاابالیگری و بیقیدی نسبت به ملزومات شریعت و عرفان حقیقی است، از سویی حكایت از عطش فطری بشر به معنویت دارد و از سوی دیگر، انحراف و وارونگی معنویت در دوره جدید است كه شیادانی از این عطش سوء استفاده میكنند و جوانان را به سمت محفلهایی این چنینی میكشانند كه نتیجه آن جز خواب گران و دوری از هدف متعالی عرفان، چیزی نیست. آری، انسان امروزی، تشنه هر چیزی است كه بتواند او را از فضای تنگ و خفقان آور مادهگرایی نجات دهد؛ اما صد افسوس كه دغل بازان با استفاده از این عطش، عرفان دروغین و حیلهگرانه و وارونه را به خورد آنها میدهند.
ایجاد دكان تصوف و درویشی از دیر زمان در جامعه ما رواج داشته و به موازات عرفان ناب جلو آمده است و فرقههای متعدد دراویش و صوفی در جای جای جامعه ما رونق داشته است و چون رسیدن به عرفان ناب سخت است و نیاز به تمرین، تلاش شبانهروزی و التزام كامل به شریعت داشته است، تصوف حیلهگرانه از رونق بیشتری برخوردار شده است؛ زیرا با تنبلی و بیكارگی نسبتی تام داشته و سادهانگاران را به خود جلب كرده است و به تعبیر صاحب كتاب تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام كه در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم نگارش یافته است، «همت ایشان جز شكم نبود...از حرام احتراز نكنند و ایشان را نه علم باشد و نه دیانت...هیچ كس دون همتتر از ایشان نباشد».7
خواجه شیراز، آن عارف دل سوخته، در برابر چنین دكانهایی مینالد و میگوید:
نقد صوفی نه همین صافی بیغش باشد
ای بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
در دوره ما كه معنویتگرایی افراطی در تقابل با مادهگرایی افراطی در سراسر جهان رواج یافته است و با صفت غربزدگی و مد روز غربی و با الفاظی چون یوگا، ذن، عرفان سرخ پوستی، زرد پوستی و هندی و با مایههایی از اشعار مولوی، حافظ و عطار به جامعه ما سرایت كرده است، پاسخی به بحران معنویت و هویت میباشد و در حقیقت نوعی نیهیلیسم منفعلانه است و بلكه نوعی قد علم كردن در برابر دین ناب و عرفان ناب است و این، صفتی شیطانی است كه سكه تقلبی را به جای اصل به جوامع بشری عرضه میكند تا عرفان دروغین را كه در حقیقت ضد عرفان و معنویت حقیقی است، به جای اسلام و شریعت محمدی و عرفان برخاسته از آن بنشاند و چه خوش گفت:
این مدعیان در طلبش بیخبرانند
آنان را كه خبر شد، خبری باز نیامد
آری، تنها راه چاره، بازگشت به عرفان ناب اسلامی است كه آن از بطن شریعت میگذرد؛ یعنی تا زنده هستیم، دوری از همه محرمات، عمل به همه واجبات، دستورات الهی و تلاش در تحصیل اخلاص، با توجه تام به اصل ولایت و متابعت تام از امام معصوم؛ آن گاه است كه توفیق الهی رفیق راه میشود و راه را به همراه راهبر به ما مینمایاند؛ «من جاهد فینا لنهدینّهم سبلنا»8 و در هر صورت مقدمه سیر و سلوك، شناخت دستورات الهی و متابعت همیشگی تا پایان عمر از آن است كه در زبان عرفا به شریعت تعبیر میشود. عارف نامی، سید حیدر آملی مینویسد: «شریعت، اسم موضوع، برای راههای الهی است كه مشتمل بر اصول و فروع آن، رخصتها و واجبات آن، و نیكوییها و نیكترهای آن است...پس بدان شریعت، تصدیق افعال پیامبران قلبا و عمل به موجب آن است...».9
پینوشت
1. سید جعفر سجادی، فرهنگ معارف اسلامی، ج: 2 ص: 77، شركت مؤلفان و مترجمان ایران، چاپ نخست، تهران 1362.
2. سید یحیی پثربی، عرفان نظری، مركز انتشارات دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم، چاپ نخست، قم 1372، ص 232.
3. خواجه عبدالله انصاری، منازل السائرین، با شرح كمال الدین عبدالرزاق قاسانی، تصحیح: محسن بیدارفر، انتشارات بیدار، چاپ دوم، قم 1381، ص 18 - 19؛ شارح در تعریف اخلاص میگوید: «امتثال امر الهی به آن چه در شریعت آمده، بدون توجه به عمل و بدون چشمداشت عوض و غرض، و تنها برای خدا و لوجه الله».
4. همان، ص 19؛ شارح دانشمند كتاب در تفاوت مراد و مرید میگوید: «مراد اهل جذبه است و مرید اهل سیر و سلوك. مراد محبوب المراد است كه بدون نیاز به سیر و سلوك، جذبه او را در میرباید؛ همانند انبیا و ائمه سلام الله علیهم؛ اما مرید، اول سلوك میكند و آن گاه جذبه او را میرباید» (همان، ص 17).
5. سید حسین نصر، معرفت و معنویت، ترجمه انشاءالله رحمتی، دفتر پژوهش و نشر سهروردی، چاپ نخست، تهران 1380، ص 213.
6. صوفیان آپارتمانی، روزنامه شرق، جمعه 26 فروردین 1384.
7. سید مرتضی بن داعی حسنی رازی، تبصرة العوام فی معرفة امقالات الانام، تصحیح عباس اقبال: انتشارات اساطیر، چاپ دوم، تهران 1364، ص 132 - 133.
8. عنكبوت(29)، آیه 69.
9. جامع الاسرار و منبع الانوار، تصحیح هانری كربن و عثمان یحی، انتشارات انستیتو ایران و فرانسه، ص 343 - 345.
1. معیار عرفانی بودن در تجارب متعالی
در زبان فارسی در برابر واژگان انگلیسی( (Mysticismو (Mystical) به ترتیب معادلهای فارسی «عرفان» و «عرفانی» را نهادهاند و این خود اتفاقی عجیب و غریب در دنیای ترجمه محسوب میشود؛ زیرا واژگان انگلیسی بالا کمتر با معرفت و عرفان و بیشتر با امور راز آمیز و عجیب و غریب قرابت معنایی مییابند؛ به همین سبب شاید واژگان لاتین (Gnosticism) و ( (Gnosticگزینههای مناسب یا مناسبتری به ازای معادلهای فارسی و عرفان و عرفانی تلقی شده و میشوند.
واژه ((Mysticism از واژه لاتین (Mysticus) و واژه یونانی Mustikos)) مشتق شده است. از دیدگاه یونانیان، صفت عرفانی به کسی اطلاق میشد که به تازگی در سلک یکی از ادیان باطنی درآمده بود. گرچه اتیمولوژی یا تبارشناسی واژگان اغلب مفید واقع میشود، ولی در خصوص واژه عرفانی باعث گمراهی میشود. این اشتقاقها شاید برای ما این باور را ایجاد کند که عرفان، امری مرتبط با اعمال دینی باطنی محسوب میشود و این خود باعث آن میشود که درباره عرفان و عرفانی به عنوان امری رازآمیز و عجیب و غریب دچار سوءتفاهم شویم.
معنای لغوی و تحتاللفظی ((Mustikos عبارت است از «دهان دوخته» و «مهر بر دهان زده» که به معنای سکوت اختیار کردن در مورد آن دسته از حقایق دینی است که فرد اخذ کرده است. با این حال نه عرفانهای شرق و غرب عالم کاملاً باطنی و مستور بوده و نه عارفان معمولاً در برابر بیان تجارب عرفانی خویش سکوت اختیار کرده و دهان بردوختهاند؛ در نتیجه بین «معرفت باطنی» که تنها برای اهلش فاش گفته میشود و «بیان ناپذیری» تجربه عرفانی تفاوتی بارز وجود دارد. آنچه باطنی است میتواند به کسوت الفاظ درآید و برای افراد برگزیده بازگو و شناخته شود؛ ولی تجربه عرفانی هرگز از این راه قابل شناخت نیست.
واژهنامه انگلیسی آکسفورد واژه «عرفانی» را بهصورت «اتحاد معنوی انسان با خدا از راه تعالی یافتن قوه ادراک وی» تعریف کرده است که مبنای مناسبی برای کاوش و پژوهش در ادبیات، متون و مآخذ غربی در این خصوص میتواند باشد؛ ولی باید به گونهای اصلاح و تعدیل شود تا بتواند شامل حال عارفانی نیز بشود که مدعی اتحاد با حقیقتی غیر شخصی مثل «واحد» فلوطین یا «برهما»ی هندو هستند. هم فلوطین و هم گروهی از هندویان بهویژه پیروان ادوایتا ودانتا بر این باورند که در تجربه عرفانی، هویت فردی بهطور کامل ذوب و منحل میشود و با حقیقت نهایی اتحاد مییابد. عارف شهیر مسیحی در قرون میانی، مایستر اکهارت، بهترین نمونه این دیدگاه در سنت مسیحی است. در اصطلاح فلسفی، این نوع عرفان متضمن آن چیزی است که «تک انگاری مطلق» نامیده میشود و مدعی است که همه حقیقت، واحدی الاهی و نامتمایز است و اشخاص و اشیای جهان، تجلیات آن حقیقت یا در نهایت، موهوم هستند؛ چنانکه در این بیت عرفانی از عارفان مسلمان نیز بدان اشاره شده است:
کل ما فی الکون و هم او خیال او عکوس فی المرایا اوظلال
گرچه عارفان در تعبیر از حقیقت نهایی، راههای متفاوتی رفتهاند، ولی همگی بالاتفاق، تجربه عرفانی را بیان ناپذیر میدانند؛ یعنی همان خصلتی که با تعبیر «تعالییافتن قوه ادراک بشری» پیش از این از آن یاد شد.
بنابراین برای یک تجربه عرفانی میتوانیم دو شرط لازم که فقط در کنار یکدیگر کافی خواهند بود، در نظر بگیریم: اتحاد با حقیقت نهایی و بیانناپذیری، تعابیری از قبیل «وما رمیت اذ رمیت» یا «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» در عرفان اسلامی؛ همچنین تعابیری مثل «نه من بلکه مسیح» در عرفان مسیحی، «نه من بلکه آتمان یا برهمان» در سنت هندویی و «نه من بلکه ماهیت بودا» در سنت بودایی که همگی حاکی از دو خصلت اصیل پیشگفتهاند.
بنابراین تجربه کلی زیبایی، «عرفانی» نمیتواند بود؛ زیرا فقط با معیار بیان ناپذیری سازگاری دارد. معمولاً ما مدعی آن نیستیم که با موضوع یا متعلق زیبایی متحد شدهایم. همانند اغلب تجاربمان، تنها وحدت موجود همانا دریافت واحد از اشیای زیبا است. بسیاری از تجارب ما متضمن بیخود شدن از خود است؛ ولی عرفانی خواندن این تجربهها حتی در آن دسته از تجربهها که از شدت و کیفیت زیباشناختی بالایی برخوردارند، نادقیق و نامفید خواهد بود.
معمولاً وقتی میگوییم کتابی، دینی یا فلسفهای «عرفانی» است، منظورمان این است که عمیق، فوقالعاده، نظری، مابعدالطبیعی، باطنی یا به وضوح فلسفی است. بهویژه خلط میان «مابعد الطبیعی بودن» و «عرفانی بودن» مرسوم است. از نگاه یک فیلسوف رسمی، مابعدالطبیعه صرفاً مطالعه هستی یا واقعیت است که از باور به مادی بودن موجودات تا معنوی یا روحانی بودن موجودات را شامل میشود. مطابق با تعریفی که پیش از این از «عرفانی» ذکر کردیم، صرفنظر از بودیستها و فیلسوفان چینی نظیر «زوانگ زی»، اغلب عارفان گرچه مابعدالطبیعهای را مفروض میگیرند، ولی این ما بعدالطبیعه، سیستم تکانگاری کاملاً خاصی است که بر نوعی اتحاد بیان ناپذیر با حقیقت معنوی استوار میشود؛ برای نمونه برخی عارفان مسیحی از ذوب شدن خویش در وجود مسیح یا خدا سخن گفته و گاه مدعی شدهاند که عیسی مسیح در برابر آنها ظاهر شده و با آنان سخن گفته است. در اینجا تمییز این دو ادعا از یکدیگر و عرفانی دانستن اولی و خیالبافی خواندن دومی بسیار ضروری است؛ در غیر اینصورت «عرفانی» بودن مفهوم خود را از دست خواهد داد؛ همچنین گرچه برخی تکنیکهای مراقبه و تمرکز به حصول تجارب عرفانی میانجامد، ولی ارتباطی ضروری میان مراقبه و عرفان وجود ندارد. در بودیسم نخستین دو نوع مراقبه وجود داشته است: مراقبه سکوت و سکون (Samatha bhavana) و مراقبه بصیرت و فراست (ipassana bhavana)، نوع اول به منظور خاموشسازی هیجانات، بازداری آدمها از خواهشهای نفسانی و به اوج رساندن حساسیت در برابر همه جانداران طراحی شده است. تکنیک دوم بیشتر عقلانی بوده و در Prajna به بار مینشیند که عالیترین صورت معرفتی دریافت شده از سوی بودا است. این معرفت، متشکل از معرفت پیشین بنیادینی است که میتواند با تعابیری از قبیل «همه چیز ناپایدار است» یا «آتمان وجود ندارد» بیان شود. بدیهی است که مطابق تعریف پیشین عرفان، هیچیک از ایندو نوع مراقبه نمیتواند به «تجربه عرفانی» بینجامد. دست کم به دو دلیل Prajna معرفتی عرفانی نیست: نخست اینکه پراجنا، معرفت به واقعیت تغییر یافته هزاران حادثه گذرا است و دوم این که پیش فرضش این است که فراوان گفتنی است و آشکارا بیانناپذیر نیست. با وجود مفهوم Dharmakaya)) یا پیکر جهانی بودا، بودیسم ماهایانا قادر به برقرارسازی ارتباط بین مراقبه و عرفان نیست؛ البته این مفهوم در نوشتههای بودایی نخستین یافت نمیشود.
از سویی دیگر کتابهای مورد علاقه عموم از قبیل «تائوی فیزیک» و «سماع گران وولی» گرچه در معرفی عجایب و غرایب فیزیک معاصر نقش مؤثری داشتهاند، ولی نویسندگان آنها در توصیف فیزیک معاصر بهعنوان «عرفانی» راه خطا پیمودهاند. «فریتیوف کاپرا» و «گری زوکاف» ضمن مقایسه فیزیک معاصر با فلسفه و عرفان آسیایی، به نادرستی از واژه «عرفان» مدد میجویند؛ در حالیکه شاید بهرهگیری از واژگان «کلیت باورانه (holistic) یا «انداموار» (Organic) به جای «عرفانی» (Mystical) مناسبتر و برای مقصود آنها وافیتر باشد.
یکی دیگر از حوزههای مطالعاتی مرتبط با عرفان و تجارب عرفانی که به ناچار خود را درگیر اینگونه تجارب و تعیین ملاک عرفانی بودن آنها ساخته است، حوزه روانشناسی عرفانی یا تجربه عرفانی است که با بهرهگیری از شیوههای متداول تحقیقات روانشناسی تجربی و فیزیولوژی اعصاب و همچنین توصیف و تحلیل رویکردهای بیولوژیک، نورولوژیک و حتی فرا روانشناسی، دستاوردهای عظیم و جالب و در عین حال پیچیدهای در خصوص ماهیت، ویژگیها و عوامل ایجاد کننده تجربه عرفانی فراهم آورده است. این تحقیقات که عمدتاً مبتنی بر آثار و آرای «ویلیام جیمز» و به ویژه اثر گرانقدر وی «تنوع تجربه دینی» (Yarieties of Religious Experience) و نیز حاصل کوششهایی است که محققان پس از وی از قبیل «رودولوف اوتو»، «آبراهام مزلو»، «دیوید لوکوف»، «آرتور دایکمن»، «والترتی استیس» و دیگران در زمینه تحقیق تجربی «عرفان» به عمل آوردهاند، طیف گستردهای از مفاهیم و روشهای روانشناسی و قلمروهای گوناگونی از علوم شناختی و روانشناختی را درگیر کردهاند. روانشناسی عمقی، روانشناسی فرا شخصی، روانشناسی فرا طبیعی، فرا روانشناسی، فلسفههای معطوف به حالات و رخدادهای ذهنی و نفسانی از قبیل فلسفه نفس، فلسفه ذهن و گوشهای از مطالعات و پژوهشهای مربوط در این زمینهاند. جالب آنکه در هر یک از این قبیل مطالعات و نیز در تفسیر هر یک از دانشمندان و محققان تجربه عرفانی، ماهیت این تجربه و ویژگیها و شاخصههای آن به گونهای خاص و از رویکرد و زاویهای ویژه مورد مطالعه و تحلیل قرار گرفته است.
جالب آنکه در بیشتر مآخذ مربوط به این پژوهشها، ویژگیهای اصیل و اصلی تجارب عرفانی همانهایی قلمداد شدهاند که پیش از این یاد کردیم: اتحاد با امر متعالی و مطلق و بیان ناپذیری. گرچه برخی از منابع به یکی از این دو و پارهای نیز به ذکر ویژگیهایی دیگر که از دیدگاه نگارنده فرعی و غیرکلی یا غیر اکثری بهنظر میرسند، بسنده کردهاند.
یکی از مهمترین و جالبترین جنبههای پژوهشهای روانشناختی در باب تجارب عرفانی، تفسیر و تحلیل تکنیکهای حصول این تجارب، تعیین آثار و نشانگان بالینی آنها و به ویژه اثر داروهای مؤثر (یا به ادعای کسانی مؤثر) در رخداد حالات و تجربههای عرفانی و نیز بررسی این قبیل تجارب از دیدگاه آسیبشناختی و روانشناسی مرضی و تفکیک و تمییز و طبقهبندی ویژگیهای این تجارب و تجارب مربوط به بیماران رواننژند یا روانپریش به ویژه گروه اسکیزوفرنیک است. در بخش مطالعات دارو شناختی تجارب عرفانی، بهخصوص به طیف وسیعی از تحلیلهای گوناگون و گاه ضد و نقیض در خصوص اثر داروهای گروه LSD)) در رخداد حالات و تجارب عرفانی میتوان اشاره کرد. در این بررسیها با تکیه بر دو اصل لزوم جامعیت شواهد تجربی و اصل بیتفاوتی علی و با رویکردی تحویلنگرانه و سکولار، ضمن تبیین تجربه عرفانی بهعنوان حالتی دگرگون از هشیاریـ که در طی آن شخص خودآگاهی خویش را از دست داده و به احساسی از هستی سرشار از هشیاری عمیقتر و متعالیتر دست مییابدـ به بررسی کلیه عوامل و علل ایجاد کننده یا تسهیل کننده تجارب عرفانی پرداخته و بر طبق معیارهای خویش به ارزیابی صحت و سقم اینگونه تجارب و شایستگی یا صدق عنوان «عرفانی» بر تجارب مورد مطالعه میپردازند و در واقع بحث آسیبشناسی عرفان یا تجربههای عرفانی در همینجا خود را مینمایاند. از قضا بحث از معیار عرفانی بودن تجارب، دقیقاً به بحث آسیبشناسی تجارب عرفانی گره خورده است. بهطور کلی آسیبشناسی عرفان از دو اصل کلی ذیل پیروی میکند:
الف. اصل آسیبشناختی: آسیب عرفانی فرآیندی است که با عدول و تخطی از اصول و عناصر اولیه یک سیستم عرفانی اصیل آغاز میشود، با التقاط و اختلاط با پارهای اصول و عناصر بیگانه با سیستم عرفان اصیل ادامه مییابد و سرانجام با جانشینسازی کامل اصول بیگانه ثانویه به جای اصول اولیه پایان میگیرد.
ب. اصل فازینمایی عرفان: مطابق با این اصل، که نام خود (Fuzzy) را وامدار تحقیقات بدیع ریاضیدان برجسته ایرانی «پروفسور لطفیزاده»، استاد دانشگاه کالیفرنیا/برکلی در زمینه منطق فازی (Fuzzy Logic) است، عرفان از جمله پدیدههایی است که ذاتاً مستعد کارکردهای دوگانه و واجد خصلتهای متقابل و متناقضنما است و این خصلت به این علت بروز مییابد که اینگونه پدیدهها و بهویژه عرفان در مرز ظاهر و باطن و در میانه دنیای درون و برون میزیند و این دوزیستی، ناگزیر هم پای در چارچوب مفاهیم ظاهری و متعارف بشری دارد و لذا انسانی، بیرونی و این سویی است و هم پا را به آن سوی مقولات متعارف بشری میگسترد و در ژرفای عالم اسرار فرو میرود و لذا وجهی فرا انسانی و درونی و آن سویی مییابد؛ البته با آنکه عرفان، هم این سویی و هم آن سویی، یعنی نه یکسره این سویی و نه سراسر آن سویی است، گاه در این میانه، پارهای از خصلتهای این یا آن سو را با تأکید بیشتری به خود میگیرد و آثار آن خصلتها را بهتر مینمایاند و در این حین در حقیقت به دامن این یا آن سو فرو میغلتد و از حد تعادل خارج میشود و اینجا است که اختلال بروز میکند و عرفان آسیب میبیند و آسیب میرساند.
مطابق با دو خصلت اصیل تجارب عرفانی، یعنی وحدتگرایی و بیانناپذیری، رمز و راز اصالت یا اضالت عرفان و حقیقی یا مجازی بودن آن در گرو حفظ تعادل و عدم خروج از جاده اعتدلال و استقامت، یعنی انطباق آن با دو ویژگی اصیل بالا است و بالطبع هرگونه عرفان یا مدعای عرفانی با این معیار سنجیده میشود؛ یعنی هرچه از این نقطه تعادل بیشتر فاصله بگیرد، به همان اندازه از صحت، صدق و سلامت آن کاسته و به آسیبزایی آن افزوده میشود و هرچه به این نقطه نزدیکتر باشد، به همان اندازه به صحت، صدق و سلامت آن افزوده و از آسیب آن کاسته میشود.
کوشش چشمگیر و ارزشمند برخی عارفان در طول تاریخ عرفان اسلامی به منظور آشتی میان «طریقت» و «شریعت» و گره زدن آندو به هم در نقطهای کانونی و طلایی به نام «حقیقت» را نیز در همین راستا میتوان توجیه کرد.
نقطه طلایی حقیقت علاوه بر نقطه تلاقی طریقت و شریعت، شامل دو نقطه تلاقی دیگر نیز میباشد و در واقع کانون «حقیقت» به مثابه معیار بازشناسی عرفانی از شبه عرفانی دارای سه مؤلفه است که عبارتند از: شریعتمداری، عقلگرایی و عرفپذیری و عرفان به دلیل خصلت ذاتاً دوگانه خویش گاه به این نقاط نزدیک و گاه از آنها دور میشود و در همین نقاط فاصله است که شبه عرفانها و شبه عرفانیها پدیدار میشوند و آسیبهای گوناگونی از قبیل آسیبهای اعتقادی، اخلاقی، اجتماعی و روان ــ تنی را به همراه میآورند.
نوع نخست از آسیبها، هم در حوزه مطالعات اسلامی و هم غیر اسلامی، در قلمرو آرای نظری و عقیدتی صوفیان و ناشی از کژرویهای فکری در مباحث مختلف خداشناسی، وجودشناسی، معرفتشناسی، انسانشناسی و جهانشناسی به صورتی خودآگاه و ناخودآگاه پدیدار میشود. این قبیل آسیبها که مهمترین انواع آسیبهای عرفانی به شمار میآید، در طی فرآیندی پیچیده و با گذار از مراحل مختلف تجربه شامل مکاشفه و رؤیت و سپس تعبیر و تأویل ذهنی و تعبیر و تفسیر زبانی به شکلی بالقوه و پنهان، ضمن تهدید سیستم، صاحبان و پیروان آن را نیز تهدید میکند. توجه به گوشهای از اختلاف نظرهایی که در خصوص تفسیر نظریه وحدت وجود، الاهیات اسما و صفات، فنا و بقا، ولایت و ختم ولایت، عشق و مباحث مربوط به آن، تفسیر و تأویل قرآنکریم، تفسیر عذاب و تأویلهای مربوط و … رخ داده است، از عمق و میزان تأثیرات مخرب این دسته از آسیبها حکایت میکند.
دومین دسته از آسیبها، شامل آن آسیبهایی است که ناشی از تخطی سیستمهای عرفانی و صاحبان آنها از قواعد عرفی و هنجارهای زندگی روزمره فردی و اجتماعی بروز میکند. گفتنی است که گرچه گزند این نوع از آسیبهای عرفانی به اندازه نوع پیشین نیست و اتفاقاً به دلیل ماهیت خاص خود، نمود بیرونی و تظاهر علنی بیشتر و تشخیص پذیرتری دارد، اما دامنه ابتلای به آن به علت جاذبه ظاهری عرفشکنی، عادتستیزی و شالوده شکنی در نزد مردم بهویژه عوام یا حتی پارهای خواص، گستردهتر از دو نوع دیگر است.
نوع سوم از آسیبهای عرفانی شامل آن دسته از تجارب است که به صورت اختلالات روانی یا بدنی یا روان ــ تنی و ناشی از کاربرد فنون و تکنیکهای مربوط به ریاضت، مراقبه، مدیتیشن، یوگا، هیپنوتیزم و امثال آنها و نیز استفاده بیرویه از مواد مخدر و داروهای روانگردان، توهم زا و مانند آنها ظاهر میگردد. این نوع آسیبها از شایعترین موارد ثبت شده در کلینیکهای روانپزشکی، روانکاوی، روانشناسی و مشاوره بهشمار میآید و به تصریح پژوهشگران در شمار مخاطره آمیزترین و پیچیدهترین اختلالات روانی قرار دارد.
2. منطق فازی و تجارب عرفانی و شبه عرفانی
در اینجا پرسشی مطرح است و آن اینکه اگر عرفان بالطبع دارای خصلتهای دوگانه متقابل و متناقضنما باشد، پدید آمدن شبه عرفانها و شبه عرفانیها، امری قهری و گریزناپذیر خواهد بود؛ بنابراین تلاقی با نقاط سهگانه شریعت (دین)، عقل وعرف و اشتمال بر دو خصیصه وحدتگرایی و بیان ناپذیری بهعنوان معیار بازشناسی عرفان از شبه عرفان و شرط تحقق عرفان حقیقی چه معنایی میتواند داشته باشد؟آیا آنچه در تحلیل حقیقت عرفان یا به تعبیری عرفان حقیقی و اصیل گفته شد و بهعنوان معیار بازشناسی عرفان از شبهعرفان معرفی گردید، به واقع تناقضآمیز، گمراه کننده و ناقض غرض نیست؟
پیشتر گفتیم که عرفان پا را به فراسوی چارچوبهای متعارف و شناخته شده بشری مینهد؛ در نتیجه خصلتهای متناقضآمیز مییابد و همین خصلت ذاتی تناقضآمیزی، تحیرافکنی و ابهام زایی است که با عنوان خصلت «فازی نمایی» از آن یاد کردیم؛ بنابراین عرفان را میباید در ردیف پدیدههای فازیک بدانیم.
واژه فازی (Fuzzy) نامی است که در سال 1965 ، «پروفسور لطفیزاده» در مقاله خود با عنوان مجموعههای فازی (Fuzzy Sets) برای نخستین بار آن را مورد استفاده قرار داد و بر پایه مفهوم عمیق آن، نخست دنیای منطق، ریاضیات و فنآوری و پس از آن، جهان علم، فلسفه و علوم انسانی را تحت تأثیر شگرف خود گرفت. وی که در آن زمان ریاست دپارتمان مهندسی برق دانشگاه کالیفرنیا را بر عهده داشت، در مقاله خود از منطق چند ارزشی «لوکاسیه ویچ» برای توصیف مجموعهها و گروههای اشیا استفاده کرد و برچسب یا نام «فازی» را روی این مجموعههای گنگ یا چند ارزشی که عضوهایشان به درجات مختلفی به آنها تعلق دارند، نهاد. لطفیزاده با بهرهگیری از این نامگذاری، مفاهیم منطقی و ریاضی مورد نظر خویش را از فضای منطق دو ارزشی رایج در زمان خویش که از دوره ارسطو به این سو به میراث رسیده بود، دور ساخت؛ هرچند به این وسیله خشم شدید علوم و سازمانهای دولتی و مراکز تحقیقی را علیه خود برانگیخت. با این حال این نظریه بدون آنکه از حمایت و یاریهای علمی متداول آن دوران برخوردار شود، رشد کرد و بالغ شد تا آنجا که در طراحی ماشینهای هوشمند و رایانههای پیشرفته به کار گرفته شد و بازارهای تجاری جهان را بهویژه در شرق آسیا به تسخیر خویش درآورد.
در حال حاضر با پیدایش کاربردهای عملی منطق فازی و آشنایی و شناخت بیشتر جهان علم با مفاهیم و اصول فازی، به تدریج مخالفتها به تحسین و تشویق مبدل شده است؛ به گونهای که هم اکنون سالانه صدها کتاب و هزاران مقاله در زمنیه فازی به چاپ میرسد و دهها همایش مختلف علمی در سراسر جهان همه ساله به بررسی وجوه و ابعاد گوناگون این تفکر میپردازند؛ اما معنا و مفهوم فازی چیست؟
«فازی» در معنای کلی عبارت است از «نادقیق بودن». هر چیزی که نتواند بهطور دقیق یعنی مطابق با برخی معیارها یا هنجارهای عموماً پذیرفته شده «دقت» تعریف شود و مرزهای توصیف شده مشخصی در زمان و مکان نداشته باشد، حامل خصلت «فازی نمایی» به شمار میرود. ما در جهانی که همچون رودی خروشان در جریان است و مرتب جلوههای جدیدی از خود بروز میدهد، همواره با استفاده از برچسبهای سفید و سیاه به طبقهبندی پدیدهها میپردازیم؛ اما برچسبها از حالت دقیق به حالت غیر دقیق تبدیل میشوند؛ زیرا همه چیز در حال تغییر است، همواره رشتهای از چیزها تغییر میکند و به چیز دیگری تبدیل میشود، این رشته امتداد یافته یا پاره میشود یا با رشتههای دیگری گره میخورد. با افزایش دقت در نگاه خود به پدیدهها نه تنها نمیتوانیم خصلت خاکستری بودن را از آنها بیرون بکشیم، بلکه برعکس با افزایش دقت، این حالت خاکستری بیش از پیش به آنها تعلق میگیرد. در اینجا مرزبندی دقیق میان پدیدهها و تفکیک و طبقهبندی آنها بر اساس نظام کهن دو ارزشی که مبتنی بر تفکر ارسطویی است، ناممکن میگردد؛ زیرا این مرزبندی وقتی دقیقتر و متعینتر میگردد، بیشتر به ضد خود یعنی مرزشکنی مبدل میشود.
گرچه در نگاه نخست، دستیابی به جایگزین برای حالت دو ارزشی، بسیار دشوار و نامأنوس مینماید، ولی فراموش نکنیم که هرگز نمیتوانیم یک تعبیر دقیق علمی یا ادعایی از بیان واقعیت نظیر درخشش ماه یا سبزی علفزار یا معادله (( E = mc2 را صددرصد به عنوان یگانه تعبیر علمی به اثبات رسانیم. شواهد و مدارک جدید همواره یقین علمی را تا حدی به شک مبدل میسازد. واقعیت این است که مصادیق ایمان علمی و منطق دو دویی ارسطویی با متضادهای خود فقط اندکی تفاوت تقریبی دارد و در نهایت، امکان توجیه نهایی آنها با منطق رایج دو ارزشی وجود ندارد. اما به راستی هیچ جانشینی برای قواعد خشک سیاه و سفید علم و منطق نداریم؟ واقعیت آن است که جدا شدن از علم و منطق سمبلیک، مانند روآوردن به سخنان غیرمنطقی و گزافهگویی و مهمل بافی است؛ حتی اینشتین نیز جایگزینی برای حالت دو ارزشی نداشت؛ ولی تأمل در نمونههای فراوانی از پدیدههای جهان، نشان دهنده واقعی بودن جوهر فازی نمایی است. چیزهای فازی در واقع شبیه غیر چیزهای فازی هستند؛ بنابراین چیزهای فازی، مرزهایی نامشخص و در هم با متضاد خود، یعنی غیر فازیها دارند. هر قدر چیزی به متضاد خود بیشتر شبیه باشد، فازیتر است. در فازیترین حالت، یک چیز مساوی با متضاد خود خواهد بود. لیوان پر و لیوان خالی، یونانی که میگفت همه کرتیها دروغ میگویند که هم دروغ میگوید و هم دروغ نمیگوید و نمونههای دیگر. جالب آنکه خصلت فازی نمایی، تناقضهای کهنه اندیشه غربی را حل کند و دریچههای جدیدی به بیکرانه ریاضی میگشاید و تفسیری مناسب و موافق با اندیشههای شرقی بهویژه اندیشههای عرفانی فراهم میآورد.
نتیجه گیری و پیشنهاد
اگر بهعنوان پایه بحث حاضر بپذیریم که سه مقوله شریعت (دین)، عقل و عرف، پدید آورنده سیستم متعارف بشری و شکل دهنده جهان بیرونی و این سویی ما است، با توجه به ماهیت فراروند و ظاهر گریز عرفان با دو وضعیت روبرو خواهیم بود: در نسبت با شریعت از سویی با عرفانی روبروییم که هم، پا را فراتر از حریم دین و شرع میگذارد و هم ملتزم به آن باقی میماند و در عین حفظ ظاهر به باطن راه میبرد و از سویی دیگر با عرفانی که خود را از شریعت میرهاند و التزام بدان را از دست میدهد. در حال نخست، عرفان به معنای تعمیق شریعت و پیوند ظاهر دین به باطن آن است و در حالت دوم، عرفان از مرز شریعت عبور میکند و دین را وا مینهد و پیوند با ظاهر را به قیمت کسب باطن از کف میدهد.
در نسبت با عقل از سویی با عرفانی مواجهیم که فراتر از عقل و احکام آن است؛ ولی به این معنا که آن را تعمیق میبخشد و مرزهای ظاهر آن را میگسترد و با ظاهر به فراسوی باطن پر میگشاید و از سویی با عرفانی که خود را از قید و بند عقل و لوازم آن رها کرده، از حریم ظاهری آن میگریزد و در واقع با انکار منطق و عقل متعارف، خود را بهطوری ورای طور عقل میکشاند.
در نسبت با عرف و عادت نیز از سویی با عرفانی که به قواعد عرف و آداب ظاهری و هنجارهای فردی و اجتماعی گردن مینهد مواجهیم؛ گرچه به فراسوی آنها نیز میرود و از سویی با عرفانی روبروییم که با بیاعتنایی به قواعد و آداب عرف و عادت پا به وادی عرفستیزی، سهلانگاری و اباحی مسلکی مینهد.
همانگونه که ملاحظه شد، عرفان در حالت نخست، عرفانی حقیقی و متعادل است؛ زیرا ظاهر و باطن را توأمان خواستار است و یکی را به قیمت دیگری از دست نمینهد و التزام به یکی را بدون پاسداشت دیگری نمیطلبد؛ ولی در حالت دوم، عرفان آسیب دیده و آسیبرسان است که در قویترین حالت، ضد شریعت، عقل، عرف، عادت و در ضعیفترین حالت، گریزان از این مقولات است.
پس عرفان اصیل و حقیقی یا همان چیزی که درمعنای واقعی کلمه میتوان آن را عرفان خواند، عرفانی دشوار، دیریاب و ناب است و کار سهلانگاران و خوشنشینان نیست. در مقابل، عرفانهای بدلی یا شبه عرفانها هستند که بیاعتنا به شریعت، عقل و عرفاند؛ از اینرو هم متعددند، هم سهل الوصول و هم جاعلان و حامیان آن بسیارند.
البته همانگونه که درباره فازینمایی عرفان و پدیدههای عرفانی گذشت، همین شبه عرفانها نیز به نسبت قربشان به حقیقت عرفان از این حقیقت بهره میبرند و در نزد بسیاری مطلوب و جاذب میافتند و در عین حال به مقدار بعدشان از این حقیقت، مجازی و میان تهی تلقی میشوند که هم آسیب میبینند و هم آسیب میزنند.
از آنچه گذشت میتوان اصولی را برگرفت و در راه اصلاح و تعدیل رویارویی با شبه عرفانها و شبه عرفانیها به کار بست:
1. عرفانها باید به اصول و متون دینی بازگشت کنند که در آنها وجود خدای مطلق و متعالی مفروض گرفته میشود.
2. عرفانها باید طریقت و شریعت را با هم مقرون کنند و آن را با هم و نه جدا از هم بخواهند.
3. عرفانها باید بر پایههای عقل سلیم و مبانی نظری قوی و به ویژه برمبنای منطق فازی توجیه شوند.
عرفان نظری و عملی را باید با هم دانست و با هم خواست.
4. عرفانهای غیردینی باید با عرفانهای دینی قیاس شوند تا صحت و سقم آنها معلوم گردد؛ زیرا روح و جوهر اصلی عرفانها که همان وحدتگرایی و بیانناپذیری است، تنها با عرفان دینی قابل تفسیر و توجیه است.
5. همه پدیدههای روانشناختی و فرا روانشناختی مرتبط با تجارب عرفانی باید با محکها و معیارهای تجربه عرفانی دینی سنجیده و صحت و سقم آنها باز نموده شود.
6. همه تجارب شبه عرفانی چه در حالتهای تعادل روحی و روانی و چه در موارد ناهنجاریهای روانشناختی و مرضی باید شبه عرفان یا عرفان مجازی تلقی شوند و چند وچون آنها باید تنها با مرجع قرار گرفتن تجربیات اصیل دینی سنجش شود. این پدیدهها شامل طیفی وسیع از طالعبینیهای هندی، چینی، خورشیدی تا انرژی درمانی، عرفان درمانی، عشق درمانی، روح پژوهی، طریق دارما، عرفان آکنکار، یوگا، بودا و آثار کسانی از قبیل: کاستاندا، کوئیلو، کریشنا، سیلور استاین، پل توئیچل، راد استایگر، اشو، اریک فروم، جک کانفیلد و دیگران میشود.
زندگی هر آدمی پر ازدوستی ودوستی ها.ازدوستی دوران کودکی وبچگی باهمون قهر وآشتی های کوتاه وشیرینش گرفته تا حالا.هنوز هم قهر می کنیم اما با خصومت ,آشتی میکنیم از سر حسادت یا لجاجت ,به هم لبخند می زنیم اما نه از سر رفافت,وبار ها وبارها این عمل ها رو تکرار می کنیم.بدون اینکه لحظه ای به نیت عملمون فکر کنیم.اما عاشق می شیم وتنها در یک برهه ای که شاید جوانی یا نوجوانی.فرق بین عشق ودوستی ؟آیا دوستی می تونه به عشق منجر بشه؟فکر می کنم می گم دوستی با یه سلام شروع می شه اما عشق با یک نگاه ,دوستی با دروغ ,جدایی را رقم می زنه اما عشق با مرگ.دوستی تا زمانی که روی برگهای خشک دلت ره می ره وتوصدای خش خش رو می شنوی ازش یاد می کنیولی عشق رد پای پاش همیشه روی برگ های دلت می مونه حتی اگه درخت دلت دوباره برگ بده وباز برگهاش تو پاییز بریزه.
واسه دوستی به خاطر اثبات مرامت دروغ می گی.اما در مقابل عشقت واسه غرورت دروغ می گی.تو عالم دوستی تمنا می کنی, اما تو عالم عشق اگه تمنا کردی خار نمی شی,اگه قبول کردی غرورت نمی شکنه.اگه پیمان بستی پیمانت رو نمی شکنی.تو عالم عشق جون می دی اما نمی خوای جون کسی رو بگیری.تو عالم دوستی رابطه ات باید دادوستدی باشه.اما تو عالم عشق می دی اما انتظار گرفتن نداری.
آدم چند بار عاشق می شه؟تنوع دوستی هاش در مورد عشق هم صدق می کنه؟می شه آدم تو عالم دنی دو نفر رو به یک اندازه عاشقشون باشه؟دلم نمی خواد این جمله رو یادم بره"عاشق کسی باشم که لیاقت عشق رو داشته باشه نه تشنه عشق باشه.چون یه تشنه یه روزی سیر می شه."اما لایق عشق بودن کار ستودنی حتی اگه عمر این عشق خیلی کم باشه. اما تو دوستی ها یادم نره اگه کسی اومد ورفت علاوه بر اینکه یه خاطره به جا می ذاره حتما" یه تجربه هم کنارش برام جا می ذاره.سعی کنم خاطره های خوب وتجربه های تلخ رو به یاد بسپارم.ممکن باند زندگی من هم مثل خیلی ها کوتاه باشه اما دلم می خواد مال من اگه کوتاه هم عریض باشه ,هم صاف وبی دست انداز باشه وهم دوطرفه...
نادان را نمی بینی مگر آنکه یا تندروی می کند یا کوتاهی.
هنگامی که عقل کامل گشت سخن کم می شود.
حکمت گمشده مومن است. پس آن را فراگیر اگر چه حامل آن از اهل نفاق باشد.
من در شگفتم از کسی که توانایی توبه و استغفار دارد با این حال مایوس می شود.
تفاوت زیادیست مابین دو عمل: عملی که لذتش می گذرد و نتیجه زشتش می ماند. عملی که زحمتش می رود و پاداش نیکویش می ماند.
جلب محبت نیمی از خرد است.
غصه نیمی از پیری است.
هرکس دوری سفر را به یاد داشته باشد برای سفر آماده می گردد.
برترین اعمال عملی است که نفس اماره ات را با وجود اکراهش به انجام آن وادار کنی.
دلش خیلی گرفته بود.اونقدر جدی حرف می زد واز دست بعضی ها گله می کرد که گاهی فکر می کردی مخاطب حقیقی حرفهاش تو هستی.خسته بود شاید از اینکه سنگ صبور همه شده ولی کسی ملاحظه حال خرابش رو نمی کنه.بعضی از ما ها گاهی فقط دنبال یه گوش می گردیم واسه اینکه کسی باشه به حرفهامون گوش بده وبعد همه حرفها ودرد ودل هامون رو تائید کنه,اما دریغ از اینکه اونی که با متانت وصبوری خاصی حرف های دل تو رو گوش می کنه وگاهی خیلی ظریف وبدون جای دلخوری راهنمایت می کنه یا حتی از غصه دل تو غصه دار می شه وبا خنده تو دلش شاد می شه ,خودش مثل من وتو یه آدم.پر از حرفها ودغدغه های نگفته.می خوام اول از خودم وبعد از شما ها خواهش کنم یه قدری بیشتر تو برخورد هامون تقاضا ها وتوقع هامون ازبقیه ملاحظه داشته باشیم ومراعات خیلی چیزها رو بکنیم.بگذاریم اگه کسی برامون فرصتی واسه حرف زدن واستفاده از دل نوشته های یکسری مثل خودمون رو ایجاد می کنه هیچ گاه به خاطر قصورات وبی مراعاتی های سهوی ما از کارش پشیمون نشه...
«امپراتوری ارتباطات» فضایی است که یکپارچه که وسایل ارتباط جمعی ساخته اند.ساکنان این امپراتوری که تقریبآ سراسر کره زمین را پوشانده است بی آنکه خود بدانند تحت سیطره حاکمیت واحدی هستند که از طریق وسایل ارتباط جمعی برقرار گشته است.
تعبیراتی چون «امپراتوری ارتباطات» و یا «دهکده جهانی» اگر چه ممکن است مبالغه آمیز به نظر آیند، اما اشاره به حقیقتی دارند که غفلت از آن می تواند از مبالغه ای که در این تعابیر وجود دارد بسیار خطرناک تر باشد . من هم می پذیرم که تعبیر «دهکده جهانی» در عین آنکه اشاره به جهانی بودن ارتباطات دارد مخاطبان خویش را نیز دچار این یاس می سازد که «هیچ چیز از چشم کدخدا پنهان نمی ماند»، حال آنکه «کدخدا» ، یا آن ابو الهولی که بر این دهکده جهانی حکم می راند ، پیش از آنکه قدرتمند باشد هراسناک است و پیش از آنکه قدرت نمایی کند درباره قدرت خویش سخن پراکنی می کند و مردمانرا می ترساند.
اما در عین حال ، غفلت از این معنا که کره زمین باتکنو لوژی ارتباطات به یک مجوعه به هم پیوسته تبدیل گشته خطرناک تر است از آنکه هول کدخدا در دلمان رخنه کند. دشمن را نباید دست کم گرفت ، علی الخصوص این ابوالهول را که خود شیطان اکبر است.
«ابوالهول» تعبیر بسیار خوبی است برای این شیطانی که تحقق تاریخی یافته و حاکمیت خویش را بر ترس و وحشت مردمان از قدرت خویش بنا کرده است . اما در اینکه فضایی به هم پیوسته از ارتباطات با یک هویتی واحد وجود دارد که انسانهای سراسر کره زمین را اسیر «نظام ارزشی» واحدی ساخته است تردیدی وجود ندارد. نمونه اش همین تعابیری است که عموم ما پذیرفته ایم؛ «جهان سوم»، «کشورهای پیشرفته» و در مقابل آن کشورهای «عقب مانده» و یا «عقب نگه داشته شده» ، «توسعه یافتگی» ویا «توسعه نیافتگی» ....تعابیری از این قبیل بسازند ، اما من به همین دو سه نمونه اکتفا کرده ام تا از اصل مبحث باز نمانیم ، در عین آنکه این شواهد مثال خواهند توانست مرا در ادامه سخن یاری دهند.
ما با پذیرش خود به عنوان کشور «عقب افتاده» و پذیرش غرب به عنوان «پیشرفته» چه چیزی را پذیرفته ایم؟ تنیجه طبیعی پذیرش این تعابیر آن است که هم خود را یکسره در این جهت قرار دهیم که این « عقب ماندگی» را جبران کنیم. اینکه ما موفق شویم و یا نشویم تغییری در اصل مطلب نخواهد داد و اصل مطلب این است که مگر «پیش» و «پس» کجاست که آنها «پیش» رفته باشند و ما «پس» مانده؟ اگر پیش آنجاست که غربی ها رسیده اند، صد سال سیاه می خواهم که به آنجا نرسیم و اگر «پس» اینجاست که ما اکنون قرار داریم ، چه بهتر که در همین جا بمانیم. پذیرش همین یک معنا در سراسر کره زمین کافی است برای آنکه هیچ انقلابی ایجاد نشود ،چرا که اگر «غایت انقلاب» در نهایت همان است که غربی ها به آن دست یافته اند، دیگر چه انقلابی؟ فقط می ماند آنکه مردمان کشورهای عقب مانده همچون دانشجویان چینی به خیابان بریزند و از دولت های خویش بخواهند که هر چه زودتر آمریکایی شوند و به کشورهای «پیشرفته» ملحق گردند!
پس می بینید که آن تعبیر «دهکده جهانی» چندان هم بی معنا نیست. مگر ما این «ارزش» ها را نپذیرفته ایم و در رادیو و تلویزیون و محاورات روزمره و خطابه های ژورنالیستی به انها تفوه نمی کنیم؟ وقتی ما که هسته جوشان انقلاب معنوی در جهان امروز هستیم نتوانسته ایم دریابیم که با قبول این معانی چه غایتی را پذیرفته ایم ، وای بر احوال دیگران از مردمان الجزایر و عراق و لیبی و سوریه و اردن....پاکستان و افغانستان! ما با قبول این تعبیر ، پذیرفته ایم که «پیشرفت همان است که برای آنان رخ داده . فلذا نباید به خشم بیاییم از آنکه ما را «مرتجع و واپس گرا» بخوانند . آنها هم با همین نگاه به جهان می نگرند که خود را پیشرفته می دانند و ما را پس مانده، و از اینجا نتیجه می گیرند که هر تحولی اگر در جهت دستیابی به «توسعه یافتگی» باشد «رشد» است و اگر نه، واپس گرایی و ارتجاع . و مگر غایت انقلاب اسلامی چه بود؟ توسعه یافتگی؟ رشد اقتصادی؟ حصول دموکراسی؟
این تعبیر را فقط برای نمونه به میان آوردم و اگرنه ، تعبیراتی از این قبیل به صورت غیر قابل انتظاری زبان ما را بیمار کرده است. بیماری زبان را دست کم نگیریم ؛ بیماری زبان یعنی بیماری ادب و فرهنگ، یعنی بیماری تفکر و تعقل، یعنی سرگشتگی و گم گشتگی و انحراف تاریخی در مسیر و مصیر.
ما باید در اطراف تمامی تعابیری که در زبانمان وارد شده است تامل کنیم و نباید که این تعبیر «دهکده جهانی» را نیز بپذیریم . کدخدای این دهکده که همان ابوالهول یا شیطان اکبر است ما را به همزیستی مسالمت آمیز می خواند تا خود بر اریکه قدرت بماند. او جرات چون و چرا که کردن درباره ارزش های مقبول و مشهور این دهکده جهانی را نیز از ما می گیرد تا ما هرگز به ضرورت انقلاب نرسیم و اگر هم که انقلاب کردیم ، با اختیار «توسعه یافتگی» به مثابه غایت الغایات انقلاب ، ناچار بار دیگر کشکول گدایی پیش کدخدا دراز کنیم تا به ما تکنو لوژی لازم برای استحصال این آرزو را اعطا کند.
شبکه های گسترده «امپراتوری ارتباطات» در جهت حفظ وضع موجود و استمرار آن با هر جنگ و انقلابی مخالفت می ورزند، اما در مواقع لزوم، اگر ابوالهول _ امپراتور جهان وهم ترس _ بخواهد که دولتی همچون اسرائیل را در کشور فلسطین تشکیل دهد ، چشم اغماض بر جنگ می بندد تا اسرائیل مستقر شود و آنگاه دیگر..... با بنجنبیم و علیه اسرائیل متحد شویم و فلسطین را از او پس بگیریم ، ده ها سال می گذرد.
پس همه هم آنها مصروف حفظ وضع موجود است و استمرار آن ، ندای «صلح ، صلح» برای همین است که ما بشنویم، نه اسرائیل. آزادی هم «چماقی» است که بر سرما ساخته اند ، اگر نه هرگاه که منافع ابوالهول در خطر افتد ، حکم سانسور اخبار در سراسر امپراتوری ارتباطات به اجرا در می آید و اگر تظاهراتی علیه جنگ خلیج فارس بر پا شود ، پلیس ها به خیابان ها می ریزند و صدها نفر را دستگیر می کنند ، همراه با ضرب و جرح. و شکنجه گاه های اسرائیل روی زندان های المعتصم و المتوکل.... را سفید کرده اند، اما نطق از کسی در نمی آید و در عوض ، گالیندوپل راه به ایران می آید.
اما با این همه ، در امپراتوری ارتباطات اگر فقط اخبار وارونه می شدند در برابر وارونگی ارزش ها چیزی نبود ، اما مهم ان است که ما را هم رفته رفته به قبول «قواعد جهانی بازی در این دهکده ارتباطات » وا می دارند.
تحولاتی که این روزها در کره زمین روی می دهد نوید عصر دیگری را می دهد که در آن ابوالهول از اریکه قدرت به زیر خواهد افتاد و غرب از هم فرو خواهد پاشید و تمدنی دیگر ، نه از شرق و نه از غرب ، که از خاورمیانه بر خواهد خاست.همین که دهکده جهانی آقای مک لوهان انکار شود و «وضع موجود» در خطر افتد به منفعت همه انقلابیونی است که عصر دیگری را انتظار می کشند. و مردم جهان هم اگر ترس از مرگ و عدم آرامش بر تفکر اتشان سایه نمی انداخت، در می یافتند که چقدر از وضع موجود خسته اند. کره زمین خسته است . بشر بعد از قرن ها زمین گرایی و خود پرستی احساس می کند که نیازمند عالم معنا است . او این عالم را در درون خویش باز خواهد یافت و به آن باز خواهد گشت، اما نه «بی رنج» بلکه «با رنجی بسیار» این دوران رنج اکنون سر رسیده است.
آنچه را که گفتم به حساب حمایت از جبهه مقابل نیروهای چند ملیتی نگذارید. جنگ های مردمان جهان با یکدیگر اگر «جهاد مقدس دینی» نباشد، لا جرم مبتنی بر «قدرت طلبی» است و جنگ خلیج فارس نیز از این نوع دوم است. اما اگر ضرورت ایجاد تحولاتی اساسی را متناسب با این رویکرد دیگرباره بشر به دین و دینداری احساس کرده باشیم، باید بدانیم که تحول بدون جنگ ممکن نیست.
به نظر می رسد که تحولات جهانی در جهت ایجاد یک جبهه متحد اسلامی علیه اسرائیل برای تحریر فلسطین سیر می کند و علت اینکه تحلیل این وضع حول محوری که عنوان شد چندان ساده نیست ان است که در مقابل آمریکا و نیروهای چند ملتی که مظهر شیطان اکبر هستند ،«حق غیر ممزوج به باطل» قرار نگرفته است و اگر نه، هیچ بمانی حق نداشت در پیوستن به جبهه حق تردیدی به خود راه دهد و تعلل ورزد.
صدام حسین در اشغال کویت محق نیست، اما از آن سو ، علت لشکرکشی غرب با تمام قوا نیز آن است که کسی از این پس جرات نکند که قواعد بازی دهکده جهانی را انکار کند و در مقابل کدخدا شاخ و شانه بکشد . و انصافآ این اشغالگر بی مبالات هم از معدود کسانی است که جرات دارد در یک چنین جهانی رو در روی غرب قلدرماب قداره بایستد و با او بر سر قدرت بجنگند.
من جنگ طلب نیستم ، اما می دانم که زندگی بشر در طول تاریخ بدون جنگ فراز و فرودی نخواهد داشت و تحولی در آن روی نخواهد کرد، چنان که در همین قرن، جهان دو جنگ بین المللی و چند جنگ طولانی به خود دیده است و تظاهرات مردم اروپا و آمریکا علیه جنگ نیز بیش تر بدان سبب است که آنها جنگ را می شناسند و از عواقب آن باخبرند ، اگر چه باز هم تلویحآ بر این معنا اشعار دارند که اگر جنگ های بین المللی اول و دوم نبودند ، انقلاب صنعتی این سان که امروز به بار نشسته است تحقق نمی یافت.
جهان فردا دیگر از آن غرب نیست و همه تحولات حکایتگر همین حقیقت هستند ، و غرب نیز با این لشکرکشی می خواهد بر این تصور یکسره خط بطلان بکشد. در این جنگ چه غرب پیروز شود و چه صدام حسین، تقدیر تاریخی بشر در این عصر جدید همان است که گفته شد. آمریکا و اروپا بعد از دو قرن روشنفکری و یک قرن توسعه صنعتی به همان عاقبتی دچار آمده اند که همه تمدن ها در طول تاریخ. اگر این هیاهوی قدرت از بین برود، خلا وجود آن را چگونه باید پر کرد؟ به نظر می رسد که پیش از اضمحلال و فروپاشی کامل، با رویکرد دیگر باره انسان به عالم معنا خلا درونی بشر که ناشی از بی ایمانی است پر خواهد شد و «اثبات» جای «انکار» خواهد نشست.
«ایمان» منجی جهان فرداست چنان که منجی ایران شد و انقلاب اسلامی را به سرچشمه جوشان انقلاب معنوی ودینی در سراسر جهان مبدل کرد.
باز بارون.همیشه از هوای بارونی وکیپ ابر بدم می اومده,دریغ از اینکه آسمون ابری وبارونی حال وهوای همیشگی دل خودم.گاهی مثل دریاییم که آسمونش بیشتر اوقات طوفانی وآماده باریدن,ومدام با خودم این جملات رونجوا می کنم که باید دریا باشی که هر چقدر آسمون غرید وغم هایش را به تو سپرد وتودلت ریخت بزرگ باشی وعمیق و بی صدا.وفقط با موج های بلند وسهمگین ات وکوبوندنشون به تیکه صخره های ایمان دلت,صدای تنهایی ونیازت رو تو دل سنگها خفه کنی.باید دریا باشی که اگه زیر بارش غم آسمون قایق کوچیک امید دلت یهویی شکست وفقط الوار های حسرتش رو برات جا گذاشت ,اونها رو به این امید به دست ساحل بسپاری که قول بده دیگه بهت اونها رو پس نده,خاطره شکستنش رو هم تو گوش هیچ صدفی از ساحل زمزمه نکنه,آخه نمی خوام یه نفر دیگه با شنید ن آهنگ قصه من توی صدف آروم بگیره در حالی که بی خبر از طوفان شب بوده.آره آسمون آروم می گیره یه وقت هایی لبخند نور خورشید دل دریا رو گرم می کنه.اما دریا خوب می دونه آسمون دوباره زود ابری می شه.فردای هوای بارونی می تونی غم قطره قطره بارون دیشب رو که به قطره قطره غم دریا اضافه شده رو ببینی ودریا آروم اما پر فریاد بی صداست .دریا غمش رو باید تو چی بریزه؟دریای دریا کی می شه؟یادم نره بازم باید دریا باشم تاغم ها مثل سنگها تو من غرق بشن نه من تو سنگه خرد بشم.باید دریا باشم چون آسمون به وسعت دل دریا نیاز داره حتی اگه خودش یه آسمون دریا باشه......
چن وقت پیش که نه زیاد دیر بود و نه زیادم زود توی یه دوره آموزشی مربی بودم. توی تمام نیروهایی که آموزش می دادم یکی بود که خداییش باهاش حال می کردم!
یه آدم واقعا مظلوم و ساکت و بی ادعا و واقعا بی ریا. شنیده بودم اگه خاطرم مونده باشه و درست بگم از کردستان یا آذربایجان غربی اومده بود. بسیجی بود. یکی از همونا که مردم واسشون تاریخ مصرف قائل می شن. آموزش دید. گواهی گرفت. شماره و آدرس داد. رفت...
******************************************************
اپیزود دوم
کومله ها میان توی ده. پرچم ایران رو پایین میارن و آتیش می زنن. یه بسیجی میاد و دست خالی فراریشون می ده. پرچم ایران رو می بره بالا و پرچم کومله ها رو پایین میاره. باز کومله ها میان و باز ماجرا تکرار می شه. ۲۹/۱۲/۱۳۸۴ و این ماجرا به ستاد فرماندهی سپاه منطقه گزارش می شه. دستور اینه: بگیرشون و نذار فرار کنن و بیار تحویل بده. اما اونا مسلح هستن. می پرن روی موتور و رگبار گلوله اس که می باره. اون جوون بسیجی هم نشونه می ره و یکی رو می کشه و یکی دیگه رو زخمی اسیر می کنه.
اسمش نادر لطفیه. همون جوونیه که بهش آموزش می دادم. بهش یاد می دادم با کالیبر ۹ و ۴۵ چطوری بزنه.همونی که بهش یاد دادم قبل از جنبیدن طرفش با مگنوم نعش تولید کنه. همونی که بهش کلت کشی و رهایی آموزش دادم. بازداشت شد. کومله ها گفتن خرج می کنیم و وکیل می گیریم تا اعدام شه!
*******************************************************
اپیزود سوم.
دادسرای نظامی اون جوون رو مقصر حادثه معرفی می کنه. محکومش می کنن به اعدام. اسمش؟
نادر لطفی...
آدمی که افتخار می کنم مربیش بودم. کاش اون روز جای کالیبر ۹ و ۴۵ بهش تیراندازی با سلاح انفرادی کلاش رو یاد داده بودم تا اون یکی رو هم بزنه.کاش اونجا بودم. حالم از خیلی چیزا بهم خورد...
هیچوقت خاطره نویسی نکردم. با اینکه دو سه باری دفتر خاطرات خریدم. اما بجز نظر و ایده چیزی ننوشتم. نمی دونم چرا از خاطره نویسی بدم میاد؟. الآنم نمی خوام خاطره بنویسم. چون ایمان دارم خاطره باید توی دل بمونه. مخصوصا اگه اون خاطره کلا واست قداست داشته باشه. من آدمی هستم که خاطره هام تموم زندگی منو تشکیل می دن. خاطره های من واسم حکم مربی زندگیم رو دارن. به خاطر خاطره های مقدسمه که دارم زندگی می کنم. چه قبلا که عینیت داشتن. چه حالا که حسرت هستن و یا فردا که تبدیل به عطش می شن...
هر اتفاقی می تونه واست خاطره باشه. هر لحظه از زندگی می تونه واست خاطره ساز باشه. اما مطمئنم توی زندگی همه ما آدمها یه خاطره هست که موندگاره. اما بسته به نوع ما می تونه موثر و جاوید ویا مثل بارون بهاری و زودگذر باشه...
خاطره زیاد دارم. اما فقط یه خاطره هست که می دونم هر وقت بعدها ازش یاد کنم با بغض لبخند می زنم. خاطره ای که تقریبا نصف عمرمو تشکیل داده. این داستان امروز ساعت سه و هشت دقیقه و بیست و سه ثانیه تبدیل شدن به قشنگترین و بهترین خاطره تمام زندگی من.
نمی دونم کی هستی یا اصلا فرم زندگی و باورهات چیه؟ اصلا واسم مهم نیست برداشتت از این نوشته من چیه؟ فقط دوست دارم این حس خرد کننده عجیبم رو توی این روز بنویسم. روی حرفم تو نیستی! چون دقیقا داری چیزی رو می خونی که اصلا به تو مربوط نمی شه و کاملا خصوصیه! حریم منه! تو داری یه نامه پست نشده رو می خونی که هیچ حاصلی برات نداره. نه می تونی مسخره کنی چون نمی شناسیم و نه دل بسوزونی که بی فایده اس! حتی نمی تونی سوء استفاده کنی که احمقانه اس!!! امشب دریده ترین شب زندگی منه! امشب یقین کردم که تنها هستم و تنها گذر می کنم. پس بذار نامه خودم رو شروع کنم...
عزیزم!
سلام!
امشب با وجود قولی که به خودم داده بودم از دور نگاهت کردم! از اینکه شاد بودی خوشحالم و از اینکه فقط یه خاطره ازت به دلم می مونه گریه کردم! وقتی پیامت رو خوندم که باید بری عهد کردم که عین یه حباب محو بشم. ساعت ۳۰/۱۲ شب بود که موتورم رو روشن کردم تا بیاد اولین روزت توی زندگیم و به احترام خاطره جا موندت توی این شهر مرده چرخ بزنم. نمی دونم و باورم نمی شه چی شد که سر از کوچه شما درآوردم؟! وقتی خواستم به عهدم وفا کنم و به حرکتم ادامه بدم توی ترافیک بدرقه کننده هات گم شدم!
سرم درد می کرد! حس می کردم معده ام توی دهنمه! انگار که اصلا رانندگی بلد نباشم نتونستم خودم رو از اون مهلکه خلاص کنم. باز خوردم زمین! بازم مثل روز اول ! نمی فهمیدم چی کار دارم می کنم؟ خیلی گیج بودم. فقط دوست داشتم گریه کنم. نمی دونم چرا؟! اما فقط می خواستم گریه کنم. وقتی نشستم کنار باغچه کوچه تا حالم سر جاش بیاد تو رو دیدم که داشتی می رفتی... نگاهت به موتور افتاد. اما قبل از اینکه دیر بشه پشت درخت قایم شده بودم! گریه کردم. هم گریه کردم و هم خندیدم...
خیلی خوشحال بودم و هستم که می خندیدی. از اینکه سرخوشی. از اینکه تنها نیستی. از اینکه مثل من نیستی..
تو نمی دونی و نمی تونی بفهمی که جاموندن چقدر سخته؟ من همیشه جا موندم و اینبار هم موندم. خیلی بد جا موندم. اما این جا موندن رو محترم می دونم. جاموندن و نرفتن بهتر از سربار بودنه. امیدوارم هرجا که می ری و موندگار می شی جات باشه. یعنی اونقدر که رگ و ریشه ات متعلق به اونجا بشه. چه عیبی داره که منم با افتخار بگم جا موندم؟!
خیلی سخته واسم. شاید واست مسخره باشه اگه بگم حتی توی اون مدت دوری و قهر هم واست کادوی تولد می خریدم و عیدی کنار می ذاشتم. آره! هنوزم اونا رو دارم. به خدا هرسال بعد از امشب هم همینکارو می کنم. اما از خدا می خوام که هیچ وقت برنگردی! همین رفتنت واسه من مایه خوشیه.
عکست رو یادگاری نگه می دارم. اما هیچوقت بهش نگاه نمی کنم. گذاشتمش توی یه پاکت تا نبینمش. می خوام یادگار باشه. نمی بینمش چون سهم من نیست! باور کن حتی عکست هم سهم من نیست.
هنوزم گیجم! نمی دونم چطوری و از چی بنویسم؟ فقط خدا می دونه که چیا خواستم بگم و فرصت نشد. کاش بد بودی! اگه بودی حسرت به دلم نمی موند! همیشه با خوبی همراه بودی. گاهی حرفهای منو نمی فهمیدی. نمی فهمیدی که چقدر درد دارم و تو ابلهانه مثل بچه ها لبخند می زدی که منو می فهمی و من از این همه سادگیت می مردم از خنده! خیلی پاکی و ساده! خیلی یه رنگی و صادق! به خاطر همیناس که مطمئن باش اگه جونم روهم از من بگیرن هیچوقت نمی تونن یاد تو و خاطره تو رو ازم بگیرن. هرجا که رفتی و موندگار شدی خدا باهات باشه و موندگار خونه ات. این تنها آرزوم بوده و بس...
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...
عزیزم!
از این به بعد به احترام تو به هر نوزادی که لبخندی مهمونم کنه یه بوسه هدیه می دم. چون باور دارم تولد هر انسانی تولد یه خاطره اس. کاش این گریه لعنتی فرصت تمرکز و نوشتن می داد. اما ادامه این نوشته رو سالها بعد با لبخند توی دلم و ذهنم ادامه می دم.
از خدا گرفته بودمت و به همون خدا سپردمت.
آرزومند آرزوهای سپیدت...
مهرپویا