تبليغاتX
راز و رمز
شما که غریبه نیستین. لازم بود تا این حرفها رو بزنم. وقتش مهیا نمی شد تا امروز. آخرین روز سال ۸۵. درد و شادیهاتون رو توی این سال شنیدم و گاهی هم دیدم. اما کسی درد واقعی منو نشنید و ندید. وبلاگی که تو لیست شخصی بلاگفا ثبت شده تبدیل به وبلاگ شخصی شماها شد و نه من.

امسال بدترین سال عمرم بود. هیچوقت این اندازه ضربه نخورده بودم. اونقدر ضربه هاش موثر و کاری بود که خوبیهاش به چشم نمیان. پوست انداختم. روزی هزار بار مردم و زنده شدم.

از آدما متنفرم. راستش بلد نیستم حرف دلم رو بزنم. واسه همین حرفهامو تو وبلاگ می نویسم. اینطوری می تونم عقده هامو خالی کنم. بذارین از اول زندگیم شروع کنم. از همون اوایل.

پسر بزرگ خانواده و نوه ارشد فامیل پدری و مادری هستم. وضع مالی خانواده من عالیه و شاید بشه قسم خورد که از لحاظ مالی من و پدرم با هم ۱۸۰ درجه اختلاف داریم مثل عقاید و شیوه زندگیمون!!! دوتا خواهر دارم و یه برادر. خونواده ما از اون تیپ آدما محسوب می شن که چیزای عادی زندگی مردم شاید براشون سخت محسوب بشه. مثلا ما یاد نگرفتیم گریه کنیم! یا اینکه وقتی کسی رو دوست داریم اینو بهش بگیم! بخدا یادم نمیاد تا این لحظه من مادرم یا مادرم منو بوسیده باشه!!! اینم یه جورشه!!!

مدرسه که رفتم بهترین شاگرد مدرسه بودم. اون موقعا یه مسابقه بود به اسم مسابقات علمی که من تو ۵ دوره ای که شرکت کردم نفر اول مدارس منطقه خودمون بودم. همین انتظارها رو ازم بیشتر کرد. منم که اصلا تو درس و مدرسه نبودم. فقط مطالعات غیر درسی می کردم. من یادمه کتاب فلسفه کوانتوم اینشتین رو کلاس ۵ ابتدایی تموم کردم. هیچی حالیم نشد. ولی احساس می کردم خیلی فهمیده هستم!

دوره راهنمایی که خیلی چیزا عوض شد. یه معلم خوب یه پیغمبر خوبه واسه روح آدما. آقای جلیل نیا که هنوزم وقت بکنم بهش سر می زنم و حق پدری به گردنم داره. اونجا بود که من شدم اینی که می بینین.

واسه بار اول جمکران رفتم. اون خاطره بهترین خاطره زندگیمه. اون موقعا جمکران هنوز یه بیابون بود. همون موقعا بود که رفتم فیلم از کرخه تا راین رو دیدم. اون موقعا فرمانده هلال احمر مدرسه بودم. مدرسه راهنمایی آیت الله کاشانی که ۴ بار تغییر آدرس داد. دبیرستان قدس سر کوچه جامی روبروی ریاست جمهوری مدرسه ما بود اول. بعدش رفتیم دخترونه قدس تو فلسطین که دوشیفت بود. بعدشم اومدیم تو جمهوری.

واسه دبیرستان همه حساس بودن. دوست داشتم برم هنرستان صدا و سیما. همه زدن تو دهنم. اصولا حق انتخاب نداشتم. همینه که الآن اینقده هار شدم من!!! آخرش سر از دبیرستان رهنما تو منیریه دراوردم. ترم اول مثل همه مشروط شدم. نمره ریاضی یک من ۲ بود. اونجا بود که فهمیدم من از کتاب کوانتوم هیچی حالیم نشده!!! جالب اینجا بود که بالاترین نمره هم مال من بود. دبیر ریاضی آقای کاظمی بود. هم دبیر من بود و هم دبیر فیزیک خاله من قبل از انقلاب تو دبیرستان شرف!!! طفلک خیلی فسیل شده بود!!! اونقد که تو کلاس بچه ها کتکش می زدن. واسه همینه که به مدرسه ما می گفتن هتل رهنما. همین بس که صبحا کلانتری ابوسعید میومد و همه ماهارم موقع ورود به مدرسه بازرسی بدنی می کرد!!!

مادرم گیر داده بود ریاضی بخونم و پدرم گیر به الکترونیک داد!!! منم رفتم ادبیات خوندم!!! در حالیکه بابام فکر می کرد من هنرستان می رم و مادرم تو خیال ریاضی بود. آخرشم ترم ۳ مدیر مدرسه کلاتی رو کتک زدم و اخراج شدم! ۱ترم درس نخوندم و همه فکر می کردن من مدرسه می رم!!! رفتم و دیپلم گرفتم. علوم سیاسی و روابط بین الملل. توی یه دبیرستان خارجی درس خوندم. کنکور دادم و شدم نفر ۶۳ کنکور. بورسیه گرفتم و رفتم هلند. بابام نمی دونست کجا هستم. چون مدتها بود که از خونه بیرون زده بودم. اون موقع ۱۶ سالم بود!!! درس رو نصفه ول کردم و تو ایران دوباره ادامه دادم. رفتم منجیل. آخه باید دوره تکاوری نیروی دریایی می دیدم. بماند که آخرش سر از سپاه دراوردم.

تو تمام این مدت شاید بخندین اگه بگم تمام زندگیم کار بود و کار. فقط و فقط کار. هیچوقت فرصت نشد تا جوونی کنم. خیلیا که منو ندیدن و فقط اسمم رو می دونن فکر می کنن من یه مرد ۳۵ تا ۴۰ ساله هستم!!! از ۲۰ سالگی که دیگه واقعا زیر فشار کار عصبی شده بودم. فقط کار رو می شناختم و نظم رو. کوچکترین چیزی باعث پرخاشگریم می شد. گاهی کار به زدوخورد می کشید!!! آخه تموم دوستای من از خودم بزرگتر بودن. کوچیک کوچیکه دوستام ۴۰ سالش بود...

دیگه اونقد با این و اون دعوا کرده بودم و تو هرچیزی قاطی شده بودم که دیگه واقعا اسم و رسم دار شده بودم!!! واسه همه یه افتخار بود تا با مهندس مهرپویا آشنا باشن!!! جدی می گم.

خیلی کشورا رفتم. اغلبشونم کاری بود. یه چیز بامزه بگم. من با مسعود دهنمکی هم کار کردم! مسعودی که اخراجی ها رو ساخته. هرچند که با دعوا ازش جدا شدم و اعتقادم رو بهش از دست دادم.

با سهیل کریمی همون مستند ساز معروف که تو عراق دست امریکاییا اسیر بود همکار بودم. با ابوالفضل سپهر کار کردم. همونی که شعرای اتل متل معروف رو گفت. خدا بیامرزدش. با علیزاده طباطبایی نماینده سابق شورای شهر کار کردم! دبیرکل خانه خبرنگاران جوان ایران بودم. رییس کمیته اجتماعی موسسه اسلامی جوانان تهران بودم. رییس شورای بین الملل جامعه سبز ایران بودم. توی صبح دوکوهه یالثارات صبح منشور برادری فکه کیهان سروش نوجوان سوره نوجوان سلام بچه ها اشپیگل آلمان و دب ولت و خیلی نشریات دیگه قلم زدم. اینطوری شد که بجای آرامش دغدغه دار شدم! نماینده انحصاری شرکت آرچوز فرانسه تو ایران بودیم با یه عبداللهی. کلی کارای دیگه!!!  تا رسید به ۸۵

حالم از امسال بهم می خوره! بدترین بلاها سرم اومد! تو زندگیم هیچوقت گیر و گاز مالی به این شکل نداشتم!!! از همون روز اولش فقط بدبیاری بود. اینا به جهنم. خودمو گم کردم. چقد واسه ساختن دل خودم جون کندم. اما آخرش همه چیزو دارم از دست می دم. باورتون نمی شه اگه بگم همین الان که دارم این مطالبو می نویسم کل دارایی من تو جیبم فقط ۳۰۰۰ تومنه!!! که باید ۲۰۰۰ تومنش رو بدم به کافی نت!!! الان تو خیابون سی تیر نشستم. روبروی بانک سامان بالاتر از موزه آبگینه. کافی نت پرسیا.

دیشب زجرآور ترین شب عمرم بود. به تنها کسی که عاشقانه دوستش دارم دروغ گفتم. گذاشتمش سر کار. چون دیگرون بهم دروغ گفتن و سر کارم گذاشتن منم نا خواسته کار اونا رو انجام دادم. خدایا منو ببخش.

قبلا هم گفتم. باید به پول فکر کنم. خدا باعث و بانی گرفتاری مردم رو لعنت کنه! باید هرطور شده واسه اول اردیبهشت ۵ میلیون پول مهیا کنم. کم آوردم! می دونم کاری که می خوام بکنم اوج حماقته. می دونم اصلا این وصلت اگه به گوش خانوادم برسه باعث درد سر می شه. می دونم اگه دیر بجنبم کار از کار گذشته. منم نمی خوام این اتفاق بیفته. باید تکلیفم روشن بشه. هرچند که خودم دارم می برم و می دوزم.

نمی دونم چرا هیچ دعایی روی من اثر نداره. حتی سحر هم روم بی تاثیره. کاش می تونستم برای یه دفعه هم که شده با دعا مشکلم رو حل کنم...

حوصله ندارم. از عید بدم میاد. از بهار متنفرم. در حالیکه خودم متولر بهارم. ۱۳بدر تولد منه. چند سالی هست که هیچ تولدی نداشتم. یعنی حال و حوصله تولد رو ندارم.

این بت سفت و محکمی که دیگرون ازش حساب می برن و الگوی خودشون می دونن از تو داغونه! دیگه ترکیده. گیم آور شده! زیر بار زندگی نهگ کرده. بابا!!! عین خر تو گل گیر کردم. دنبال یه آیه می گردم واسه خودکشی! سراغ داری؟

دلم واسه پاییز لک زده. دلم واسه بارون پاییز یه ذره شده. دلم واسه صدای خش و خش برگای زرد کف زمین یه ذره شده. دلم واسه قدم زدنای تنهاییم تو غروب پاییز تنگ شده. کی خدا یه نگاهیم به دل من می کنه؟

من که عیدی ندارم اما...

عید همه شما مبارک. امیدوارم هرچی که خقتونه قسمتتون بشه.

به خود خدا قسم که محتاج دعاتون هستم.

کوچیک هکه شما  و آرزومند آرزوهای قشنگتون...

مهرپویا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 
بی واسطه با شما عنوان مطلبیه که فردا واستون می نویسم. بی واسطه با شما حرفهاییه که می خوام این آخره سالی زمزمه کنم. همه حرفایی که شاید واسطون آشنا باشه . شایدم عجیب. شاید بی واسطه با شما آخرین پست وبلاگ باشه و دیگه راز و رمز باهاتون خداحافظی کنه! واسه همیشه...

تا فردا شب ...

یا حق.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

dokhtari ehtiyaje fori be koliyedare..........gorohe khoniye O+ ..........age mitoonid nejatesh bedid ba shomareye zir tamas begirid.........dar gheyre in sorat hadeaghal send 2 allkonid ...........09155471345 (send too alleshkon madyonet nemikonam manam hamintori gereftam ?

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 
زمانی که اسم جلاله "الله " بلند شد ، پالس های مافوق صوت به الکتریسیته نوری تبدیل و بر روی مانیتورها ظاهر گشت.
معجزه خداوند در قرآن کریم باعث شد که یک دانشمند مشهور آمریکایی به دین اسلام بگرود .
 
به گزارش پایگاه خبری تقریب به نقل از مجله "المجتمع"، تیمی ازدانشمندان آمریکایی دریافتند که برخی ازگیاهان استوایی فرکانس هایی ما فوق صوت از خود صادرمی کنند که به وسیله دستگاه های پیشرفته علمی ثبت شده است .

دانشمندانی که حدود سه سال به تحقیق و مطالعه این وضعیت حیرت آور پرداختند، دریافتند که این پالس های ما فوق صوت به الکتریسته نوری تبدیل شده و بیش از صد مرتبه در ثانیه تکرار می شوند .

یک تیم آمریکایی این آزمایش را در برابر یک گروه علمی در انگلیس انجام دادند که در بین این گروه، یک دانشمند مسلمان هندی الاصل نیز قرار داشت.

بعد از 5 روز آزمایش، گروه انگلیسی ازاین مسئله بسیار شگفت زده شدند ولی دانشمند مسلمان انگلیسی گفت : ما مسلمانان این مسئله را در 1400سال پیش تفسیر کرده ایم. دانشمندان از این سخن وی بسیار حیرت زده شدند و اصرار کردند که آن را برایشان شرح دهد. دانشمند مسلمان این آیه قران را قرائت کرد:"وهیچ موجودی نیست جز آنکه او را به پاکی می ستاید ولی شما ذکر تسبیحشان را نمی فهمید. او بردبار و آمرزنده است ".

زمانی که اسم جلاله "الله " بلند شد ، پالس های مافوق صوت به الکتریسیته نوری تبدیل و بر روی مانیتورها ظاهر گشت.

پروفسور" ولیام براون"، مسئول این تیم تحقیقاتی با این دانشمند مسلمان برای شناخت دین اسلام به گفت و گو پرداخت و دانشمند مسلمان برای وی دین اسلام را تشریح کرده ویک جلد قرآن مجید به همراه تفسیر آن به زبان انگلیسی را به وی اعطاء کرد .

براون شهادتین را گفت و مسلمان شد .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 
تو چه گفتی سهراب

خانه دوست کجاست؟

می نویسم به ورق

خانه اش در دل ماست

دل پیر پدری

که میانش ترک آینه هاست

و چنان می گرید

وبه کس هیچ نگوید

غم تنهایی خود

و به دل بار غمی است

و درونش شده خاموش چراغ

تو چه گفتی سهراب

خانه دوست کجاست؟

خانه دوست دل غمزده ایست

که به دورش زده یک هاله خون

و به یاد دل یاران خدا می گرید

آسمانش ابریست

وبدان سو که او می نگرد

دستهایش خالیست

و بخود کوس ملامت دارد

که چرا من ماندم

روزگارش شده سخت

یاد یاران بخون خفته در اوست

قایقی را که تو خود ساخته ای

در دم غرش طوفان گم شد

و بدان ساحل جانان نرسید

پس بدان خانه دوست

دل بشکسته ماست

که علی می گوید

و رهش می پوید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 
سلام

امشب شاید آخرین شب من با وبلاگ تو سال ۸۵ باشه. شاید دیگه تو این سال فرصتی واسه نوشتن پیش نیاد. واسه همین این چن خط رو واستون می نویسم. واسه دل خودم.

چارشنبه سوری اومد و با تموم وحشی بازیاش تموم شد و اوج فرهنگ ایرانی خودمون رو اثبات کردیم. محرم اومد و رفت و اوج هنر ترانه سرایی و روح موسیقیایی خودمون رو نمایش دادیم. صدام اعدام شد و ما بی اینکه باور کنیم مقصرین اصلی جوخه اعدامشن شادی کردیم. واسه برنامه های هسته ای که یکی از افتخارات و سند شرافتمونه کلی اس ام اس درست کردیم. روز کشف حجاب شد و وقتی با یه مشت عفریته برخورد شد گفتیم با یه جریان صنفی برخورد فیزیکی کردن و کلی ناراحتی ابرازیدیم! و کلی حادثه های دیگه!!!

کلی امسال واستون نوشتم و با خیلیاتون آشنا و البته با برخی دوست هم شدم. با خیلیاتون گپ زدم و به دردهاتون گوش دادم. دردتون درد داشت واسه من و شادی شما شادی من.

خیلی خسته هستم. دلیل اصلی غیبتهای غیرموجه و طولانی منم همین خستگیه. خستگی از روزمرگیها و تکرار مکررات. منم مثل شماها روزمرگی دارم. باید دنبال کارام باشم. سگ دو بزنم واسه پول. برم دکتر و بیمارستان. گاهی عزیزی می ره و باید برم بدرقه اش و گاهی هم دوستی دوتا می شه و باید براش خوش بود.

امسال واسه من سال کمدی بود. شهادت دوتا از دوستام. فوت یه دوست. شهادت دایی علی سام نژاد که بهترین دوستمه. بیمارستان افتادن من. شیراز رفتنم با کلی ابراز عشق. ساختن دوتا فیلم مستند. سفرم به لبنان. و یه اربعین دوست داشتنی تو دمشق. و اینکه باید یادم باشه سر ساعت هشت و نیم یه نفر هست که منتظر تلفن منه که برم دنبالش و ببرمش خونه. اینکه باید تا اردیبهشت ده میلیون تومن پول جور کنم. اینکه باید تو فکر دوتا شدن باشم. اینکه باید با خیلی چیزا خداحافظی کنم. اینکه یه نفر هست که نگران منه و واقعا داشتن چشم انتظار چه طعم شیرینی داره!!!

با حاج رحیم چهره خند آشتی کردم و یاد ابوالفضل سپهر افتادم. آخ که چه روز ها و شبهایی داشتیم!!! دلم واسه حمید پوسگانیا و محمد مولا تنگ شده. هادی مصدق حوصله منو سر بردهو حسن شیری جدا داره با من برادری می کنه. با تمام مارمولک بازیاش بچه خوبیه. سرهنگ احمدی با تمام گلوله هاش آدم مهربون و کاردونیه! حاجی رجبی با مرامه. و کلی آدمای رنگ وارنگ دیگه...

هفت سین قرآنی رو تو پستهای اسفند پارسال گذاشتم و امسالم همون رو استفاده می کنم. شما هم استفاده کنین. خیلی واسم اومد داشت. راستی! هیچ سکه ای دستم نرسیده که بخاطرش دارین بهم تبریک می گین!

سال ۸۵ سال خستگی... سال دردسر... سال تولد احساس و سال تنهایی...

سال نوتون به برکت سفره های بهشتی باشه. سرسفره یادتون باشه واسه ما دوتا هم دعا کنین. خیلی به دعاتون نیاز دارم. یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 
یه آگهی روی کامنتهای وبلاگ می بینی و کنجکاو می شی! خبردار می شی که یه جشنواره وباگ نویسیه که بنام پیامبر رحمت برگزار ی شه. می ری داخلش ثبت نام می کنی و ماهها ازش می گذره.

حتی یادتم نمیاد یه همچین جشنواره ای هم وجود داره. و...

تو آخرین قرعه کشی هفتگی جشنواره با کمترین سهم ممکنه برنده سکه می شی. من که تو زندگیم تو هیچ قرعه کشی برنده نشدم واسم سورپراز بود!!! هرچند که از ۴ اسفند کلی می گذره و ما هنوز سکه ای ندیدیم! اما من اسم این سکه و جایزه رو می ذلرم یه کادو از خود حضرت رسول...

این سکه اگه دستم برسه تا عمر دارم روی دیوار قاب شده می مونه...

امیدوارم توی قرعه کشی جشنواره زندگیتون از خدا جایزه بگیرین.

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 
سلام خدا
رب اني مسني ضر و انت ارحم الراحمين
باورم نميشه كه داره زندگيم از هم ميپاشه آخه چرا مگه من چه كار بدي انجام داده بودم چرا به من يه نيم نگاهي نينداختي مگه تو سوره بقره نگفتي و هر كه مرا بخواند من او را اجابت ميكنم و نكردي
نميدونم چرا از بدي روزگار مجبور شدم به دورغ ماجراي اين وام و بگم آخه تو ميدوني اصلا وامي در كار نيست
چقدر دعاهاي مجرب تو را انجام دادم چقدر نمازهاي مجرب خوندم ولي هيچ فايد ه اي نداشت .
خدايا من به آخر خط رسيدم اگه واقعا از رگ گردن به من نزديك تري حاجتم رو به كاري كن تا فردا تو     حسابم 2 ميليارد تومان پول باشه  خدايا ميشه معجزه كني خدايا خيلي وقته كه احساس ميكنم به من گوش نميدي خداوندا اگه وجود داري به من ثابت كن  اگه واقعا منو ميشنوي به من ثابت كن من وقت زيادي ندارم  به دادم بري
يا الله يا محمد يا علي يا فاطمه يا صاحب الزمان ادركني و لاتهلكني
خدايا ميشه تا فردا تو حساب بانك پارسيان به نام پرديس تهراني به اين شماره حساب 2 ميليارد تومان پول باشه قسم ميخورم كه يك مسجد ميسازم
0200774204005
 يا زينب كبري
به حق انما امره اذا اراد شي ء ان يقول له كن فيكون  
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  |