تبليغاتX
راز و رمز
سلام. نمی دونم چی باید بنویسم. فقط می دونم سرم گیج می ره! انگار که عینک ته استکانی زده باشی و چشات بخوان از کاسه در بیان!ولی روی هم رفته بد نیست. به یه استراحت می ارزه. تقصیر خودمه که هوس بیجا کردم. یه هفته بود که هوس کرده بودم رولت بخورم. دیشب یه کیلو و دویست گرمش رو یهو خوردم و خلاصه الباقی قضایا!!!

اگه توی این یادداشت غلط تایپی دیدین تعجب نکنین و بذارین رو حساب سرگیجه های من.

خیلیا گله دارن ازم و حقم دارن. من هزار بار گفتم نمی تونم کارتون رو راه بندازم. مگه یه نفر می تونه جواب لااقل ۵۰ تا ایمیل رو در روز بده؟! جواب می دم اما وقتی خودم تشخیص بدم که باید کاری بکنم یا نه. پس عذرم موجه هستش.

خانم فاطمه می گن موبایلم خاموشه. آره خاموشه. اگه می خوای زنگ بزنی جلوترش بهم اس ام اس بده.

خانم سلیمی عزیز من هم به موبایلت زنگ زدم و هم به محل کارت. نیستی خواهر من. تقصیر من چیه؟!

آقا احسان گل! واست ای میل زدم. فقط از تو انتظار دارم شرایطم رو درک کنی. اگه تو نکنی پس کی درک می کنه؟

سارای عزیز!از اینکه می خوای کتابارو واسم بیاری ممنونم. فقط زودتر!

خانم ساناز.ن ! امرتون اطاعت شده. فقط منتظر باشن.

از اونجا که سردرد دارم و نمی دونم چی باید بگم همه رو به خدا می سپرم. یا حق...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 

روزي عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن قعنب و گروهي از بني هاشم و جمعي از اعراب از قبيله بني عبدالعزي در مقابل خانه كعبه معظمه نشسته و با هم بحث و گفتگو داشتند .در اين هنگام ديدند فاطمه فرزند اسد در حاليكه درد مخاص يعني درد زاييدن او را سخت آزار ميداد وارد مسجد الحرام گرديد و در مقابل خانه كعبه ايستاد و نظر به جانب آسمان كرد و سپس صورت به خانه كعبه نهاد و عرض كرد: پروردگارا من به تو كه خالق تمام موجوداتي و به هر پيامبري كه تو فرستادي و به هر كتابي كه نازل فرمودي اقرار و ايمان دارم و به حق جدم ابراهيم خليل عليه السلام كه اين خانه را بنا نهاد و به حق پيامبراني كه فرستادي و به حق اين فرزندي كه در رحم من است و با من سخن مي گويد ، درد زاييدن را بر من آسان بگردان.

عباس بن قعنب ميگويد اين هنگام ديدم كه ديوار عقب خانه كعيه شكافته شد و هاتفي ندا در داد : فاطمه داخل شو ، زايشگاه تو جايگاه ولادت فرزند تو در اين خانه است .

فاطمه از همان شكاف داخل شد و هر چه كردند در خانه خدا را باز كنند و از اسرار الهي چيزي بفهمند براي ايشان ميسر و مقدور نگرديد و متوجه شدند اين امر خدايي است .

فاطمه فرزند اسد سه روز در درون كعبه توقف كرد .اهل مكه همه جا صحبت از همين داستان بود .همينكه روز چهارم شد همان موضع شكافته شد ، فاطمه در حاليكه قنداقه نوراني در بغل داشت خارج شد . فاطمه بنت اسد در حال خارج شدن ميفرمود :

كدام زن مثل من است در صورتيكه جايگاه ولادت فرزند من خانه كعبه بوده است و فرزندم اميرالمومنين علي عليه السلام است .در آن مكان مقدس از ميوه هاي بهشتي و مائده هاي رضوان مرا پذيرايي كردند و فرزندم در آن مكان شريف در ميان هاله اي از نور ايزدي قدم به عالم هستي گذاشت. حوران بهشتي بدن مطهر او را در آبهاي بهشتي شستشو دادند سپس او را در لباس بهشتي و قنداقه بهشتي قرار دادند.

وقتي ديوار شكافته شد و هدايتم كردند كه از خانه خدا خارج شوم ، هاتفي ندا كرد: اي فاطمه نام او را علي بگذار كه او علي است و خداوند علي الاعلي فرمايد اي فاطمه نام او را از نام خود گرفتم و او را به پوشيدگيهاي علم خود دانا و آگاه گردانيدم .اوست كه بر بام خانه ام اذان مي گويد و مرا تقديس و تمجيد مي نمايد .

باري علي عليه السلام در خانه كعبه قدم به عالم شهود نهاد . سر تراشيده ، ناخن گرفته و ختنه كرده .از پرتو انوارش خانه كعبه و مسجد الحرام روشن و منور گرديد. به محض آنكه علي عليه السلام به اين عالم قدم نهاد جبين مبارك خود را روي زمين نهاد و اقرار و شهادت داد به وحدانيت خدا و نبوت پيامبران از آدم تا خاتم و ولايت خود و يازده تن فرزندانش صلوات الله عليهم اجمعين .

فاطمه فرزند اسد قنداقه فرزند عزيزش علي عليه السلام را در بغل گرفت .طفل را به همسرش ابيطالب داد .نوزاد گفت : « السلام عليك يا ابنا و رحمه الله و بركاته » . رسول خدا محمد مصطفي كه سي سال از سن نازنينش مي گذشت و هنوز به مقام خطير نبوت مبعوث نشده بود قنداقه علي را از فاطمه گرفت . علي عليه السلام چشمان مبارك خود را باز كرد و متبسم شد . عرض كرد: السلام عليك يا احمد ! السلام عليك يا محمود ! السلام عليك يا ابوالقاسم !

يا رسول الله تويي خاتم پيامبران .تورات ميل داري بخوانم ، زبور ميل داري بخوانم ، انجيل ميل داري بخوانم .. رسول الله اجازه داد . علي عليه السلام كتب آسماني پيامبران سلف را در كمال فصاحت و بلاغت قرائت كرد .سپس با اجازه رسول الله شروع به خواندن قران كرد .

 

(( بسم الله الرحمن الرحيم قد افلح المومنون الذينهم في صلاتهم خاشعون و الذينهم عن اللغو مغرضون و الذينهم للزكوه فاعلون و الذينهم لفروجهم حافظون )) بنام خداوند بخشنده مهربان .به تحقيق رستگار شدند مومنان كساني كه در نمازشان خضوع و خشوع و طمانينه دارند و از كارهاي بيهوده اعراض نمايند و زكوه اموالشان را مي دهند .مومنين آنهايي هستند كه اندامهاي خود را از حرام و زشتي نگه مي دارند

فاطمه بت اسد خدمت رسول الله امد قنداقه را از ايشان گرفت و كودك را در مهد نهاد و او را با در چند بند بست . نوزاد فرمود . مادر جان دستهايم در بند نكن كه مي خواهم خداي خويش را با دستانم تسبيح گويم .

شاعر گفتگوي فاطمه بنت اسد را با فرزند عزيزش به نظم درآورده كه به شرح زير است :

گفت اي مادر از چه بندي دست من هست مفتاح دو گيتي شست من

دست من را دست خود خوانده خدا چون دو گيتي شد ز دست من به پا

ُنه فلك بر پا از اين دست من است هست هر هستي از هست من است

هست اين دستي كه چون نوح نبي كشتيش در كوه جوزي داد جا

هست اين دستي كه موسي را عصا داد برهاندش ز دست اژدها

هست اين دستي كه يوسف را ز چاه برد در مصر و نمودش پادشاه

هست اين دستي كه عيسي را ز دار بر چهارم چرخ دادش اقتدار

دست من دست خداست اي مادرم دور خواهم كرد بتها از حرم

دين حق گردد رواج از دست من كفر گردد پايمال از شست من

اين همان دستي است كه يونس را ز يم وارهانيدش ز گرداب الم

اين همان دستي كه از فضل كريم عاصيان را مي رهاند از جهيم

اين همان دستي كه در روز حساب دوستان را ميدهد از كوثر آب

اين همان دستي ااست كه در روز نبرد مي زند ضربت بر عمرو عبدود

اي فداي دستت اي دست خدا دركجا بودي زمين كربلا

اندر آن ساعت كه جمّال لعين دست ببريد از تن سلطان دين

يا علي ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط دلارام  | 
راستش راجع به دعا کردن خیلی چیزا خوندم و نوشتم. به خیلیاتونم راه دعا کردن رو گفتم. بعضیاتون جواب گرفتین و بعضیا هم نه. اما این دفعه می خوام راه آخر رو بهتون یاد بدم که از هر راهی موثرتر و قوی تره! حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودن:

هرکسی از هر جای قرآن ۱۰۰ آیه تلاوت کند و پس از آن ۷ بار یا الله بگوید اگر بر سنگی دعا کند هر آینه خدای جل جلاله آن را از میان بشکافد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 
امروز بعد از مدتها می خوام براتون یه سری دستور کارساز که تهیه شده از کتاب کشکول شیخ بهایی و کنزالحسینی هستن بنویسم.

خیلیا آرزوی بهره مندی از نعمتهای خدا چه ظاهری و چه باطنی هستن. واسه بهره مندی از نعمتهای خوب و خاص خدا تا چهل روز هر روز ۱۴۱ مرتبه ذکر یامنان بگین. مطمون باشین قبل از ۴۰ روز نتیجه می گیرین.

اگه تو زندگیتون گره کور یا مشکلات سنگینی وجود داره به نیت باز شدن اون گره اسم یا قاهر رو با مشک و زعفران تو کاسه چینی یه بار بنویسین و توش آب بریزین و بشورین و آبش رو بخورین.

اگه حاجتهای خیلی سنگین دارین و هیچ نذری هم جوابتون رو نداده یک مرتبه تنها بشینین و ۵۱۱۰ مرتبه ذکر یاخالق رو بگین.

قربون خدا برم فقر و کمی روزی و تنگی دست این روزا بیداد می کنن! اینم چاره داره! کافیه هرروز ۱۰۰ مرتبه ذکر یا وهاب بگین. همین و بس!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط مهرپویا  | 
كفعمى در بلد الامين فرموده اين دعاى حضرت صاحب الامر عليه السلام است كه تعليم فرمود آن را به شخصى كه محبوس بود پس خلاص شد:
إِلَهِي عَظُمَ الْبَلاَءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُوَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِاللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أُولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ‏فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عَاجِلاً قَرِيباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ‏يَا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ‏يَا مَوْلاَنَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي‏السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ‏ض¼
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 
خدایا...

من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری...!

من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط مهرپویا  | 

مدتهاست كسانيكه بعنوانهاي مختلف كنار ما زندگي ميكنند از جنس ما نيستند و براي من مشخص نيست كه كدوم يكي از ماها بايد مثل ديگري مي شده و حالا نشده و اين قضيه باعث شده كه خيلي از ما ها همچنان تو سن سي و اندي تنها بمونيم.

وقتي منو توي يك بار(Bar) تو يكي از كشورهاي اروپايي ديد و شناخت ، اعتراف كرد كه تو اين 5 سالي كه همديگر رو نديده ايم تمام مدت به من فكر مي كرده و دنبال اين بوده كه منو پيدا كنه و حالا چقدر خوشحال بود كه تونسته بود منو اونجا ببينه .

شروع كرد به صحبت .نميشه گفت از همه جا. فقط از يك جا. همون جايي كه براي همه شده بت اعظم. جيب . محتواي داخل آن و حساب بانكي.

وقتي خيلي محترمانه و ماهرانه فقط گفتم خدا رو شكر يه جوري مي گذره يعني اينكه به كسي ربطي نداره  من چقدر درآمد دارم ، شروع كرد به گفتن از خودش و در 10 دقيقه معلوم شد كه  :

اومده براي شركت در يك سمينار مهم كشوري ، تو بخش VIP يكي از گران ترين هتلها اقامت داره ، درامدش در ايران ماهي .... ( بالاي 10 ميليون تومان) و فوق ليسانس ..... و پدر و مادرش اصرار دارن كه حتما دكترايي رو كه جاشو براش تو فلان دانشگاه در آمريكا رزرو كرده اند بگيره . ماشين ..... سوار ميشه . تو ايران در منطقه  .... سكونت داره  و چيزاي كه تا اون موقع اصلا براي من مهم نبود و نتونسته بود نظر منو جلب كنه .  

 

نمي دونم اون سمينار چي بود كه تموم نميشد .از اونجايي كه من اصلا اهل پرس و جو و كند و كاو در مسائل ديگران نبودم هيچوقت نپرسيدم كه چرا سمينار چند ماه طول كشيده و اصلا اون توي آن كشور چيكار ميكنه.

 

اكثرا عصرها ما همديگر رو ميديديم  .خيلي اصرار داشت كه بگه ما اتفاقي همديگر رو ميبينيم . از اونجايي كه تشخيص داده بودم اين آدم ضعيفتر از اين حرفاست كه بخواد بگه دوست داره منو ببينه  و سر راه من سبز مي شه من هم قبول كردم كه تظاهر كنم تمام ديدنهاي ما اتفاقيه و بذارم غرورش كه اندازه تمام كوهاي آلپ بود همون قدر بمونه.

اكثر مواقع كه ما با هم بوديم من دائم در حال امتحان شدن از طرف اون بودم. خودشو خيلي بزرگ ميدونست و مهم  فكر مي كرد هر كس حتي يه سلام هم كه بهش ميكنه حتما التماس دعايي داره. كلي طول كشيد تا بفهمه من اصلا نه ميدونم دقيقا اون كيه و نه برام مهمه كه بخوام بدونم . پس نميتونم بخاطر چيزي اونو بخوام.

به من علاقه مند شده بود . اما حاضر بود بميره و اينو به من نگه .چون از نظر اون اين آدماي ديگه بودند كه بايد از اون ( نه اون بلكه مقام و دارايي هاش) خوششون مي اومد.

 

هر چي پدرم به ما از بچگي گذشت ، تواضع ، فروتني ، افتادگي و صبر و عشق و حفظ آبروي مومن  ياد داده بود

او فقط به اهميت خودش واقف بود.

 

وقتي فهميدم قصد ازدواج داره سعي مي كردم بهش بفهمونم كه مقام و مدرك و پول و ويلا تو اسپانيا و خانه تو اطريش و باغهاي كلاردشتش  براي من با يك بسته آدامس بادكنكي فرقي نداره و اين وجدان و صداقت و عشق و داشتن احساس مسئوليته كه تو ازدواج مهمه و بس . اما با وجود اينكه من تو اون كشور به كساني كه هم زبان خودم نبودند درس مي دادم و معلم موفقي هم بودم اما مثل اين بود كه نتونسته بودم به اون اين چيزا رو ياد بدم.

وقتي قضيه ازدواج بين ما جدي شد و خواستيم صحبت كنيم  ازش خواستم اول اون شروع كنه.

شروع كرد به شمردن ويلاهايش تو شمال شهر تهران ، تو كلاردشت ، تو اسپانيا و هتلي كه تو اطريش داره ، بعد هم از مدل ماشينهايي كه تا حالا سوار بوده و كارخانه هايي كه داره و سهام هاي كارخانه ها و حساب بانكي هاش تو كشور هاي  ....  و ....  .  

 

وقتي شنيد كه در جواب تمام اينها بهش گفتم كه بايد فكر كنم و رفتم و از اون روز به بعد  مسيرم رو عوض كردم كه ديگه اتفاقي  (! ؟) همديگر رو نبينيم خيلي بهش برخورد و براي هميشه رفت .

حالا كه هر دو تامون ايران هستيم و چند روز پيش ، ايندفعه ديگه واقعا اتفاقي همديگه رو ديديم مي خوام جوابتو بدم . بگم از اونجايي كه تو هيچوقت نپرسيدي :

·        من آدم وفاداري هستم يا نه ؟

·        ذاتا آدم نجيبي هستم يا نه ؟

·        صادق هستم يا نه؟

·        صبور هستم يا نه؟

·        شجاع هستم يا نه ؟

·        آيا ياد گرفتم دوست داشته باشم و عشق بورزم يا نه ؟

·        آيا حاضرم اگر همه چيزت رو (مقام و ثروتت) از دست بدي باز هم با تو زندگي كنم يا نه؟

·        آيا در طول زندگي به پدر  مادرت احترام ميگذارم يا نه؟

·        آيا در طول زندگي آبروي تو رو حفظ مي كنم يا نه؟

·        مي تونم يه غذاي حسابي بپزم و آبروي تو رو جلوي فاميلات حفظ كنم يا نه؟

·        ياد گرفته ام چه جوري زندگيمو حفظ كنم يا نه؟

·        .

·        .

·        .

 و از آنجايي كه من نه خونه دارم ، نه ويلا، نه ماشين و نه هيچ چيز ديگه اي كه بتونم ارزش ريالي و دلاري اش  رو براي تو معلوم كنم بايد بگم شرمنده . مثل اين كه تو نمي توني قبول كني با كسي كه از جنس خودت نيست ازدواج كني.

من براي ازدواج صداقت و صبر و عشق و قلب و آبرو دارم كه اصلا با اون چيزايي كه تو توي خورجينت داري جور درنميآد .

متاسفم.  

 

 

 

بگذار يه اعترافي بكنم. من هيچوقت باور نكردم كه تو فوق ليسانس باشي .يادته يه كتاب 20 صفحه اي بهت دادم بخوني و گفتي حوصله خوندن كتاب نداري . حاضر نبودي 10 دقيقه وقت صرف كني تا يه مطلب پيشنهادي رو بخوني .چطور تونستي فوق ليسانس بگيري ؟ فوق ليسانس داري .اما برات كادو آوردن. زير ميز بهت دادند.

هميشه  ، حتي تو ايران راننده داشتي . چطور مي خواستي باور كنم كه بهترين ماشينها رو تو سوار مي شدي؟

كسي كه مدام داراييهاش رو براي ديگران مرور ميكنه .يعني احساسش اينه كه اونا رو نداره و فقط تو روياهاشه كه اونا رو متعلق به خودش ميبينه. پس من هيچوقت هتل تو اسپانيا و ويلاهاي نياوران  و  ... باور نكردم. و با وجود اين مي خواستم باهات زندگي منم.

امـــــــــــــا

اينا مهم نبود .شايد اگر يه ذره مرام  و وقار و عشق تو خورجينت بود ، چيزي براي ارائه مي داشتي و الان ما زير يك سقف بوديم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط دلارام  | 

وسطهاي مهموني بود كه يه دفعه ديديم اشرف خانم بي حركت نشسته . نه حرف مي زنه و نه تكوني ميخوره. فقط به يه جا خيره شده . تا به خودمون اومديم ديديم آمبولانس اومد و پزشك گواهي فوت اشرف خانم را صادر كرد. فردا شب بعد از دفن اشرف خانم همه دوباره در منزل جمع شده بودند و از بي وفايي دنيا صحبت مي كردند و از اينكه آدم نمي دونه يه لحظه بعد چي مي خواد به سرش بياد.

همه متفق القول ميگفتند كه خوش به حال اشرف خانم چقدر راحت از اين دنيا رفت و جون داد . كاشكي همه مردنها مثل مردن اون بود. من شب منزل عمه ام خوابيدم جايي كه براي آخرين بار اشرف خانم در آنجا مهمان بود و زنده بود . آن شب در خواب ديدم  كه وسط مهماني روز قبل دو نفر بيل به دست ، البته قسمت فلزي بيلها از گرما و حرارت سرخ شده بود ، آمدند و به اشرف خانم علامت مي دهند كه باآنها برود .اشرف خانم راضي به رفتن نبود اما آنها گفتند كه اگر نرود با قسمت گداخته شده بيل ها او را كتك خواهند زد. براي همين اشرف خانم بي سر و صدا همراه آنها رفت.

به كوير رسيدند . و هر دو نفر پياپي تبديل به چندين نفر شدند كه هر كدام به نوبت به خاطر كدورتي كه با اشرف خانم داشت با قسمت گداخته شده بيل او را كتك ميزد.  نميدانستم كه چه كدورتي بين آنها با اشرف خانم وجود داشت فقط چند كلمه از حرفهاي انان را شنيدم كه براي شما عين آن را مينويسم :

براي عروست كه اينقدر روز جهاز آورون تحقيرش كردي و اشك خواهر و مادرش رو درآوردي.

براي  تهمتي كه به پسر آقاي .... زدي .براي دستبندي كه هيچوقت ندزديه بود و تو هم ميدانستي.

براي دعوا و دشمني كه بين دختر و دامادت به را انداختي .

و ....

الان كه فكر ميكنم ميفهمم كه چرا پدرم اينقدر اصرار در حفظ حق الناس داشت. و اينكه نميشه از ظاهر مردن آدما بفهميم كه حال و روزشون اون دنيا چه جوريه.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط دلارام  | 

متاسفانه به خاطر یه اشتباه از طرف من این متن پست شده بود. واسه همینم حذفش کردم و واقعا معذرت می خوام که ندونسته یه نامه خصوصی رو منتشر کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط دلارام  |