|
هر چی آرزوی خوبه ماله تو هر چی که خاطره داری.... مال من اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من منمو حسرت با تو وا شدن تویـــی و بدون من رها شدن آخر غربت دنیاست.... مگه نه ؟ اول دو راهی آشنا شدن !! تو نگاه آخــــــر تو آسمون خونه نشین بود دلتو شکسته بودن همه قصه همین بود میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا اما................ بیدارمو بی تو مثل تو تنهای تنـــها هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داری مال من
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
خدا نکنه آدم با کسی درگیر بشه که طرف پاک باخته باشه. یعنی با کسی که هیچ چیزی واسه از دست دادن نداره! یعنی یکی لنگه خودم! دیگه هیچ چیزی واسم وجود نداره که بخوام بگم بهش پابندم. الان چند روزی هست که قرارگاه نمی رم. هیچ خبری هم ازم ندارن. یعنی از همون روز که تنها ارزش زندگیم بهم گفت نه! بامن تماس نگیر! تموم شد! امروز صبحم که فهمیدم اون رفیق کثافت خودم یعنی سید مجید زیرابی رفته و باعثش بوده احساس می کنم تنها چیزی که در من وجود داره نفرته و کینه. کینه ای تو دلمه که فکر نمی کنم احدی این فرمیشودیده باشه. فقط لبخند می زنم! آرامش کامل دارم! حتی امروز به سید مجید گفتم که اگه خدای ناکرده پولی کم آورد حتما بهم بگه! نا سلامتی ما با هم شریکیم! پس دوستی به درد کی می خوره؟! اونم گفت نیاز به قرارداد داره. شرکتش کم آورده. باید پول تهیه کنه. منم امروز با یه دوست قرار گذاشتم. تو کار فاینانسه. یعنی اقتصاد کلان. یعنی پول میلیاردی از نوع دلار. یعنی پولی که هیچ کس رنگش رو ندیده ولی خیلیا به خاطرش خون ریختن.آره! آقا سید! امروز داداشم پوریا زنگ می زنه به تو. می خواد یه قرارداد دومیلیارد دلاری باهات امضا کنه! چهارصدو پنجاه میلیون تومنم دست مزد تو می شه. پول خوبیه نه؟ وسوسه شدی نه؟ می دونم اونقدر آدم حریصی هستی که به هیئت مدیره خبر نمی دی و خودت تنهایی می ری پای قرارداد. ولی هیئت مدیره خبردارن! می دونی چرا؟ توهنوز نفهمیدی با کی درافتادی! اعضای هیئت مدیره شرکت تو تمام سهام خودشون رو با اختیارات خودشون به من وکالتی واگذار کردن! ولی این قضیه بین خودمون محرمانه می مونه. چون این معامله بستگی به زبون اونا داره. من امروز صبح بیست میلیون تومن پول نقد حاضر کردم. همون موقع که خبر دادن تو بهم نارو زدی. اونقد اعتبار واسه خودم درست کردم که احدی نفهمه من دارم با تو چی کار می کنم! این بازی یه معامله نهاییه! بین من و تو. شاهدشم خداس. من فقط واسه یه چیز دارم تلاش می کنم. به خاطر یه چیز زنده هستم. فقط و فقط گرفتن زندگی تو! بدبخت! هنوز زوده بفهمی چه خبر شده! هنوز خبر نداری که یه رفیق تو شهرداری دارم که به من لطف داره و می خواد یه حالی به ملک و املاکت بده! یه رفیق دیگه هم هست تو اداره دارایی که می خواد با ذلیل کردن تو دل منو شاد کنه! یه رفیق خوب دیگه هم هست که مدیون منه! می خواد با دوربین عکاسی جدیدش دین خودش رو ادا کنه! بماند باقی دوستان... آره آقا سید! دلمو شکستی! خدا دلتو بشکونه! خونمو خراب کردی! خدا خونتو خراب کنه! آبرومو پیش مردم بردی! آبروت پیش خدا بره! تنها دل خوشیم رو ازم گرفتی! خودم زندگیتو ازت می گیرم! تو می گفتی رفیق یعنی امانتدار ناموس آدم. یادته؟! خوب رسم رفاقتو به جا آوردی! تف به مرامت نامرد! به ناموس زهرا قسم که زنها از مردا بیشتر غیرت و مردونگی دارن! حیف اسم مرد که روی تو گذاشتن! حیف کلمه سید که روی تو گذاشتن! سید یعنی مرد. یعنی شرف! یعنی غیرت! کدوم اینارو داری؟ هنوز زوده! یواش یواش! موقعی که دیگه کامل خونه خرابت کردم میام می گم چی شده! می گم چرا! می گم چه جور! می گم درد دلمو... فعلا نامرد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
سلام
نمی دونم کی هستی و واسه چی اومدی تو این وبلاگ؟ ولی خوش اومدی. دلم خیلی گرفته. خیلی. دلم می خواد تا می تونم گریه کنم. ولی نمی تونم. اشکم نمیاد.نمی دونم حکمت خدا چیه؟ ولی با اینحال هر چی باشه می گم شکر. شکرت خدا! الهی شکرت... حوصله ندارم. از دیشب تا حالا یه بند بدبیاری داشتم. اما یه خبر خوب رو امروز از یه دوست دریافت کردم. بالاخره فهمیدم باعث ناراحتی خانوم عزیز دل برادر و بزرگوارین شما چیه. یکی از دوستای لجن خودم بهش زنگ زده بوده و گفته پویا می خواد صیغه کنه تورو. آخه اون خانوم که هنوزم عزیز دل برادره مطلقه س . اون رفیق حرومزاده منم صیغه بازه. خبر رو یه دوست همکار بهم داد. تلفن خونه و مغازه طرف رو چک کرده و شماره محل کار خانوم عزیز دل برادر تو لیست مکالمات این آشغال بود. هنوز چیزی بهش نگفتم. اما... قسم خوردم نیشم رو بهش بزنم. بدم می زنم. کاری باهاش می کنم که زندگیش از هم بپاشه. جوری بی آبروش می کنم که نتونه دیگه سربلند کنه. من قسم حضرت زهرا سلام الله رو خوردم. پاشم وایسادم. توبه کرده بودم کینه به دل نگیرم. توبه شکستم. هنوز به این حرومزاده چیزی نگفتم. به روشم نیاوردم. باهاش صمیمی ترم شدم! ولی خیالت راحت! فقط یه آرامش موقته. عینه بازداشت موقت! آتیش که روشن بشه زندگیش می سوزه . هم خودش.هم زنش. هم بچش...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
خانومی که دیگه عزیز دل برادر نیستی!
سلام. دیروز صبح زنگ زدی. یه کمی بی موقع بود. آخه تو جلسه بودم. تو اداره آگاهی بودم و با یکی از دوستان صحبت می کردم.خودت قضاوت کن! یهویی زنگ زدی و می گی لطفا دیگه با من تماس نگیرین و بهتره رابطمون همینجا قطع بشه! انصافا جا داره چارتا لیچار بارت کنم یا نه؟!!! ولی خداییش دلم نیومد. نمی دونم چی شد که از دهنم در رفت باشه و دیگه مزاحمت نمی شم؟!!! دلیلش رو بهم نگفتی. گفتی خصوصیه! باشه! منم قبول کردم. فقط به خاطر احترامی که واسط قائلم. دلم نمی خواد ناراحت بشی. پس واسه همیشه فراموش می کنم... فقط کاش می ذاشتی حرفامو بزنم. به خدا خیلی داغون شدم تا بتونم واسه یه بارم که شده حرف دلمو بزنم. ولی خوب شانسم گند بود! مثل همیشه!!! بهم گفته بودی از لات جماعت بدت میاد! مگه من لاتم؟ گفتی از شغلم بدت میاد! گناه من چیه که نظامی هستم؟ گفتی مادیات واست فرعه ولی مهمه. خوب منم که کم نذاشتم. کارایی رو قبول کردم که هیچ دوستشون نداشتم. رفتم ماموریت! اونم جاهایی که به خدا اگه سگ رو به زور می فرستادی فرار می کرد. گور پدر جون آدم. ولی این کارو دوست نداشتم. خیلی متلک شنیدم. می دونم تو تاحالا نشنیدی... چون من و تو فاصله هامون زیاد بود. تو تو فکر سینما و موسیقی و سفر فرنگ بودی و من تو فکر اینکه راحت واسه خودم زندگی کنم. خوب نمی شد. قبول دارم ! کارم اشتباه بود! از اولش اشتباه بود. هنوزم دوستت دارم. اما... مثل بقیه! قسم می خورم دیگه حتی اسمم رو نشنوی چه برسه به دیدن ریخت و قیافم. ولی... از خدا می خوام هر جا که هستی و در هر شرایطی عاقبت یه خیر بشی. دل خوش داشته باشی و روزگار خوب... یا علی...........
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
سلام خوبي عزيز دل برادر؟ شما بزرگوارين! جدا پريروز كه گفتي توي مجلس فال قهوه هستي شاكي شدم! خوب خدائيش وقتي يه راه بهتر هست چرا آدم بايد بره دنبال راه هاي پوچي كه دست آخر يا الكي خوش بشه يا الكي عصبي؟! منم بدم نمياد كه از آينده خبر داشته باشم. ولي بعضي وقتا كه مي شينم و فكر مي كنم مي بينم چقدر خدا بزرگه! آخه اگه از آينده خبر داشته باشم كه ديگه زندگي واسم بي معني مي شه! لذت زندگي تو ناشناخته بودنشه ! هيجان زندگي به غريب بودن آيندس! اصلا بذار راحت تر بهت بگم! وقتي آخرين ورژن يه برنامه مياد بازار و به قول بروبچ كامپيوتريست فاينال ورژن حساب مي شه كه آدم نمي ره دنبال برنامه هاي قديمي و از رده خارج! تازه كاش قديمي باشن! خيلياشون ويروسين! جدي مي گم! من تاحالا نديدم و نشنيدم كه كسي بگه آقاي ايكس يا خانوم ايگرگ فال قهوه هاش حرف نداره و جواباش يكه. استخاره يه جور فاله. البته نمي توني آينده رو باهاش ببيني ولي مي توني باهاش صلاح خدا رو بسنجي. ببين! مثلا من ميام واسه ازدواج استخاره مي كنم و بد مياد. اما من اون دختر رو عقد مي كنم و جالب اينجاس كه باهاش خيليم توپ زندگي مي كنم. در حاليكه اگه بيام دقت بكنم بالاخره مي بينم يه جاي كارم مي لنگه و پشيمون مي شم. اين همون استخارس! آقا امام زمان فرمودن كه هيچ كس نمي تونه در زمان غيبت من از آينده خبر بده و به قول خودمون غيب گويي كنه. دقت كني مي بيني كه تمام فالنامه ها و كتابهاي فال امروزم كه معتبرن مال قبل از غيبت امام زمانه. حتي ديوان حافظ كه فالش رد خور نداره در اصل الهام گرفته شده از قرآنه. شيخ بهايي يه دستور قشنگ توي كتاب كشكول خودش داره كه تو بخش علوم غريبه وارد شده. اين دستور يه دستور عمليه كه در اصل متعلق به صدر اسلامه. من دستورش رو واست ميذارم تو بخش رمزهاي وبلاگ كه اگه دوست داشتي بخونيش. فال يه جور توهم روانيه. كتابهاي روانپزشكي اين مطلب رو تاييد مي كنن. توهم آينده + تاثيرپذيري + استرس = افسردگي / شادي كاذب. اين فرمول علميه و اميدوارم از اينكه اينو واست مي نويسم ناراحت نشي. آري اينچنين بود عزيز دل برادر! سركار خانوم بزرگوارين شما! مخلص دربست خودت و نوكر جد و پدر جدت! پويا
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
خيليا رو ديدم كه سئوالايي دارن و نمي تونن جوابش رو پيدا كنن. مثلا مي گن فردا چي مي شه؟ چرا من بايد اينجوري بشم؟ تودلش راجع به من چي فكر مي كنه؟ مي خواد چي كار كنه؟ بهتره چي كار كنم؟ نتيجه اين قضيه چي مي شه؟ و... بله مي شه جواب همه اينارو پيدا كرد. اما... توكار مردم نمي توني فضولي كني چون عمل نمي كنه. نمي توني آينده دور و بعيد رو ببيني. حرام بهت نشون داده نمي شه. فقط در حد خودت مي توني اطلاع پيدا كني. خوب اينم دستورالعمل: وضو يادت نره! لباست بايد پاك باشه! جايي كه توش هستي بايد پاك باشه! رخت و لباس خوابتم بايد پاك باشه! حتما شب باشه و موقع خواب عادي! اين كلمه رو روي ناخن دستت با مداد يا هرچي كه داري بنويس: سلسلع بعدش اين ذكر رو توي رخت خواب كه دراز كشيدی بگو: الله النورالسموات والارض و يسين اين روش امتحان شدس. منم امتحان كردم و نتيجه خوبي داده و انصافا معجزه كرده. اين روش رو من از كتاب كشكول شيخ بهايي بخش علوم غريبه پيدا كردم. قدرش رو بدون و به هدرش نده. دنبال فال و اين دلقك بازيا هم نرو كه آخرش واست گرون تموم مي شه! يا علي...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
خدا کنه کسی که می دونم بالاخره یه روز این وبلاگ رو می خونه و من فقط می دونم کیه اونقد آدم کم حوصله ای باشه که نشینه این مطلب رو بخونه!
یا نه اصلا کارت اینترنتش بترکه و کم بیاره و دی سی بشه! چن وقت پیش من جدی جدی مرد بودم! من ۲۵ سالمه و خدایی عین این ۲۵ سالم پسر موندم! آک موندم! به قول موتور فروشا موتور خشکم! خلاصه سرت رو درد نیارم! خر نشده بودم.اونقدم آدم بی خیال و پررو و بلبل زبونی هستم که همیشه فکر می کردم رودس ندارم! رفتیم یه جایی و اونجا بود که کم آوردیم! زرشک! بابا جوری کم آوردم که جدی جدی اونجا که نباس بسوزه و هیچ وقت نسوخته سوخت! یه بنده خدایی از جنس منکراتی روم رو کم کرد! شاخم رو شیکوند! دمش گرم. خدا وکیلی کیف کردم! متلکای خودم رو بار خودم کرد!!! اختیار دارید آقای ...! شما بزرگوارید جناب...! احوال شما آقای...! تو دلم گفتم بابا من زمین خوردتم! مخلصتم! چاکرخواتم! بی خیال بابا ما رو ترکوندی! اند مرام! بابا باقلوا! چه زبونی داری! خداییش نمردم و زنده موندم و روز جزا رو دیدم! اینهمه بار امت اسلامی خودمون کردم حالا یکی اومده سوارم شده! خدایی نوکرتم! دمت گرم! حاضرم از همین ملا... کولت کنم ببرمت نوک اورست! حال کردم! اما... یه ربع گذشت... این آشیخی که می بینی دیگه از شیخی درومد!!! لباس عاشقی تنش کرد!!! جدی می گم! یه دل نه هزار دل به توان n عاشق این خانوم خانوما شد! منتها از اونجا که بنده قیافم یه کمی هپل مپله و تو جماعت لاتا به بی احساسی - بمیرم واس خودم که چی بودم!- معروفم روم نشد بش بگم بابا سالار ذلیلتم! می خوامت با همه دردسرات!!! خلاصه کاش یکی پیدا می شد کار مارم راست و ریس می کرد! بابا به کی بگم دوسش دارم. خداییش تو این دو هفته که یابیدمش کلی واسه خودم عشق ترکوندم! بزرگوار! سرکار خانوم... که غیرتم تکنو می زنه بخوام اسمت رو تو وبلاگ بذارم. به والله دوستت دارم! به اون کسی که اعتقاد داری دوستت دارم. می خوام نوکریت رو بکنم. تا ته خط خودت مشقامو خط بزنی! یه رحمی به حالم کن! بابا روم نمی شه حتی به صورتت نگاه کنم. وقتی اینقد بی عرضه ام توقع نداشته باش حرف دلمو تو روت بزنم! به خدا هر چی پررو هم که باشم تو این مساله خجالت می کشم. تا الان که دارم این مطلب رو تایپ می کنم دقیقا ۳ روزه که توبه کامل کردم تا شاید خدا اجرش رو توی تو بهم بده! خدا تورو بهم بده. تو این ۳ روز خداییش حتی موسیقی با صدای زن نشنیدم! چه برسه به دروغ . کلک و این حرفا! بابا بیا و بساز. گناه دارما! خدا می زنه از کمرتا! به خدا اگه جواب ردم بهم بدی بازم می گم دوستت دارم! فقط ببخشید که بلد نیستم حرف بزنم! آخه تا حالا دنبال این حرفا نبودم به قرآن. قربون متلکای تکراریت! پویا
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
ديشب يه باباي خيلي زرنگ اي ميل زده بود كه اگه بلدي ياد بده تا دخترا رو تسخير كنم! هركي رو كه مي خوام بهم نه نگه و خر خودم بشه! منم اينجا جواب اون شازده رو مي دم. بله اين دعا و طلسم رو دارم! ولي بهت نمي دم! چون: اولا اين كارا به هيچ وجه اخلاقي نيست. دوما اين كارا بايد حلال انجام بشه. سوما منم خانوم بزگوارين شما و عزيز دل برادر رو دوست دارم! اما دلم نمي خواد بدون علاقه واقي خودش باهام باشه. چهارما برو آدم شو! اين كارا خطرناكه و بايد بگم اگه وارد نباشي ذكر برعكس عمل مي كنه و پدرت رو در مياره! چون اين ذكرا هر كدوم يه موكل خاص دارن و اونان كه مسئول اجراي خاصيت اون ذكرن. واسه اينكه بهت ثابت بشه هيچوقت نمي توني آدم بشي و عرضه اين كارارو نداري و نمي توني عارف الهي بشي من تمام دستور تسخير رو برات مي نويسم بجز خط آخرش! البته اينم بگم كه خط آخر مهم ترين قسمت ذكر هستش. اسم كسي رو كه مي خواهي تسخيرت بشه و مطيعت بشه به عدد ابجد حساب كن. البته ابجد صغير. بعد عدد هر چي بود به همون تعداد اين ذكر كه به شكل شعر هستش رو بخون. مثلا اگه عدد 51 بود 51 مرتبه بايد بخوني. وضو و تنها بودن و لباس پاك و جاي حلال واجبه! اينم اون ذكر: حق تعالي كه مالك الملك است ليس في الملك غيره مالك برساند به يكديگر ما را خط آخرش به عرضه و لياقت خودت مونده!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
نادعلي يكي از اون دعاهاي كاردرستيه كه ردخور نداره! هر چي گره داري وا مي كنه. اگه توجيبت بذاري بازم يه صفاي ديگه داره! البته نه اينكه از اين چاپي ماپياش باشه! نه! اگه خودت بشيني و با وضو با دست خط خوشگل خودت بنويسي جواب مي ده! نادعلي توش چن تا اسم اعظم اومده! اگه نمي دوني اسم اعظم چيه بعدا واست توضيح مي دم. فقط اينو بگم كه اسم اعظم رو هر كي به زبون بياره جادرجا كارش فيكس مي شه! يكي از خواص نادعلي اينه كه اگه لنگه من خوشگلي و دخترا مي خوان بدزدنت ولي دلشون نميادو هي چشم مي زننت چشماشونو از كاسه در مياره! يكي ديگه اينكه اگه مثل من هستي و ننه فلان ايكبيري مي خواد دخترشو بهت وبال كنه – چون در هر صورت ما خوشگليم و تازه الان جنس نابيم و اگه نفري 2 تا هم زن بگيريم بازه ايكبيري اضافه بر مصرف داريم كه بايد انبار بشن – ولي نمي تونه و مي خواد باباي باباتو در بياره و رفته پيش دعانويس پدر سوخته اين نادعلي بهشون مي گه زرشك! همتون كشكين ! سوسكتون مي كنم! نادعلي تو مفاتيح هست. تو دعا كارتيا هم هست. ولي شما نادعلي كبير رو تهيه كنين. چون بهتره! راستي تا يادم نرفته بگم اين دعا 999 تا خاصيت داره كه ما فقط 20 تاشو درك كرديم. نن جون همسايه بغليمون دخترش از بس انتر بود رفت پيش دعانويس. 100000 پياده شد دعا گرفت بخت نكبتش وا شد. فكر مي كني اون 100000 رو واسه چي داده بود؟ واسه نادعلي كبير! در حاليكه مي تونست با 50 تا تك تومني كارتي شو از خيلي جاها بخره! بسم الله الرحمن الرحيم. نادعليا مظهر العجائب...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
آقاي كشميري يعني همون آدم با مرام لوطي مسلك خيلي دوست داشت تا من و تو بتونيم با خدا راحت باشيم. راحتي با خدا راه داره و كار هركسي نيست. ببين من نمي دونم تو عاشق كي هستي! من نمي دونم اصلا عشقت دختره مثل من يا پسره؟! ولي اميدوارم اين حرفمو قبول كني كه عشق مجازي يا همون عشق زميني يه پل هستش. يه پل كه آدمو به خدا مي رسونه. چه جوري؟ خوب ببين ! آدم عاشق هميشه دردسر داره. يا عشقش ناز مي كنه! يا ننه باباي عشقش! يا عشقش يه طرفس! يا جيگر ابراز علاقه نداره مثل من! خوب چي مي شه؟ همون موقع ياد خدا مي افته و از خدا مي خواد اين گيروگازش رو رديف كنه! اون موقع وقتيه كه با خدا خيلي خاكي حرف مي زنه! واسه اينكه دوزاريت بي افته اين فرمايش آقاي كشميري رو يادت باشه: كافيست يك قدم برداري كه همه چيز در همين يك قدم خلاصه مي شود و اگر اين قدم را برداشتي قدم بعدي در بهشت و مجاور حق خواهي بود.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
بابا آقاي كشميري قربون اون جد با صفات كه تو مشهد به سگم لطف دارو و ضامن آهو هم مي شه! خيلي باحالي! تو كجا و ما كجا؟! حيف كه زودتر تا زنده بودي نشناختمت! وگرنه مي اومدم غلامي خودتو مي كردم! بين عاشق و معشوق هميشه يه حرفايي هست! يه فاصله هايي هست كه هيچ وقت نمي شه به زبون آورد. شرم و خجالت و ترس از ضايع شدن نمي ذاره حرف بزنن! من پخمه هم كه اصلا تو آفسايدم! البته نه تو زمين! تو محوطه اوت آفسايدم! تا حالا وجود نكردم حرف دلمو به خانوم بزرگوارين! و عزيز دل برادر بزنم!!!!! پس خودم اين فرمايش آقاي كشميري رو ئاسه خودم مي نويسم. ايشون فرمودن كه:
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست. تو خود حجاب خودي حافظ ازميان برخيز! البته اين فرمايش در اصل از شعراي حافظ هستش. اما آقاي كشميري كه قربون اون قدوبالاش برم به عنوان دستورالعمل به شاگرداشون اين شعر رو مي دادن.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
جدي مي گي؟! باباش گفت چون پول نداري بهت نمي دمش؟!! خوب گاگول بهش مي گفتي جووني كار مي كني خرجش مي كني! آهان يارو سيريشه! دوزاريم افتاد تو جوب! مهم نيست! صبح به صبح تا يه هفته بعد از نماز صبحت كه خوندي همونجا سر سجاده نمازت بشين و 77 مرتبه بگو يا فتاح. اگه توپت نكرد بيا هرچي خواستي بارم كن! اصلا اگه نشد به خدا بگو بين من و خانوم عزيز دل برادر و بزگوارين شما دعوا بندازه! من كه تست كردم جواب داد. البته با اين ذكر خيلي كاراي ديگه هم مي شه كرد . مثلا مي شه باهاش تمام مشكلات طول روز رو رفع كرد.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
از آقا امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) سؤال کردند که چرا ما دعا می کنیم و خدا مستجاب نمی فرماید؟ (۱) اینکه خدا را شناخته و لیکن حق او را اداء نمی کنید آنگونه که واجب نموده است.پس شناسائی شما سودی ندارد. (۲) اینکه ایمان به رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) آورده اید و لیکن بر خلاف سنت او عمل می کنید. (۳) اینکه کتاب خدا را می خوانید و لیکن به آن عمل نمی کنید و میگوئید شنیدیم و اطاعت میکنیم ولی مخالفت می کنید. (۴) اینکه گفتید از آتش می ترسیم ولیکن در تمام اوقات با گناه کردن اقدام به آتش رفتن می کنید.پس ترس شما کجا ست؟ (۵) اینکه شما گفتید مایل به بهشت رفتن هستیم و حال اینکه هر لحظه کارهائی انجام می دهید که شما را از بهشت دور می کند.پس میل شما چه شد؟ (۶) اینکه نعمت های خدا را می خورید و مصرف می کنید ولیکن شکر خدا را بر آن نعمت ها نمی گذارید. (۷) اینکه خدا شما را امر کرده که دشمن شیطان باشید و فرمود شیطان دشمن آشکار شما است.پس شما نیز با او دشمن باشید ولیکن شما با او اظهار دشمنی می کنید بدون اینکه به او پشت کنید و دنبالش می روید، بدون اینکه از فرمانش سرپیچی کنید. (۸) اینکه عیوب مردم را جلوچشم خود قرار داده و عیوب خود را پشت سر انداخته اید، کسانی را ملامت می کنید که شما خودتان سزاوارترید به ملامت و سرزنش نسبت به آنان . پس چگونه بااین حالات دعای شمامستجاب شود حال اینکه شما درهای دعا را برروی خود بسته اید.پس بترسید از خدا و اعمال خود را اصلاح کنید و دلهای خود را خالص وپاک گردانید و امربمعروف و نهی از منکر نمائید تا خداوند دعاهای شما را مستجاب کند. (۱) (۱) سفینة البحار ، ج ۱ ، دعا
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
جرالدين دخترم : از تو دورم ولي يك لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود. اما تو كجائي ؟ در پاريس روي صحنه تئاتر پرشكوه شانزه ليزه… اين را ميدانم و چنان است كه گوئي در اين سكوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را ميشنوم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشكوه ، نقش آن دختر زيباي حاكمي است كه اسير خان تاتار شده است. جرالدين ، در نقش ستاره باش ، بدرخش ، اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهائي كه برايت فرستاده اند ترا فرصت هشياري داد.امروز نوبت توست كه صداي كف زدنهاي تماشاگران گاهي تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن. زندگي آنان كه با شكم گرسنه در حاليكه پاهايشان از بينوائي ميلرزد و هنرنمائي ميكند. من خودم يكي از ايشان بودم. تو مرا درست نميشناسي. در آن شبهاي بسي دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه هاي خود را هرگز نگفتم ، آن هم داستاني شنيدني است. داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين صحنه هاي لندن آواز ميخواند و صدقه ميگيرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام ، من درد نابساماني را كشيده ام و از اينها بالاتر ، رنج حقارت آن دلقك دوره گرد كه اقيانوسي از غرور در دلش موج ميزند اما سكه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نميكند را نيز احساس كرده ام. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند نبايد حرفي زد. داستان من بكار نمي آيد، از تو حرف بزنم . بدنبال نام تو ، نام من است ، چاپلين. جرالدين دخترم ، دنيائي كه تو در آن زندگي ميكني دنياي هنرپيشگي و موسيقي است. نيمه شب آن هنگام كه از سالن پر شكوه تئاتر بيرون مي آئي ، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن ولي حال آن راننده تاكسي را كه تو را به منزل ميرساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت ، مبلغي پنهاني در جيبش بگذار. به وكيل خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا بپردازد. اما براي خرجهاي ديگرت ، بايد يراي آن صورت حساب بفرستي . دخترم ، گاه وبيگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد ، مردم را نگاه كن ، زنان بيوه و كودكان يتيم را بشناس و دست كم روزي يكبار بگو : « من هم از آنها هستم» . تو واقعاً يكي از آنها هستي و نه بيشتر… هنر قبل از آنكه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پاي او را ميشكند. وقتي به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني ، همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب ميشناسم. آنجا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد كه قرنها پيش ، زيباتر ، چالاكتر و مغرورتر از تو هنرنمائي ميكنند. اما در آنجا از نور خيره كننده نور افكنهاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست. نور افكن كوليها تنها نور ماه است. نگاه كن آيا بهتر از تو هنرنمائي نميكنند ؟ اعتراف كن دخترم هميشه كسي هست كه بهتر از تو هنرنمائي كند و اين را بدان كه هرگز در خانواده چارلي چاپلين كسي آنقدر گستاخ نبوده است كه يك كالسكه ران يا يك گداي كنار رود سن يا كولي هنرمند حومه پاريس را ناسزائي بگويد. دخترم چكي سفيد برايت فرستاده ام كه هر چه دلت ميخواهد بگيري و خرج كني ولي هر وقت خواستي دو فرانك خرج كني با خود بگو سومين فرانك از آن من نيست. اين مال يك فقير گمنام باشد كه امشب به يك فرانك احتياج دارد. جستجو لازم نيست ، اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سكه براي تو حرف ميزنم براي آن است كه از نيروي فريب و افسون اين فرزند شيطان خوب آگاهم. من زماني دراز در سيرك زيسته ام و هميشه و هر لحظه براي بندبازاني كه بر روي ريسماني بس نازك و لرزنده راه ميرفتند نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم كه مردم بر روي زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان ناستوار ، سقوط ميكنند. جرالدين دخترم، پدرت با تو حرف ميزند. شايد شبي درخشش گرانبها ترين الماس اين جهان تو را بفريبد. آن شب است كه اين الماس همان ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است. روزي كه چهره زيباي يك اشراف زاده بي بند و بار ترا بفريبد، آن روز است كه بندباز ناشي خواهي بود زيرا بندبازان ناشي هميشه سقوط خواهند كرد. از اين رو دل به زر و زيور مبند. بزرگترين الماس جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه ميدرخشد. اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يكدل باش و براستي او را دوست بدار و معني اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام كه در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد. او بهتر از من معني عشق را ميداند. او براي تعريف عشق كه معني آن يكدلي است ، شايسته تر از من است. دخترم . هيچكس و هيچ چيز ديگر را در اين جهان نميتوان يافت كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان كند. برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من ، تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كرده است. جرالدين، براي تو حرف بسيار دارم ولي به موقع ديگر ميگذارم و با اين آخرين پيام ، نامه را پايان مي بخشم. « انسان باش پاكدل و يكدل، زيرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن ، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است.»
چارلي چاپلين پدر تو
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
اگه اون قد خاطره و ضد حال نافرم و بی فرم و خرفرم و شترفرم خوردی که اصلا راه نداره بی خیالی طی کنی و مخت بو گرفته...
اگه می خوای خدا یه حال مشتی بت بده... این وصیت آقای قاضی رو گوش کن! این اسمای مبارک و اعظم رو بگو: لا اله الا الله وحده لا شریک له، له الحمد و له الملک و هو علی کل شیء قدیر، أعوذ بالله من همزات الشیاطین و أعوذ بک ربی من أن یحضرون إن الله هوالسمیع العلیم بابا بی وعرفت! واس چی دعام نمی کنی؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
این دفعه می خوام کمتر وراجی کنم! بازم یه مطلب توپ دارم از آقا سید علی آقا قاضی. ایشون فرمودن که:
دیگر آن که، گر چه این حرفها آهن سرد کوبیدن است، ولی بنده لازم است بگویم اطاعت والدین، حسن خلق، ملازمت صدق، موافقت ظاهر با باطن و ترک خدعه و حیله و تقدم در سلام و نیکویی کردن با هر برّ و فاجر، مگر در جایی که خدا نهی کرده. الله الله الله که دل هیچ کس را نرنجانید! شنیدی؟! با تونیستم! با خودمم! یابو حالیته؟ حالا بازم بیا و حال ملت رو بگیر!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
نمی دونم که نماز می خونی یا نه؟
نماز شیرینی دنیاس! جدا از این جمله فی البداهه که گفتم کلی حال به حولم شد. کیفیدم! نمی دونم می دونی یا نه که تو قنوت می شه هر چی از خدا می خوای رو بگی. حتی فارسی! جدی می گم. حتی به فارسی می تونی خواستت رو از خدا بخوای. آقای قاضی که خدا وکیلی تو تموم علما تکه گفته این ذکر تو قنوت نماز معجزه می کنه!: اللهم ارزقنی حبّک و حبّ ما تحبه، و حبّ من یحبّک، والعمل الذی یبلغنی إلی حبّک واجعل حبّک احبّ الاشیاء إلی البته من یه ذکر دیگه رو هم امتحان کردم که جزء ذکرای مخصوصه! اللهم ارزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک این ذکر واسه شهادت در راه خود خداس! هرچند که من اونقد بدبخت و بی لیاقت بودم که نتونستم چیزی بهره ببرم. یه ذکر توپم دارم واسه اونایی که می خوان امام حسین رو زیارت کنن که معجزه می کنه. بگو: اللهم ارزقنی توفیق الزیارت الحسین فی الدنیا والاخره. بازم مثل سابق! فقط یا علــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
خیلی موقعا حالت می گیره. من که دعا می کنم حالتو خدا نگیره. بنده خر کیه؟!
هر وقت دلت می گیره یاد غریب مدینه باش. ببین اون چی کشیده. اصلا یاد خودت باش. ببین چقدر خدا دوست داره که حالت اینجوری گرفتس... خدا نکنه که یه روز خدا نعمت اشک رو ازمون بگیره. دلت که می گیره گریه می کنی... بعد گریه آدم حال می کنه! هی خندش می گیره!آره بزرگترین گیر آدم اینه که اشکش خشک بشه. پس اول گریه کن. اگه بازم دلت آروم نشد و ضد حالت پابرجا بود که از محالاته این کارو بکن! ۵ تا صلوات به نیت دل شیکسته آقا بفرست. دل امام زمان رو که شاد کردی با همین صلوات ایشونم دل تورو شاد می کنه. یا غریب مدینه...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
رئوف اسم عطوفته. اسم عشق واقعی. اسم خدا...
رئوف شور میاره! حال میاره! عشق میاره... هر وقت خواستی تو دل کسی جاشی شبا قبا خواب سرت رو که گذاشتی رو بالش ۱۰ مرتبه بگو یا رئوف! وضو یادت نره؟!!! منم دعا کن!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
جزعشق تو، هيچ نيست اندر دل ما عشق تـو سرشته گشته اندر گلِ م "اسفار" و "شفاء" ابن سينا نگشود بـــــا آن همـه جرّ و بحثها مشكل م بــا شيخ بگو كه راه من باطل خواند بـــر حـــــــــــقّ تو لبخند زند باطل م گــــــــــر سالك او منازلى سير كند خــــــود مسلك نيستى بود منزل م صـــد قافله دل، بار به مقصد بستند بر جــــاى بمانـــد اين دل غافـــل م گر نوح ز غرق سوى ساحل ره يافت اين غرق شدن همى بود ساحل م حضرت روح الله
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
گـــــرچه از هر دو جهان هيچ نشد حاصل ما غــــم نباشد، چـــــــو بـــــود مهر تو اندر دل م حاصل كونْ و مكان، جمله ز عكس رخ توست پس همين بس كه همه كوْن و مكانْ حاصل م جملـــــــه اسرار نهان است درونِ لب دوست لب گشا! پـــــــرده بــــــــرانداز ازين مشكل م يـــــــــــا بكش يــا برَهان زين قفس تنگ، مرا يا بــــــــرون ساز ز دل، ايـــــن هــوس باطل م لايـــــق طوْف حــــــــــريم تو نبـــــــــوديم اگر از چــــــه رو پس ز مــــحبت بسرشتى گِل ما؟ حضرت روح الله
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
تـــــاراج كـــــــــرد روى گلش، هستى مرا افزود چشم مىزدهاش، مستى مرا افــــــــــروخت آتشى به روانم، ز غمزهاش بـــــر باد داد سركشـى و پستى مرا افشاند زلف خم خم و چين چين خويش را خم كــــرد قامت مــن و تردستى مرا آن دم كـــه با صراحى مى، سوى من دويد بر كند هستــى من و سرمستى مرا حضرت روح الله
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
رنــــدانه، گــــــــاه از سر كويت گذر كنم شـــايد به زير چشم، به رويت نظر كنم تسبيح پــــــــارسايـــــــــى و سجاده ريا در رهن باده، چون نبود سيم و زر، كنم آمد شدن به مدرسهام نيست بعد از اين جــز آنكه جستجوى بتى عشوهگر كنم در صحـــــن مسجدم نبود راه، غير از آنك بــر كوى مىْ فروش از آن ره، گذر كنم حضرت روح الله
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
اسير عشقــــم و اين رتبه، پـــــــــــادشاه ندارد قتيل دلبــــــرم و همچـــــو جــاه، شاه ندارد اگـــر در آينـــــه بينى جمال خويش، بگــــــويى اسير عشق من آن كس كه شد، گناه ندارد اگــــــــــر به گوشـــــه قلبم نظر كنى، تو ببينى لـــــــــواى عشق به جايى زدم كه راه ندارد قسم به عشق كه هر عاشقى، اسير تو گردد گــــــرش بــــــرانــى از اين در، دگر پناه ندارد حضرت روح الله
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مهرپویا
|
|
|